فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

این روزها که میگذرند...بسیار کند و نفس گیر... 

شب ها منتظر روز هستم و روزها منتظر رسیدن شب... 

سختی این روزها برای من با داشتن دیسک کمر دو چندان است... 

هر شب تا صبح نیم ساعت به نیم ساعت باید تغییر وضعیت بدهم اگه در این میان در خواب عمیقی فرو بروم از درد بیدار می شوم... 

دیشب وقتی داشتم خواب شیرینی میدم ناگهان درد پاهام شروع شد و توی خواب به همه میگفتم پام خیلی درد میکنه ..که بیدار شدم و دیدم پام بی حس شده یک لحظه حس کردم فلج شدم نمی تونستم تکون بخورم... 

حالا همه این سختی ها به کنار در این میان دندونتم بشکنه دیگه همه چیز تمام است.  

درد دندان دیگه امانت را میبرد

به همسر میگم پس عدالت کجاست چرا هر چی درد و سختی هست مال مادر بیچاره است؟!! 

جواب میدن خوب برای همینه که بهشت زیر پای مادر است.  

یعنی اگه توی اون دنیا کسی جلوی ما را بگیره یا بخواد سوال و جواب کنه  کجا رفتی چیکار کردی چیکار نکردی کوتاهی کردی و یا........من میدونم اون  

فقط مستقیم تا بهشت....  

                           (قدر مادران گرامیتان را بدانید..روز مادر نزدیک است)

 

 

یک خانمی برای اولین بار آمدن محل کارم  می پرسه باردارین؟میگم بله 

میگه میدونی دختره یا پسر؟؟؟ 

میگم مگه فرقی میکنه؟؟ 

میگه پسره. 

میگم از کجا فهمیدین؟ 

میگه اخه زشت نشدی.سر دختر مادر خیلی زشت میشه. 

میگم شما که قبلا منو ندیدن از کجا میدونین زشت نشدم!!!! 

 

عماد نوشت: 

یک روز عماد را گذاشتم خانه خواهرم که یک دختر داره سه سال از عماد کوچکتره و اول مهر میره پیش دبستانی. 

فرداش خواهرم بهم میگه پسرت به دخترم پیشنهاد ازدواج داده. 

میگم دخترت چی گفته ؟ 

گفته عماد این حرف ها زشته نباید از این حرفها بزنی. 

وقتی عماد را می بینم بهش میگم به دختر خاله ات پیشنهاد ازدواج دادی؟ 

میگه کی گفت؟میگم خاله 

میخنده و میگه مامان یعنی باور کرده؟؟ 

من:یعنی نباید باور میکرده؟؟ 

عماد :این دخترا خیلی زود باورن ...

من: یعنی چی انوقت

 

کمتر از دوماه دیگر وبلاگ ما سه ساله می شود.در این سه سال که اینجا هستم هیچوقت قسمت نشد دوستان مجازی را از نزدیک ببینم. 

همیشه دوست داشتم این انفاق بیفته ولی نیفتاد.  

تا روز جمعه ۱/۲/۹۱که با دوستان مجازی قرار دیدار گذاشتیم تا برای شام تشریف بیارن خانه ما... 

کمی استرس داشتم البته بیشتر می ترسیدم نتونم به موقع همه چیز را اماده کنم. 

و در ساعت ۲۰:۳۰دوستان زنگ خانه ما را به صدا در آوردن .

و دکتر میثم به همراه همسرشون دکتر ژیلا وارد شدن. 

نمیدونین چه زوج دوست داشتنی و خونگرمی بودن.  

خداییش اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر خوش بگذره.  

مهمونی ما خیلی زود خودمونی شد... 

قبل از مهمونی کلی به عماد سفارش کردیم بابا ما کلی اینجا آبرو داریم کمی آبرو داری کن و وقتی مهمونا میان سلام کن دست بده و...میگه من اصلا نمیدونم سلام چه معنی میده ؟من سلام نمی کنم. 

بابا حالا چیکار به معنیش داری .یه سلام کن. 

