X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

خدا جون متشکرم

جمعه 28 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 01:29 ق.ظ

الهی وسیلت به تو هم تویی ٬اول تو بودی و آخر تویی٬همه تویی و بس٬باقی هوس 

  

 یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم.
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم.
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
 

   باز هفت سین سرور
   ماهی و تنگ بلور
   سکه و سبزه و آب
   نرگس و جام شراب
                                باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
  باز لیلای بهار 

 باز مجنونی بید 

باز هم رنگین کمان
                                باز باران بهار
باز گل مست غرور 

باز بلبل نغمه خوان
 باز رقص دود عود
  باز اسفند و گلاب
                               باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
   باز تکرار دعا
   یا مقلب القلوب
  یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
                                راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
 باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
  خنده و بیم و امید

                               عید شما مبارک 

 

 

 

عماد نوشت:چند ورز پیش به عماد گفتم :مامانو ببخش که مجبور شد تو اتاق عمل  تنهات بذاره 

عماد :من که تنها نبودم . 

من :تنها نبودی ؟کی پیشت بود ؟  

عماد:خدا پیشم بود . 

من :خدا پیشت بود .چه جوری؟ 

عماد :یکی از روح هاشو فرستاده بود پیشم!!!(شاید منظورش فرشته بوده ) 

من:چه جوری بود؟ 

عماد :سفید بود  

من:کجا ایستاده بود ؟ 

عماد :من که ندیدیمش فقط اونجا بود ... !!! 

(الان که اینا را می نویسم یه حس خاصی دارم یه جور خلوص ...نمی دونم چه جوری حسمو بگم)

 

یادم افتاد به سال قبل وقتی عماد سه سال و نیمش بود یه روز صبح که بیدار شد گفت مامان خواب خدا را دیدم . 

گفتم چه جوری بود ؟ 

نشست روی زمین و پاهاشو دراز کرد و دستاشو گذاشت روی انگشت های پاش و گفت :من اینجوری رفتم بالا و با دستاش از نوک انگشتای پاش آمد بالاو بالاتر تا رسید به سرش و گفت رفتم تو آسمون و رفتم پیش خدا  .. 

من گفتم خدا را هم دیدی ؟ 

گفت :ندیدمش اما یه نور بزرگ اونجا بود  

گفتم خدا باهاتم حرف زد ؟ 

گفت:نه اما من می فهمیدم چی می گه . 

البته دقیقا یادم نیست که حرفهاش چی بود اما مفهومش همین بود  

بعدشم دوباره با دستاش اشاره کرد که بعدش  از پیش خداآمدم  پایین و اینبار از سرش شروع کرد تا رسید به انگشتای پاهاش  

نمی دونم یه بچه چه دیدگاهی از خدا داره  

اما میدونم که خدابچه امو تنها نذاشته  

.خدای خوبم ممنونم که مواظب فرشته کوچولوی من هستی .خدا جونم ممنونم که میتونه حست کنه و می دونم که هیچ وقت تنهاش نمی ذاری .  

 

پ ن1:برای دوستان خوبم آرزوی بهترینها را دارم و اینکه سال خوبی داشته باشن . 

  پ ن2:شاید دیگه توی سال 88  آپ نکنم پس همین جا عید را به همه تبریک می گم  

تا سال دیگه مواظب خودتون باشین .