X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

یه بغضی تو گلومه

یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 11:20 ب.ظ

                   ای همه وجود من ٬نبود تو نبود من



دیروز یکی از دوستام زنگ زده (خبر داره که قراره عمادو ببریم عمل کنیم) و میگه ببرش اصفهان پیش دکتر...کارش حرف نداره یکم دست نگه دار ...نمی خوام دو دلت کنم.........

اما حسابی دو دلم کرد ومنو سرگردون کرد .

همسر گفت ما دیگه نوبت زدیم ...اما من بازم گیجم .

عصر خواهرم زنگ میزنه و کلی حرف میزنیم و میگه بچه اذیته ما که متوجه می شیم ببر راحتش کن.

کلی حرفهاش آرومم می کنه .

امروز صبح برای تشکیل پرونده میرم .

میگه برو طبقه بالا بخش گوش و حلق و ...از پله ها که میرم بالا روبروی پله ها روی در نوشته ورود ممنوع اتاق عمل گوش و حلق و بینی ...سرم گیج میره یه بغض می شینه تو گلوم و یه حلقه اشک تو چشمام ٬منم فردا باید پشت این در به انتظار بشینم .

میرم تو بخش و اسم عماد را می نویسه و کمی توضیح میده که چی بخوره چی نخوره فردا ساعت هفت و نیم صبح اینجا باشید و....

بازم گیج میزنم ...

سعی می کنم تصویری از عمل و وضع بچه ام تو اتاق عمل جلوی چشمم نقش نبنده چون حتما آنوقت می شینم و زار میزنم ...ولی بازم این کابوس ها توی مغزم رژه میرن ...جلوی سرازیر شدن اشکامو می گیرم .

امروز تمام مدت یه بغض تو گلوم گیر کرده اگه امروز نترکه حتما فردا می ترکه ...

باورتون می شه انرژیم تمام شده بدنم هیچ حس و حالی نداره ....به شدت سرم درد می کنه حتی دیشب درست نخوابیدم و پشت چشمام دو تا کیسه پر باد گذاشتن ...

خدا امشب را به خیر کند .

یادمه وقتی مامانم کیست کبدشو عمل کرد سه روز نرفتم بیمارستان و بعد از سه روز وقتی رفتم آنقدر گریه کردم که کردنم بیرون .

یا وقتی همسر یه عمل کوچیک انجام داد نزدیک بود از هوش برم فقط یه لحظه دیدم در ٬دیوارو پنجره ها  دارن هی بهم نزدیک می شن٬هی دور  می شن هی چشمامو باز و بسته می کردم ببینم چرا اینجوری می شم ...بعدشم سرم شروع کرد به چرخیدن البته سرم که نمی چرخید اما همه چیز داشت می چرخید مثل توی فیلم ها که نشون میده همه چیز می چرخه منم همونجوری شده بودم.

تازه آنوقت متوجه شدم که چنین چرخشی واقعیت داره و فقط مال تو فیلم ها نیست.

و بعد همینجوری که به دیوار تکه داده بودم ولو شدم رو زمین ...

حالا فردا باید خیلی قوی باشم ...

پ ن۱:امروز آقای همسر شیفت بودن من فقط ظهر در حد یکی دو دقیقه دیدمش و قراره من فردا صبح برم دم در بیمارستان و اونم از سر شیفتش بیاد .من الان بهش احتیاج دارم ...

خوب بقیه قصه می مونه واسه بعدا

پ ن۲:از همه دوستان تشکر می کنم ولی شاید یه چند روزی نتونم بهشون سر بزنم .

پ ن۳:پسرم ۴شنبه تولدشه ۵ سالش تموم می شه دوست داشتم برای تولدش یک پست حسابی بذارم اگه شد اینکارو می کنم .


الهی به عزت آن نام که تو خوانی و حرمت آن صفت که تو چنانی دریاب مرا که می توانی 

 

 بعد نوشت :

از همه دوستان عزیز که سر زدن و کامنت گذاشتن تشکر ویژه می کنم فعلا فقط نظرات را تایید می کنم ولی سر فرصت میام و به همه کامنت ها پاسخ میدم . 

من و عماد حالمون خوبه البته عماد هنوز غذا نمی خوره حتی سوپ ...چون گلوش درد می کنه تنها چیزی که تا حالا خورده بستنی بوده و آبمیوه .البته به زور کمی سوپ بهش دادم صبح هم یکم شیر خورده . 

فعلا خداحافظ بعدا میام میگم چی کشیدم ...دوستون دارم