X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

خرید خانه

چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:22 ب.ظ

 

 

هنوز دوسال نشده این خانه را خریدیم...اما بخاطر یک سری معایب تصمیم گرفتیم خانه را بفروشیم.منو و آقای همسر یکدفعه این تصمیم را گرفتیم و اصلا زیاد به عملی شدنش فکر نکردیم . 

پس اندازمون زیاد نبود اما گفتیم کمی هم قرض می گیریم اگه لازم شد طلا هم می فروشیم. 

خانه فروخته شد. 

چند تا خانه را پسندیدم که هر کدوم به یک علتی نمی شد .عماد هم می گفت خانه حیاط دار بخریم تا من بتونم یک حیون خانگی داشته باشم. ماهم می گفتیم پولمون برای خرید خانه حیاط دار کم است البته می شد خانه حیاط دار بخریم اما یا ساختشون قدیمی بود یا محله اش خوب نبود . 

تا اینکه یک شب دم غروب همسر گفت یه خانه است میای بریم ببینیم ؟

گفتم باشه.توی راه ازش میپرسم خانه چند متره؟متری چقدر؟جاش کجاست؟ 

و می بینم این خانه اصلا به پول ما نمی خوره متراژبالا ٬محله خوب٬کلا ۴ واحد است٬حیاط هم داره اونم ۹۰ متر....؟؟!!! 

کلی به همسر غر می زنم چرا منو می بری خانه ای را ببینم که اصلا نمی تونیم بخریمش. 

خانه طبقه همکف است .می ریم داخل واقعا سنگ تمام گذاشته از تزیینات داخلی بگیر تا آشپزخانه تمام کابینت وپرده و اون پنجره های تمام قد جنوبی و...خلاصه خیلی با سلیقه کار شده بود. 

حیاط هم که دیگه نگو...یک طوطی هم توی قفس تو حیاط بود عماد کلی ذوق کرد. 

من اصلا با دقت نگاه نمی کردم چون میدونستم ما نمی تونیم این خانه را بخریم. 

صاحب خانه یا سیاست خوبی داشت یا واقعا انسان خوبی بود نمی دونم گفت اصلا نگران پولش نباشید من با شما راه میام. 

اون شب ٬شب تولد امام رضا بودو ما روز تولد امام رضا اون خانه را قولنامه کردیم. 

و یکسری مشکلات بعدی پیش آمد که همسر توضیح دادن اما با همه اون شرایط خانه را نگه داشتیم.  

شبی که خانه را قولنامه کردیم تا صبح خوابم نبرد نشستم هی تاریخ چک ها را نگاه کردم.حدود۴۰ میلیون کم داشتیم ...اون شب تا صبح خوابم نبرد اما با فروش طلا و گرفتن یک وام جور شد.

اگه یادتون باشه قبلا گفتم که حس میکنم امام رضا همیشه هوامو داره و من حسابی مریدشم برای همین میدونم چیز بد روز تولدش بهم هدیه نمیده این خانه برای من پر خواهد بود از آرامش و خوشی به امید خدا... 

البته تا آخر سال تحصیلی همین جا تشریف داریم. 

امروز قراره بریم عروسی همیشه می موندم روز عروسی چی بپوشم الان دارم فکر میکنم بدون طلا هم می شود رفت عروسی... 

 

 عماد نوشت: 

عماد میگه مامان وقتی زنگ تفریح میخوره خانم معلم یک نفس عمیق می کشه و بعد هوا را با شدت بیرون میدهد (البته عما اینجوری نمی گه ها اینجوری میگه ههههههههههاااااااا) 

مامان یعنی چی؟؟خودش جواب میده .مامان یعنی داره یک نفس راحت می کشه . 

من :میگم سر و کله زدن با ۲۶ تا پسر کم نیست منم بودم نفس راحت می کشیدم طفلکی معلم. 

یک روز هم با عسل رفتیم دم کلاسشون عسل هاج و واج مونده بود اون پسرای با احساس هم ریخته بودن دور عسل و می گفتن وای انگار عروسکه ٬جورابای صورتیشو ببینو... 

خداییش فکر نمی کردم اون پسرهای ۸ساله اینقدر با ذوق باشند و دقیق .

 

عسل نوشت: 

خوب دوستان درخواست کردن از عسل بنویسم.الان عسل خانم توی بغلم خوابیدن و من دارم با یک دست تایپ میکنم.هنوز کار خاصی انجام نمیده تازگی ها یاد گرفته دستشو میخوره و هر وقت باهاش حرف میزنیم یه صداهایی از خودش در پاسخ به ما در میاره ٬ برامون میخنده و...دیگه هیچ 

 

راستی بالاخره  زن عمو شدم