X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

ده سال گذشت

سه‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:58 ق.ظ

 

ده سال ازبا هم بودنمان گذشت 

                                             به همین سادگی 

 

ده سال که گاهی با عشق گذشت و گاهی بی عشق 

گاهی با خوشی گذشت و گاهی از سر اجبار  

یک دهه با هم بودن و با هم نبودن 

نمی دونم عاشقم یا فکر میکنم عاشقم  

گاهی هستم و گاهی فکر میکنم هستم و گاهی مجبورم که باشم 

این است قانون زندگی  

وقتی چشمهایت را می خوانم عاشقم و عاشقی 

هر وقت چشمانت حرفی ندارند عاشق نیستی و شاید نباشم 

اما 

امروز عاشقم ...امروز می تواند یک روز تازه باشد یک شروع .... 

برای ورود به دهه دوم 

  

 

 

 عماد نوشت: 

هر شب عماد یک یا دو کتاب قصه بر میداره و میاره توی تخت و میگه می خوام برای نی نی کتاب بخونم. 

نمی دونین چه لذتی داره یکی براتون کتاب بخونه و شما بخوابین.  

تلافی اون همه شب که ما قصه خوندیم و این فسقلی گوش کرد.

هر وقت خسته ام میگم یک کتاب کافیه من خوابم میاد . 

جواب میدن شما بخواب من که برای شما نمی خونم.نی نی داره گوش میده. 

دیشب ساعت دو بعد از نیمه شب داره هنوز کتاب میخونه  

آقای همسر به عماد میگه برق را خاموش کن بخواب مامان الان عصبانی میشه ها 

عماد :مامان گفت هر وقت مدرسه ها تعطیل شد هر وقت دوست داشتی بخواب 

منم توی خواب و بیدار