X
تبلیغات
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

سفرنامه

شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 12:05 ب.ظ

بخاطر لطف دوستان و اینکه دوست دارن  سفرنامه را از زبان من هم بخونن تصمیم گرفتم بنویسیم 

خوب سفر ما پنجشنبه شروع شد من قبلش به آقای همسر گفتم وسایل مورد نیاز خودت را بده به من تا بذارم داخل چمدان ...

صبح پنجشنبه همسر رفت سر کار ومن مشغول جمع کردن وسائل شدم تا ظهر همه چیزها را جمع کردم و همسر طبق معمول دیرتر از زمانی که گفته بود آمد و تازه رفت حمام و بنابراین جمع کردن تمام وسایل افتاد گردن خودم 

بعد از اینکه همسر آماده شد وسیله ها را چیدیم داخل صندوق عقب و حرکت کردیم رفتیم به سمت خوانسار و آنجا میدان ورودی شهر اسمش عسل بود که ایستادیم و عکس گرفتیم 

من پیش خودم فکر میکردم حداکثر تا ساعت ۱۲شب به سوئیت که همسر از قبل رزرو کرده میرسیم اما اینجور نشد ما ساعت ها در راه بودیم توی جاده های باریک و دو طرفه با آسفالت داغون چند با به همسر گفتم چند ساعت توی راه هستیم که جواب درستی نشنیدم دوباره پرسیدم چند کیلومتر داریم تا برسیم بازم جواب درستی نداد نزدیک ساعت ۱۲ دیگه جاده ها خلوت بود هیچ ماشینی نبود حتی توی شهرها و روستاهای که در مسیر ما بودن هم آدمی دیده نمی شد و اینجا بود که غر زدن های من شروع شد که چرا از این جاده ها می ریم. چرا پیش بینی نکردی ساعت چند میرسیم یه شهر دیگه کاش سوئیت گرفته بودی که نزدیکتر بود و ...تا بالاخره ساعت حدود ۲ نصفه شب رسیدیم گرماب و از هوش رفتیم البته من که از هوش نرفتم اینقدر صدای کولر زیاد بود که خوابم نبرد و آخر خاموشش کردم بعد از گرما نمی شد بخوابم تا حدود ۵صبح بیدار بودم و باز پاشدم کولر را روشن کردم و بعدش دیگه نفهمیدم تا ساعت نه بیدار شدم یه دوش گرفتم و چایی درست کردم و بعد بچه ها را بیدار کردیم و آماده شدیم و رفتیم غار کتله خور 

غار علی صدر خیلی جذابتر از غار کتله خور هست اما این غار هم ارزش دیدن داره به شرطی که روز تو اون مسیر باشید نه مثل ما نصف شب 

داخل غار خنک بود طوری که بعضی ها می گفتن سرد هست اما من که فقط غرق ریختم 

شش کیلومتر پیاده روی مسیر رفت و برگشت و بعد از دیدن غار و کالسکه سواری بچه ها و خوردن ناهار در گرماب حرکت کردیم سمت تکاب تا تخت سلیمان را ببینیم که در یه قسمت از مسیر همسر گفت اگه از اینجا بریم میان بر هست برم ؟؟ منم گفتم هر جور صلاح میدونی 

جاده اولش آسفالت بود بعد شنی شد بعد خاکی و باز غر زدن من شروع شد

که اگه ماشین تو این جاده خراب بشه ما چیکار کنیم ...این جاده امنیت نداره ...اگه این جاده درست نباشه و...

تا بالاخره رسیدیم به جاده اصلی و رفتیم تا رسیدیم به تخت سلیمان که در نوع خودش ارزش دیدن داشت و بعد از دیدن آنجا ساعت ۸شب شد و باز توی تاریکی ما مجبور شدیم تا تبریز بریم؟

خداییش کلی خوابم میومد اما جرات خوابیدن نداشتم مسیر پر پیچ و خم جاده باریک و دو طرفه ...

چشم هام را به زور باز نگه داشتم بچه ها روی صندلی عقب بعد از کلی دعوا سر جا خوابیدن و دیدم همسر میگه پام درد گرفته و اینجوری شد که نشستم پشت فرمان اما خواب از سرم پرید تا حدود ۲ رسیدیم تبریز و مسیر را اشتباه رفتم و اون موقع شب کسی نبود بپرسیم تا یه آقای موتور سوار را کنار پارک دیدیم و گفت دنبال من بیاید و ما از توی پارک به دنبالش تا رسیدیم به یه میدان و گفت از اون خیابان  برید می رسید به هتل اما ما موقع حرکت شک کردیم و باز ایستادیم تا از یه راننده تاکسی بپرسیم و گفت خیابان سمت راست را باید می رفتین داخل و اون لحظه  بود که دیدم آقای موتور سوار دوباره آمد و این بار تا سر خیابان با ما آمد و گفت از این خیابان برید که از آنجا مسیر واقعا سر راست بود و ما رسیدیم و از خستگی به معنای واقعی از هوش رفتیم تا ظهر ...

همه برنامه ریزی های همسر حرف نداشت غیر از پیش بینی زمانی که در راه،فاصله بین شهرها  و جاده های داغونی که انتخاب میکرد