X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

بازی وبلاگی

دوشنبه 28 دی‌ماه سال 1388 ساعت 11:43 ب.ظ

سلام خوبان من 

نیستم اما هر روز می بینم که شما برام کامنت گذاشتین و منو شرمنده کرده اید .تو این چند روز اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم چرا حس نوشتنش نبود .حالا هم تصمیم گرفتم برای شکستن یخ وجودم این بازی را انجام بدم شاید دوباره  گرم بشم و نوشتن را شروع کنم . 

 

به دعوت دوست خوبمان یک دانشجوی پزشکیبازی جمله سازی:روش کار به این صورت هست می رین 5 پست اول و5 پست آخر بلاگتون رو پیدا می کنین اولین کلمه ای که متن پستتون باهاش شروع شده مدنظر هست که کلا می شه ده پست،وده کلمه.حالا با این ده کلمه جمله بسازید! 

البته من عنوان مطالب را انتخاب کردم  

5پست اول :سلام ،آرامتر بگذر،آیا کسی پیدا خواهد شد،مثل هیچکس،آمده ام پر از غبار  

5پست آخر:زلال باش ،هشت سال گذشت ،عاشورا ،یلدا ،زندگی پر است  

 

سلام ای عزیز وقت وقت رفتن است اما آرامتر بگذر برای رفتن شتاب مکن نمی دانم با رفتن تو آیاکسی پیدا خواهد شد برای من مثل هیچکس ... من آمده ام  پر از غبار تنهایی  ...اما زلال باش و بدان که هشت سال گذشت ،عاشورا و یلدا گذشت اما زندگی پر است از رفتن های پی در پی ... 

 

چی گفتم  ...همه دوستان دعوت هستند تا این بازی را انجام بدهند . 

بازی دوم :  اگه با همین تجربه بهم فرصت داده میشد که دوباره از اول وبلاگنویسی را شروع کنم چه کار میکردم و چه کار نمی کردم

 

باور کنید هنوز شک دارم کار درستی کردم که وبلاگ نویسی را شروع کردم یا اشتباه ...پس در مورد شروع مجدد هم شک دارم ..هم دنیای خوبیه هم نه  

از اینکه دوستان به این خوبی دارم خوشحالم اما از اینکه ارتباطم با دنیای واقعی کمتر شده و بیشتر اوقات بیکاریم را اینجا میگذرونم  نگرانم .. 

بخاطر  اینکه از وقتی که میتونم با پسرم باشم اما میام اینجا عذاب وجدان میگیرم . 

اما تازگیها وابستگیم کمتر شده و من خوشحالم که مثل قبل دلم نمی خواد بپرم پای سیستم  و امیدوارم این حسم به همسر هم منتقل بشه چون دیگه داره میره رو اعصابم (وقتی آنی خطرناک میشود )... 

چند باری دلم می خواست این وبلاگ را ببندم و برم دنبال زندگیم اما به چند دلیل دلم نیومد  

اولین دلیل شما دوستای گلم هستین  

دومین دلیل اینه که اینجا برام حکم یه دفتر خاطرات را پیدا کرده و من خاطراتم و روز مرگی هامو اینجا می نویسم و بعدا از خوندنش لذت خواهم برد و شاید این وبلاگ بعدها به نوه هام به ارث برسه (عجب ارثی میشه فکر کنم سرش دعوا بشه ). 

سوم  اینکه کلا آدمی هستم که دوست دارم تجربه های زندگیمو در اختیار دیگرون قرار بدم  و دوست دارم اینجا باشم شاید بتونم به کسی کمک کنم .من با اینکه بچه آخر هستم و چند خواهر بزرگتر از خودم دارم اما نمی دونم چرا اونا هیچوقت چنین حسی نداشتن و من گاهی از اونا گله میکنم اما شخصیت خودم جوریه که اگه کسی را در وضعیتی ببینم که نیاز به راهنمایی داره دریغ نخواهم کرد و اگه خودم نتونم کمک کنم حتما راهنماییش می کنم که چیکار کنه البته در حد توانم . 

بازم همه دوستان دعوت هستند این بازی را انجام بدهند .  

 

پ ن:خوب همین دیگه خوش باشید .