X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

روز عمل

پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 12:19 ق.ظ

سلام به دوستای گلم  

و تشکر از همه واسه دلداریاشون و همراهیاشون  

وای چقدر این دنیا را دوست دارم  

چقدر همتونو دوست دارم . 

می خواستم برای تولد عماد از شب به دنیا آمدنش و ماجراهاش بگم اما قسمت اینجوری شد که باید از عمل خود عماد بگم ... 

صبح بیدار شدم و وسایل مورد نیازو جمع کردم .لباسای عمادو عوض کردم اما بیدارش نکردم چون نمی تونست صبحانه بخوره ...منتظر تماس همسر شدم که زنگ زد من دارم میرم بیمارستان شما هم بیاین من هم وسیله ها را گذاشتم تو ماشین و بعد عمادو  رفتیم . 

جلو در همسر و دیدم ٬ عمادو بغل کرد و رفتیم تو بیمارستان از شدت استرس حالت تهوع داشتم مجبور شدیم کمی تو حیاط بیمارستان بمونیم ...هر چند می دونستم با معده خالی اتفاقی نمی یوفته ... اشکهام از گوشه چشمم جاری بود سعی میکردم که عماد منو تو اون وضعیت نبینه چون ممکن بود بترسه وقتی وارد سالن شدیم و رفتیم قسمت پذیرش خانمی که راهنمای مریضا بود تا ما را دید گفت چی شده ؟فکر کنم با دیدن اشکهای من مونده بود این بچه چش شده .گفتیم عمل لوزه داره .یه سری تکون داد و هیچی نگفت . 

خلاصه رفتیم توی بخش و چون کمی دیر رفتیم عماد ساعت یازده رفت تو اتاق عمل . 

طفلکی بچه ام می گفت گشنه امه یه چیزی بدین بخورم .منم به باباش می گفتم ببرش بیرون تا یادش بره و بهانه نگیره ... 

با لاخره صدامون کردن من عماد و بغل کردم و با پرستار رفتیم تو اتاق عمل ..البته من فقط تا قسمت ورودیش اجازه داشتم برم خانمی که تو بخش عمل بود آمد و یه شرح حال ازش گرفت عماد هم می گفت مهد میرم و اونم بهش گفت شعر هم بلدی گفت :آره .دیگه چی بگو تا من بنویسیم . 

بعد به عماد گفت میای بغلم یا خودت راه میای و یک جفت دمپایی گذاشت جلوی پای عماد .عماد هم گفت مامان بذارم زمین و دمپایی ها را پوشید و دست اون خانم را گرفت .بهش گفتم یه بوس بده مامان ..همدیگه رو بوس کردیم و اون رفت ...به همین راحتی  

بعد به من گفتن برو بیرون منتظر باش . 

من پشت در منتظر ایستاده بودم تا ببینم صدای گریه و جیغ و دادش کی بلند می شه .از اینکه بچه امو تنها گذاشته بودم عذاب می کشیدم از اینکه اونجا تنهایی بدون من چی می کشه ...خدایا کاش میشد پیشش باشم ...خلاصه هر چی منتظر شدم صدایی نیومد آقای که دم در نگهبان بود گفت :همه بچه ها لوزه دارن بزرگ بشن خوب می شن زود اقدام کردین ...ای خدا  

من به همسر:بریم بگیم نمی خوایم عملش کنین ... 

دیگه نا امید شدم رفتمو نشستم گفتم حتما بیهوش شده یا من صداشو نشنیدم یا اینکه اصلا گریه نکرده . 

اما همین که نشستم صدای جیغی شنیدم .اون نگهبانه هم به من نگاه می کنه و می گه حالا صداش در آمد .منم باز پریدم دم در ...اما دیگه صدای نیومد . 

اینکه تو اون یکساعت و اندی چی کشیدم حکایتیست ...فقط  هم دلم می خواست گریه کنم هم روم نمی شد  

از یکطرف می گفتم گریه کنم تا وقتی عماد آمد دیگه سبک شده باشم و گریه نکنم از اون طرف هم هر کی میرسید به ما می گفت عمل لوزه چیزی نیست نگران نباشین .آره میدونم چیزی نیست اصلا درد هم نداره ..اما بچه ام اونجا تنهاست و تصور اون صحنه ها برام درد آور بود و در این که من زود خودمو می بازم شکی نیست مثلا اگه ماشینمون تو راه خراب بشه من میزنم زیر گریه ... 

