X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

دیگه چه خبر

شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:41 ق.ظ

۱.یک نفر یک کتاب بهم هدیه داده به اسم گام های ساده برای افزایش اعتماد به نفس 

من به همکارم میگم :چرا اینا فکر کردن من اعتماد به نفس ندارم؟؟؟ 

کمی ورقش می زنم جذبم نمی کنه. 

به همکارم میگم به درد من که نمی خوره بیا تو ببر بخونش. 

میگه اگه یه کتاب داری در مورد کاهش اعتماد به نفس بدش به من ...من از زیادی اعتماد به نفس در رنجم... 

نمی دونم چرا تازگی ها هیچ کتابی منو جذب نمی کنه..همه چیز برام تکراری شده. 

کسی یک کتاب خوب که منو جذب کنه سراغ نداره؟؟؟ 

 

 

۲.مادر با دوتا بچه دوقلوش امده من دارم یک سیب را از تو کیفم در میارم بخورم .مادر میره و دوتا بچه دست از شیطونی بر میدارن و فقط زل می زنن به سیب.. 

من رو به همکارم بیا کمی سیب بخور.. یه نگاه به دو قلوها شما هم سیب می خورین 

هر دو بدون ذره ای مکثمن و همکارم راستی چرا ما یه دفعه پکیده شدیم از خنده 

جالب بود. 

۳. عروسی دعوتیم من به همسر میگم عمرا تو این عروسی برقصم. 

همسر:مطمئنی می تونی تحمل کنی؟؟؟  

من:یعنی اینقدر اوضاع خرابه 

(آره شد اما به سختی) 

 

۴.در راه رفتن به عروسی 

عماد:مامان زن و مردها جدا هستن؟ 

من :بله 

عماد:من اینجوری دوست ندارم(جالبه که ما فقط چند تا عروسی رفتیم که زن ها و مردها جدا نبودن و اکثر عروسی ها که رفتیم جدا بودن) 

من:انشاالله عروسی خودت...همه شهر را خبر می کنم بهترین عروسی را برات میگیرمو... 

عماد: تا آنوقت که شما مردین...(خیلی زود متوجه بد بودن حرفش شد)خوب شاید هم نمرده باشین اما خیلی پیر شدین 

 

و در آخر 

امروز وقتی داشتم تو گوگل وبلاگ های آپ شده را می خوندم یه دفعه چشم به وبلاگ عماد خورد  

باورم نمی شد 

خودش آپ کرده و من کلی خندیدم ....

فداش بشمممم