X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

دوستان قدیم

جمعه 3 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 01:29 ق.ظ

 

امروز بعد مدتها با دوستان قدیم دور هم جمع شدیم .

5 دوست که تعداد بچه هامون 6تا بود . 

یکی مون دوتا بچه داره ... 

خلاصه 6تا بچه از 6سال تا یک سال... 

آنقدر شیطونی کردن ..از شمشیر بازی و تفنگ بازی و توپ بازی بگیر تا... 

بعد از کلی صبر و حوصله رو کردم به دوستام و گفتم دفعه بعد که خواستین تشریف بیارین یک مهد کودک این نزدیک خانه هست بچه هاتونو بذارین مهد و بیاین ...(البته شوخی کردما) 

خلاصه اینکه اونجور که دلمون می خواست نشد بگیم و بخندیم. 

 

 

عماد نوشت: 

چند روز قبل عماد روبروی من ایستاده بود و نگاهم میکردم..یک لحظه دستامو باز کردم (یعنی بیا تو بغلم) 

عماد هم نامردی نکرد و با یه پرش بلند پرید تو بغلم نزدیک بود گردنم بشکنه.. 

بعدش به من گفت مامان از کجا فهمیدی می خوام بیام  تو بغلت 

من:از تو چشمات خوندم. 

عماد:مگه تو چشمام چی بود. 

من:گاهی وقت ها آدما با نگاهشون حرف می زنن.منم از نگات فهمیدم می خوای بیا تو بغلم 

بعدش بهش گفتم نگاه کن تو چشمای من ببین من چی میگم؟ 

با یک لبخند نگاهش میکنم...مامان الان چی گفتی؟ 

من:گفتم دوست دارم 

عماد:به چشمای من نگاه می کنه و ابروهاشو میندازه بالا..مامان الان من چی گفتم؟ 

من:مامان عزیزم. 

عماد:در حالی که می خنده ..مامان من اینو گفتم 

دوباره و  

دوباره و  

دوباره 

هی به من نگاه میکرد و شکلک های مختلف در میاوره و مدام می پرسه من الان چی گفتم..و بعد از ترجمه من کلی می خندید . می گفت الان یعنی من اینو گفتم 

خلاصه که از حرفی که زدم پشیمون شدم تا شب فقط باید نگاه آقا را براش ترجمه میکردم.