که در لحظه ورود مهمان های عزیز پای کامپیوتر نشسته بودن و اصلا از جاشون تکون نخوردن.  

پذیرایی صورت گرفت و بعدش من شام را آماده کردم و به همسر گفتم شما وسایل سفره را بچین... (خوب اخه با شرایط من کمی چیدن وسایل سفره و دولا و راست شدن برام سخت بود.)

 یعنی اگه اون سفره را میدیدین فرار میکردین ماشالله به این همه سلیقه . 

سر سفره شام هم که عماد آهنگ های مورد علاقه اش را برای حضار گذاشته بودن و اگه کسی حرف میزد فوری میگفت سر سفره نباید حرف زد. 

بعد از شام هم که گیر داد به دکتر میثم ...اول یک دست شطرنج با هم زدن. 

بعد هم انواع و اقسام بازی ها..خلاصه آقای دکتر را خیلی اذیت کردن...(شرمنده) 

قبلا عکس دکتر  ژیلا و میثم را توی پروفایلشون دیده بودم  اما دکتر ژیلا از عکسش خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر بودن ولی دکتر میثم کپی عکسش بود  

خلاصه کلی صحبت کردیم جای شما خالی...کلی از دوستان وبلاگی گفتیم مخصوصا دلژین جونم 

کلی از خاطرات گذشته و...یه سری هم بحث های پزشکی که من اصلا در این مورد هیچ تخصصی نداشتم فقط اینجوری میکردم   

خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت من اصلا دلم نمی خواست اون شب به پایان برسه اما چه می شود کرد با این گذر زمان...وقتی مهمونا داشتن می رفتن اصلا لحظه خوبی نبود انگار تازه بعد از مدتها همدیگه رو پیدا کرده بودیم و دل کندن سخت بود. 

مخصوصا برای عماد وقتی بردم بخوابونمش مدام میگفت:به آقای دکتر بگو برگرده ...من تا صبح نمی خوابم. میون همین حرفها از خستگی بیهوش شد. 

فردا تا از مدرسه رسیده خانه...(منم خانه نبودم)زنگ زده به گوشیم و بدون هیچ مقدمه ای میگه آقای دکتر...منم گفتم بله بفرمایین .گفت:مگه تو آقای دکتری؟ 

من آقای دکتر را میخوام زنگ بزن بیاد پیش من(بچه پررو) 

ساعت هفت که برگشتم خانه بازم گیر داد منم گفتم فکر کنم آقای دکتر امشب شیفت باشن 

تا بالاخره دست برداشت. 

 

هر چی از خوبی این دوستان بگم کم گفتم ...دیدن دوستان مجازی تجربه ای خیلی شیرین و به یادماندنی بود. 

آدم قبل از دیدن دوستان مجازی ممکنه تصویر دیگری  توی ذهن داشته باشه که  اون تصویر بعد از دیدنشون کلی تغییر کنه. 

 

 

وقتی بعضی ها در مورد اسم انتخابی من نظر میدهند و اسم عسل را دوست نداشتنی میدانندبیشتر مصمم می شوم که اسم دخترم را عسل بگذارم. 

نمیدانم این لجبازی است.خودخواهی است یا... 

اما فکر میکنم با این همه درد و رنجی که مادر میکشد انتخاب اسم حداقل سهمی است که می توان به اوداد.  

وقتی به این فکر می کنم چه چیزی میتواند این همه سختی را جبران کند چیزی جزئ شیرینی صدا زدنش پیدا نمی کنم. 

نه اینکه وقتی دارم صداش میکنم تلخی اجبار را احساس کنم. 

هیچکس نمی تواند منو مجبور کنه از اسمی که دوست دارم دست بردارم. 

 

امروز از تمام روزهای عمرم مطمئن ترم که اسم انتخابی من عسل خواهد بود .تا شیرینی اش برای من باشد و تلخی اش برای دیگران.  

