X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

روزی که همسر آمد.

سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 02:38 ب.ظ

 مهدی جان 

                انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ... 

 

                                                            تا کسی رخ ننماید زکسی دل نبرد  

                                                             دلبر ما دل ما برد و زما رخ ننمود 


نیمه شعبان بر همه منتظران مبارک...


سلام

خوب همونطور که بعضی از دوستان می دونن همسر ما تو وبلاگش خاطرات دوران دانشجویی و  طرح و... را می نویسه الان خاطراتش رسیده به جایی که ما هم وارد می شویم و امروز قراره داستان آشنایی و ازدواج را بنویسه

منم چون دیدم نقاط کور بسیاری باقی گذاشته جهت کامل شدنش اینجا مختصری از گذشته را می نویسیم

و اما...من هنوز درسم تموم نشده بود که توسط یکی از آشنایان خبردار شدم که فلان مرکز داره نیرو می گیره و منم رفتم مدارکمو دادم و برای مصاحبه رفتم و اینجوری شد که رفتم سر کار

اون مرکز یه مرکز خصوصی بود به نام مرکز توانبخشی حرفه اموزی دختران ...از خاطرات اونجا اگه بخوام بگم پستم خیلی طولانی می شه اما یکی از بهترین تجربیات زندگی من کار کردن در کنار این بچه ها بود ..بچه هایی که ما اونجا داشتیم اکثرا مرزی بودن از نظر ذهنی و دوره راهنمایی را تموم کرده بودن و اونجا حرفه یاد می گرفتن هر چند من که حرفه ای بلد نبودم من مربی مهارتهای زندگی و اجتماعی بودم و ...خلاصه یه خانمی اونجا رفت وآمد میکرد که ظاهرا تو کارهای خیریه دستی داشت .و گاهی نذری یا لباس یا حتی کمک های مادی به بچه های نیازمند میکرد .


کم کم رفت و امد این خانم به مرکز ما زیاد شد و با ما شروع کرد به صمیمی شدن و یک روز ظهر که من می خواستم برم خانه ظاهر شد و گفت بیا با هم بریم و راه افتادیم تا رسیدیم به خانه ما .گفت :خانه ما هم همین نزدیکیه و از اون به بعد گاه گداری برای ما نذری می فرستاد و هر دفعه توسط یکی ...یکبار دخترش ..یکبار پسر کوچیکه و خلاصه همه میومدن دم در و می گفتن ما فقط نذری را به آنی میدهیم و ما را می کشیدن دم در و بعد با اون نگاه های عجیب و غریب ما رو نگاه میکردن .کم کم خودم هم شک کردم خبریه .حتی مدیر مرکزمون هم می گفت این خانم خیلی در موردت سوال می کنه .یادمه نیمه شعبان بود مثل همین امروز ما تو مرکزمون جشن گرفته بودیم و منم مجری برنامه بودم و کلی هم فیلم گرفتیم و بعدا این خانم به اصرار از مدیر مرکز فیلم را گرفته بود و برده بود خانه که آقای همسر ما رو ببینه که همسربعدا اعتراف کرد که حاضر نشده بود فیلم را ببینه و اونها صداشو تا آخر زیادکرده بودن که حداقل صدای دلنشین ما رو بشنوه و بعد هم که به زور مجبور شده بوده ما رو یک نظرببینه گفته بوده این چیه (چشم بادومیه ) 

روابط ما و خانم مذکور باز هم بیشتر از قبل شد تا اینکه این خانم من و خانواده ام را البته فقط خانم ها را برای افطار به منزلشون دعوت کرد و بعد هم آلبوم عکساشون آورد و عکس همسرو را نشان ما داد و گفت این پسرمه که پزشکه یه آدم لاغر و دراز ... منم گفتم وای چقدر لاغره که مادر همسر را کلی با این حرف نگران کرده بودیم و شب خواستگاری اینقدر لباس کرده بود تن پسرش که به زور از در آمد تو ....

چند روز بعد وقتی از سر کار برگشتم خانه دیدم تو اتاقم جلوی آیینه یک دسته گل کوچک هست.

به مامانم میگم این چیه ؟میگه حدس بزن اینو کی آورده؟من :خانم(ر) مامانم از کجا فهمیدی؟ من: فهمیدن نمی خواست ...

خلاصه برای پنج شنبه قرارها گذاشته شد .

پیش خودم گفتم  حالا دکتره که باشه اگه خیلی منم منم کرد که جوابش حتما منفی است من کلا از آدمای خود بزرگ بین بدم میاد .

شب موعود فرا رسید و من و همسر با هم کلی صحبت کردیم و آقای همسر اعتراف کردن که مامانشون حق داشته این همه اصرار کرده و گفت نود درصد جوابش مثبته .

فرداش هم از صبح هی مامانش زنگ میزد و می گفت پسرم فردا باید بره جوابتون چیه ؟

با توجه به اینکه قبلا تحقیقات انجام شده بود و مدتی هم بود خانواده ها با هم آشنا بودن از نظر اونها مشکلی وجود نداشت و من بیچاره نمی دونستم چی بگم ...خلاصه گفتیم نمی دونیم هر جور خودتون میدونید ...

و دوباره شب خانواده همسر ظاهر شدن و قرارشد ما باز هم با هم حرف بزنیم .و بعد از دوهفته هم که قرار بود جشن نامزدی بر گزار بشه و در کمال نامردی مراسم عقد بر گزار شد  که جریانشو اینجا نوشتم

البته خیلی طول کشید تا من به اون پسر دراز و لاغر علاقه مند بشم حتی چند باری تصمیم گرفتم همه چیزو تموم کنم اما همین خطبه عقد کارو سخت کرده بود .

تا اینکه کم کم ازش خوشم امد و می تونم بگم عاشقش شدم و هنوز هستم .



پ ن:این چند روز نشد برای دوستان کامنت بذارم اما ظاهرا مشکل بلاگفا بر طرف شده و در اولین فرصت سر میزنیم و نظرمان را میگیم .