X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

پوچی

جمعه 2 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 01:48 ق.ظ

نمی دانم چرا مدت زمانی است که در خلسه پوچی این دنیا فرو رفته ایم وهیچ بیرون نمی آییم 

در قدیم که به این حالت  دچار می شدیم اندک زمانی بعد حالمان  بسی بهتر می شد اما این بار چنان شیرجه محکمی زدیم که سرمان به ته استخر خورد ودر حال حاضر در کما بسر می بریم وبیرون نمی شویم . 

با خود پنداشتیم این هم مربوط به سن وسالمان می شود و وارد مرحله جدیدی از زندگی شده ایم  وباید بحران این دوره را هم پشت سر بگذاریم . 

اما اینبار بحران داره ما را پشت سر میذاره وما به تندی در پی یش می دویم تا ازش پیشی بگیریم اما نه  نمی شود کم می آوریم ٬دیگر پیر شده ایم .پاهایمان به کندی طی طریق می کنند . 

خسته می شویم  خسته تر از قبل  بر زمین می نشینیم  به پشت سر چشم می دوزیم چقدر دور شده ایم دور ... جزویرانه هایی در پشت سر چیز دیگری  نمی بینیم  . 

به روبرو چشم میدوزیم  هیچ نمی بینیم جز سراب که در پی اش روان می شویم وحاصلی در بر ندارد . 

و باز هم  سکوت   همان سکوت سرد    همان سکوت بی انتها     

با خود می اندیشم آیا مرگ بهترین پایان است . 

اما افسوس از این بند بلند که سخت پایم را به زمین چسبانده است . 

بلند می شویم  . 

می ایستیم فقط بخاطر او ... 

می مانیم و باز می مانیم فقط بخاطر او ... 

می بازیم و باز می بازیم فقط  بخاطر  او... 

 

اما نمی دانیم که او نیز برای ما می ماند یا نه ...؟ 

اما چه فرق می کند ...ما روزی هزار بار می میریم برای او... 

 

پس نوشت :این جملات از درون خودمان تراوش کرد اگر مجالش می دادیم تا صبح می تراوید . 

بس است دیگر بگیر بخواب شاید صبح از کما بیرون بیای . 

شب بر همه خوش .