X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

تغییر استراتژی

جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:07 ب.ظ

 

یک روز، مرد کورى روى پلّه‌هاى ساختمانى نشسته بود و کلاهى جلوى پایش گذاشته بود و در دستش تابلویى گرفته بود که روى آن نوشته شده بود: «من نابینا هستم. لطفاً کمک کنید.»
آدم مبتکرى از آنجا عبور می ‌کرد. جلوى مرد نابینا ایستاد و دید که تنها چند سکه براى او داخل کلاهش انداخته‌اند. او چند سکّه  دیگر داخل کلاه مرد نابینا انداخت و بدون آن که از او اجازه بگیرد، تابلو را از دستش گرفت و نوشته  روى آن را تغییر داد و آن را دوباره به دست مرد نابینا داد و رفت.
بعد از ظهر آن روز مرد مبتکر دوباره از آنجا عبور می ‌کرد. باز هم به سراغ مرد نابینا آمد و این بار متوجه شد که کلاه او پر از سکّه شده است. مرد نابینا او را از صداى پایش شناخت و فهمید که همان کسى است که نوشته  روى تابلویش را تغییر داده است. از او پرسید روى تابلو چى نوشتى که مردم این قدر دلشان به حال من می ‌سوزد و برایم پول می ‌ریزند؟
مرد مبتکر گفت: «چیز نادرستى ننوشتم. فقط پیام را کمی  تغییر دادم.» و بعد لبخندى زد و رفت.
عبارت جدید روى تابلو این بود: «امروز بهار است و من نمی ‌توانم آن را ببینم.»
گاهى اوقات ما آدمها باید استراتژى خود را تغییر دهیم. اگر همیشه همان کارى را بکنیم که قبلاً می ‌کردیم، همیشه همان چیزى را به دست خواهیم آورد که قبلاً می ‌آوردیم 

منبع: وبلاگ راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن  

  

پ ن:سلام به همه دوستان خوب چند روزی نبودم اولش یه کمی سرم شلوغ بود و دومش این بود که از سه شنبه اینترنت خانه قطع بود تا دیشب که درست شد . 

از همه دوستان خوبم که کامنت گذاشتن و سراغ ما رو گرفتن ممنونم .  

از فردا می خوام برم یوگا البته قبلا یه جلسه رفتم اما الان تصمیم جدی دارم که مدام برم خیلی تعریفشو شنیدم با دوستان دوران دبیرستانم که هنوز با هم در ارتباطیم ..وای فکر کنم کلی خوش بگذره چون وقتی با اونا باشم کلی خوش می گذره .البته دوستان دوران دانشگاه هم دارم اما هر کدام به شهری و دیاری به ظاهر دوستی های دوران دبیرستان بیشتر دوام دارن .

یادمه کلی حرف داشتم که می خواستم بنویسم اما الان چیزی یادم نمی یاد ..چرا؟ 

 

عماد نوشت:  

چند شب پیش وقتی می خواستیم بخوابیم بازم عماد گفت قصه بگو .منم گفتم قصه جدید بلد نیستم تکراری بگم ؟ 

گفت :نه.قصه لاک پشت های نینجا را بگو .(گاهی وقتها از خودم یه چیزای میسازم براش میگم ) 

یه مکثی کردم . 

گفت مامان بگو . 

گفتم دارم فکر می کنم ببینم چی میتونم بسازم . 

دستشو گذاشت روی قفسه سینه امو گفت اینجا کارخانه قصه سازیه . 

کلی خنده ام گرفته بود به این حرفش .آخه بعضی وقتها که می پرسه مثلا ماشین  چه جوری درست می شه. بهش میگم  تو کارخانه ماشین سازی . 

البته شاید بهتر بود دستشو میذاشت روی کله ام  ...