X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

این 6 دوست داشتنی

شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:59 ب.ظ

 

 

هشت سال و شش ماه از ازدواج منو همسر میگذرد ...6ماه از ازدواجمون گذشته بود که با قرض و وام تونستیم یک آپارتمان 75 متری بخریم .کسی باورش نمی شد که ما تو این مدت کم صاحب خانه بشیم و خیلی ها هم خوشحال که نشدن ...هیچ ناراحت هم شدن ..البته ما هیچ وقت توی اون آپارتمان زندگی نکردیم و مدام دست مستاجر بود . 

کار همسر تو یکی از شهرستان های محروم و دور افتاده بود که همونجا به ما پانسیون داده بودن. 

سه سال تو منطقه محروم بودیم سال سوم من باردار شدم ...6ماهه بودم که انتقالی همسر درست شد و برگشتیم به وطن .البته بازم می خواستن ما را بفرستن توی روستاهای نزدیک مرکز شهر که با پیگیری های مدام ...همسر شدن پزشک دانشگاه طی قردادی که شبکه بهداشت با دانشگاه بسته بود .و باز تو دانشگاه به ما پانسیون دادن و عماد توی دانشگاه به دنیا امد . 

وقتی عماد ...6ماهه بود قرار داد دانشگاه با شبکه تمام شد وما تصمیم گرفتیم بریم تو آپارتمان 75 متری زندگی کنیم .همون موقع خواهرم یک خانه 2طبقه خریدند و به ما گفتن بیاین طبقه پایین که هم من تنها نباشم هم خواهرم ..عماد ..6 ماهه بود که آمدیم اینجا...و الان عماد... 6ساله است .. 

و ما تونستیم یک خانه(آپارتمان) 116 متری بخریم و در حال اسباب کشی هستیم  

5ساله توی این خانه بودیم حالا اثاث کشی برام خیلی سخته  ...  

نمیدونم اون ...6 دوست داشتنی  بعدی کی از راه برسه ؟؟؟؟؟

36 سالگی همسر ...؟؟

36 سالگی خودم...؟؟؟  

16 سالگی عماد  ...؟؟

و یا 66 سالگی...؟؟؟؟؟؟؟

این مدت همه چیز قاطی شده خرید خانه  

برگشتن پدر و مادر همسر   

شروع مهمونی هاو... 

اگه می بینید کمتر هستم علتش اینست . 

 

عماد نوشت: 

روز قبل از عید غدیر برای همه بچه های پیش دبستانی یک جشن تولد از طرف مدرسه توی شهر بازی بر گزار شد ...بد نبود خوش گذشت ..از مدرسه تماس گرفتن که برای کادوی بچه ها  همه مادرهاپازل بخرندو به مدرسه تحویل بدهند. 

منم بهترین پازل را خریدم که قرار شده تو خانه جدید قطعاتش را وصل کنیم و عکسشو اگه شد اینجا میذارم . 

خلاصه چند روز بعد از تولد عماد آمده خانه  

عماد:مامان شما خجالت نمی کشید !! خجالت نمی کشید ...

من :خجالت ؟برای چی؟؟!!! 

عماد:خودتون کادو می خرین میدین مدرسه آنموقع میگین مدرسه کادو داده... 

من:کی گفته این حرف را ... 

عماد:سروش گفت این کادوها را مامانا خریدن 

من:چی می تونستم بگم.... 

آیا کار مدرسه درست بود؟؟؟چرا دروغ!!!!!!! 

 

مجدداعمادنوشت: 

عماد:مامان من هنوز 6سالم نشده 

من:چرا؟مگه بد که 6سالت بشه ؟!!

عماد:آره .اگه 6سالم بشه آنموقع شما دیگه برام جشن تولد نمی گیرین! 

من: 

 

 

 

پ ن:هر وقت از مدرسه عماد زنگ میزدن منتظر شنیدن یک خبر بد بودم اما همیشه خبر بدی در کار نبود ...تا اینکه امروز دوباره شماره مدرسه افتاد روی گوشی ...یادم افتاد به روزهای اولی که این شماره را میدیم و همیشه فکر بد میکردم اینبار با خیال راحت جواب دادم ... 

سلام  

شما مادر عماد هستین 

عماد خورده زمین و پیشونیش سوراخ شده 

من 

الان دیگه خوب شده اما برای اطمینان بیاین ببرینش بیمارستان  

نفهمیدم چه جوری به مدرسه رسیدم  

عماد را از کلاس صدا زدن و آمد بیرون یک تیکه پنبه روی زخم پیشونیش بود  

منو که دید بغض کرد و گفت خودم خوردم زمین؟!!! 

بردمش بیمارستان وقتی پنبه را برداشتن دوباره خونریزی شروع شد اما کاری نکردن گفتن ببرش خانه پانسمانش کن چیزی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

تمام مدت از پیشونی بچه خون جاری بود  

نیمه های راه همسر به ما رسید و کمی کار بانکی و اداری داشتیم که انجام داد 

تو ماشین حس کردم لباسهای عماد خیس است ... 

چرا لباست خیسه؟؟؟ 

عماد:آخه تمام لباسامو تو مدرسه شستن و بعد روی بخاری خشکشون کردن  

همه اش پراز خون شده بود ؟؟؟؟!!!!!! 

نمیدونم چرا اینقدر دیر به من زنگ زدن ؟ 

آیا کارشون درست بود که لباسهای بچه را تو مدرسه بشورن؟؟نمی تونستن از من بخوان تا براش لباس ببرم  ؟؟؟

ظاهرا خیلی خون از پیشونی عماد رفته بود جوری که خودش تعریف می کنه معلماشون حسابی هول شده بودن و مدام می گفتن فایده نداره خونش بند نمی یاد.... 

 من حسابی ناراحتم نه بخاطر اینکه بچه خورده زمین و یکی دیگه هم افتاده روی سرش... 

بخاطر اینکه اینقدر دیر به من زنگ زدن 

لباسهای بچه را توی مدرسه شستن و خشک کردن و 

توی اون لحظه های سخت عماد تنها بوده و من پیشش نبودم 

فردا حتما با مدیر مدرسه تماس میگیرم...حتما