منظورم اینجا دوستان مجازی نمی باشند و از همه کسانی که اسم های به این قشنگی پیشنهاد دادن ممنون.  

اما به قول یکی از دوستان اولین انتخاب بهترین انتخاب و به قول همسر که می گوید چند سال است همش گفتی عسل حالا دیگه عوضش نکن..از همسر عزیزم سپاسگزارم که همیشه از حق خود گذشته وحق  انتخاب را به من داده.البته اگه با احتمال یک درصد پسر شد حق انتخاب با آقای همسر است اونم فقط    ( آراد )  

 

  

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند !

کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند ....

و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم ... !!! 

                                                                      (منبع وبلاگ یاقوت کبود)

                                                                 

 پ ن۱:سرعت اینترنت ما روی لاکپشت را کم کرده..برای خیلی از دوستان نمی شه کامنت بذارم  . 

  

پ ن۲:نمیدونم کسی میتونه حدس بزنه ما قراره کدوم دوستان مجازی را از نزدیک ببینیم؟  

قصد ما سوزاندن دل کسی نیست.چون ما کلا عددی نیستیم که بخوایم دل کسی را بسوزونیم 

اما مشتاق دیدار همه دوستان هستیم. 

 

 

 

خواهران گرامی چند روزیست رفتن کیش....اگه پای این جوراب صورتی در میون نبود منم الان کنار سواحل جزیره کیش در حال خوش گذرانی بودم... 

خواهرم زنگ زده کلی لباس خوشگل برای نی نی اینجا هست بخریم..گفتیم بخرید..گفتن البته براش سوغاتی خریدیم اما دلمون نمیاد لباسای به این خوشگلی راببینیم و  راحت از کنارشون بگذریم. 

خدا شانس بده دنیا نیومده سوغاتی میگیره.   

چی صدا کنم  ترا..؟؟؟!!!!!

انتخاب اسم هم شده برای من یک مسئله بزرگ...  

عماد دیروز می گفت اسمشو بذار مهسا...

بازم گفت:  آخرش اسمشو چی میذاری؟؟گفتم عسل...گفت دیگه حق نداری عوضش کنی ها..من میخوام به همه بگم اسم نی نی چیه؟؟  

از این تهدید کلی ترسیدم.. 

واقعا اسم خوب و قشنگ که توی فامیل قبلا استفاده نشده باشه کم گیر میاد من چیکار کنم؟!!! 

وقتی اسم عماد را انتخاب کردم گفتم اگه بچه بعدی دختر شد اسمشو میذارم عسل.. 

و سالهاست که با عسل زندگی کردم .

حتی گاهی کلمه عبور یا پسوردم را عسل میذاشتم..حالا یعنی اسم دخترمو عسل نذارم؟!! 

اگه کسی پیشنهادی داره خوشحال می شم..تازه اگه پیشنهاد کسی مقبول بیوفته جایزه هم میدم. 

این اسم ها را توی فامیل داریم 

 

(آیدا.آیلین.نگار.آرمیتا.حدیث.محدثه.ستایش.پرستش.نیایش.هلیا.ماهور.نازنین.پریا.پریساو...)پس لطفا این اسم ها را پیشنهاد ندین.  

اسم ها مورد نظر من(عسل.آترا.آناهید.دلژین

پیشنهاد مامانم(النا.  یاسمین) 

پیشنهاد مادر شوهر(ملیکا.شادی)

 

و پیشنهاد های شما.... 

  

خبر مهم: 

قراره به زودی دو تا از دوستان مجازی را ببینیم به این نتیجه رسیده بودم که دوستان مجازی همیشه مجازی خواهند ماند چون هیچ وقت قسمت نشد کسی را از نزدیک ببینم هر وقت هم فرصتی دست میداد یه جورایی همه چیز در هم می شد و جور نمی شد..حالا هم هنوز شک دارم..بشه یا نشه اما احتمال ۹۹درصد می شه.  

البته قرار شد وقتشو ما تعیین کنیم اما چون همسر روز ۵شنبه امتحان دارن تصمیم گرفتیم تا بعد از امتحان صبر کنیم.