دست آخر هم مسئول جمع آوری زباله ها یه نگاهی بهم می کنه و می گه :خانم چرا اینقدر ناراحتی عمل لوزه که چیزی نیست الان میارنش خیالت راحت می شه . 

تا بالاخره صدای گریه اشو می شنوم و می پرم تو بخش جراحی یه آقایی بغلش کرده بود و آورده بودش .منم پریدمو گرفتمش...یکطرف صورت بچه ام کلی ورم کرده بود چشمش ٬لباش و لپش  

و توی دماغش پر از خون بود من که دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکام جاری بود رو به همسر  

چرا اینقدر چشمش ورم کرده ...چرا چرا ؟؟؟؟ 

همینجوری که توی بغلم بود بردیمش توی بخش و گذاشتمش روی تخت ...سعی میکردم گریه نکنم اما نمی شد. 

یه خانمی کنارمون بود که اونم دختر چهار ساله اشو آورده بود که لوزه و گوشش را  عمل کرده بود .طفلکی وقتی گریه می کرد فقط دستشو می ذاشت روی گوشش ...اما مامانه اصلا گریه نکرد . 

همون موقع خواهرم زنگ زد من فقط تونستم بکم الو و...گوشی را دادم به آقای همسر ...نمی تونستم حرف بزنم ... 

عماد چند ساعتی بی حال بود اما چند ساعت بعد بهتر شد و شروع کرد برای هم اتاقیامون حرف زدن ...خلاصه کلی براشون صحبت کرد وقتی پرستار امد دیدش گفت یکم کمتر حرف بزن بخیه هات باز می شه بعد از اون هر وقت بهش می گفتم کمتر حرف بزن .بهم یه چشم غره می رفت .که یعنی اینجوری نگو . 

این هم اتاقیای ما هم کلی کیف میکردن .مخصوصا یه دختر خانمی که با مامانش آمده بود و عماد کلی از فیلمای خودشو که تو گوشی من بود بهش نشون داد و در مورد همشون کلی توضیح داد . 

خلاصه بعدشم مرخصش کردیم و بردیمش مطب دکتر . 

دکتر هم گفت مشکلی نداره و می تونه هر چقدر دوست داره حرف بزنه و در ادامه گفت یه لوزه سوم بزرگ و چرکی از توی گلوش در اوردیم .

تو این چند روز هر کسی عماد می بینه فوری می گه چقدر صداش تغییر کرده و کمتر تو دماغی صحبت می کنه .

البته آقای دکتر گفتن تا چند وقت بازم ممکنه تو دماغی صحبت کنه چون زبون کوچیکش وقتی به لوزه سوم می رسیده می ایستاده و حالا هم طبق عادت قبل بازم به همون قسمت که برسه می ایسته اما به مرور زمان درست می شه

تا امروز هم حتی وقتی آب هم می خوره می گه گلوم درد می گیره .دیشب تا صبح ده بار بیدار شد اما امروز بهتره هر چند بازم خوب غذا نخورد .

ببخشید طولانی شد و حوصله اتون سر رفت .از همتون بازم تشکر می کنم دلم می خواد اسم تک تکتون را بنویسیم اما شما همینجوری قبول کنین دیگه...می ترسم اسم یکیو  جا بندازم یا یکی رو زودتر اسمشو بنویسیم یکی رو آخر و کسی از دستم ناراحت بشه . 

فقط اجازه بدین از دوست خوبم خانم دکتر «م.ح»یه تشکر ویژه بکنم که البته ایشون وبلاگ ندارن و تنها کسی هستن از دوستان من که میدونه من اینجا وبلاگ دارم و گاهی بهم سر میزنه و توی بیمارستان کلی سفارش ما رو کرده بودن مخصوصا به  دکتر بیهوشی که از دوستانشون بودن و چندین بار زنگ زدن و حال عمادو پرسیدن (تشکر و سپاس ) 

فردا هم جشن تولد داریم و همه از طرف من دعوتین ...البته با کادو ...