X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

درباره عشق

چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1388 ساعت 01:16 ق.ظ

 

به درخواست دوست عزیزمان که در پست قبلی تهدید کردن که اگه ما آپ نکنیم میرن معتاد میشن و همچنین دوست دیگرمان که اعتراض کردن آپ مان چقدر طولانی شده (وای شما چه دوستای خوبی هستین ممنون)  .ما با سرعت تمام آپ کردیم .

  

عشق تنها آزادی در دنیاست ٬زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که قوانین بشری و پدیده های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی دهند . 

محبوبم ٬اشک هایت را پاک کن !زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده وما را خادم خویش ساخته ٬موهبت صبوری وشکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد .اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر ٬زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری ٬تلخی بی نوایی ودرد جدایی را تاب می آوریم . 

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید  

هر چند راهش سخت ونا هموار باشد . 

هنگامی که با بالهایش شما را در بر می گیرد٬تسلیمش شوید٬گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان بالهایش مجروحتان کند . 

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید ٬ 

گر چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد ٬همام گونه که باد شمال باغ را بی بر می کند ...  

 

بعد نوشت۱ :نویسنده مطلب بالا  جبران خلیل است  که ادامه هم داره اگه دوست داشتین بگبن تا بقیه اشو هم بنویسم . 

بعد نوشت ۲:دوران خوش آپه  

 بعد نوشت۳:چند شب پیش آقای همسر شیفت بودن ماتنها در خانه  نصف شب از شدت تشنگی از خواب بیدار شدیم یه نگاه به ساعت دیواری انداختیم ساعت دو ونیم بود تعجب کردیم آخه ما ساعت یک ونیم خوابیده بودیم واحساس کردیم خیلی وقته خوابیدیم چه جوری حالا ساعت دو ونیمه رفتیم بیرون ساعت داخل سالن را نگاه کردیم بازم دو ونیم را نشان میداد پس ساعت تو اتاق درست بوده ٬رفتیم از آب سرد کن یک لیوان آب پر کردیم ونوش جان کردیم پیش خودمان گفتیم خوبه سحری را هم بخوریم وبخوابیم ...نه ولش کن ...در یخچال را باز کردیم ویه نگاه... شیرینی...نه ...میوه ...نه ..همون سحر یه چیزی می خوریم در یخچال را بستیم وبر گشتیم چقدر هوا روشنه چه شب مهتابی است . 

وقتی به تختخواب برگشتیم یه نگاه به گوشیمان کردیم(هر وقت تنهاییم گوشیمان را زیر بالشت می گذاریم ومی خوابیم ) حالا حدس بزنید ساعت چند بود ... 

شش و ده دقیقه ... 

نتیجه گیری با شما ...