بیصبرانه منتظردیدار  این دو عزیز هستیم. 

 

اعترافنامه دختر بی بی

  

چند سال پیش یعنی همون موقع ها که سریال قصه های مجید پخش می شد برای دیدن یکی از فامیل ها که ساکن شهر تهران بود با مادرم عازم تهران شدیم دم ترمینال پیاده شدیم کلی ماشین سواری ایستاده بود راننده ها ریخته بودن دور ما ...بالاخره سوار یکی از ماشین ها شدیم کمی از راه را نرفته بودیم که راننده پرسید از اصفهان آمدین؟مامانم هم گفت :بله. 

 باز یه مدتی سکوت حاکم بود تا بازراننده پرسید :ببخشید شما بی بی مجید نیستین؟  

من چشم دوختم به مامانم ببینم چی میگه.مامانم یه نگاه به من کرد و با لبخند گفت :پس متوجه شدین.بله .  

من: 

 آقای راننده انگار یک گنج پیدا کرده باشه از خوشحالی تو پوستش نمی گنجید. 

گیر داده بود که باید بیاین برین خانه ما بچه های من عاشق بی بی هستن امروز را استراحت کنید فردا برین خانه اقوامتون.  

کلی بهانه آوردیم تا کوتاه آمد.  

کلی هم از مجید سوال کرد الان کجاست؟چیکار میکنه؟دیگه فیلم بازی میکنه؟  

و ما هر بار کلی دروغ سر هم میکردیم. 

 یادمه مامانم پرسید اسم بی بی چی بود؟؟ 

 منم هر چی فکر میکردم یادم نمی یومدشانس آوردیم خود اون بابا هم اسمشو نمی دونست بعد هم ما را رسوند حتی از ماشین پیاده شد و تا مطمئن نشد ما رفتیم توی خانه نرفت آدرس خانه اشون را هم داد و قرارشد حتما یک روز بریم خانه اشون..  

خلاصه شرمنده ما هم دروغ گفتیم... 

نمی دونم چرا مامانم گفت بله.. 

بعدها که ازش پرسیدم گفت فکر نمی کردم اینقدر گیر بده. 

 بارها شده که خیلی ها با دیدن مامانم توی خیابان٬تاکسی یا جاهای دیگه مامانم را بهم نشون میدن ومیگن بی بی مجید را ببین. 

 البته مامان من از بی بی کم سن و سالتره...و جالبه خیلی ها هم به من میگن بیشتر از بقیه خواهرنم به مامانم شباهت دارم. 

 یعنی اگه کسی دنبال شخصی شبیه بی بی میگرده من اینجام تا نقش آفرینی کنم.  

 

 

بی بی جان روحت شادو قرین رحمت الهی باد ویادت در دل همه ایرانیان قدر شناس جاویدان باد.

 

سلام 

سال نو مبارک همراه با بهترین آروزها برای همه دوستان...  

تصمیم نداشتم اول سالی این پست را بذارم اما جناب همسر دو پست است که قول داده ما آپ کنیم ولی تا حالا نشده. 

یک هفته قبل از سال نو عماد حسابی مریض شد جوری که دکتر پیشنهاد داد بستریش کنیم اما دم عیدی اینکار را نکردیم خدا را شکر الان حالش خوبه. 

نمیدونم چرا سبزه های عیدم امسال خوب نشدن...کارای نوروزم هنوز ادامه دارن و همه چیز دقیقه نودی شد. 

شاید کمی مربوط به مریضی عماد بشه کمی هم مربوط به جوراب های صورتی باشد. 

توی ادامه مطلب بقیه اشو بخونید...

ادامه مطلب ...
پول بهتر است یا ثروت؟!!!

 

یادمه توی دوران دبیرستان موضوع انشای ترم آخرمون این بود علم بهتر است یا ثروت ...وقتی دوستم از سر جلسه امتحان امد بیرون من روی چکنویسش نگاه کردم دیدم نوشته پول بهتر است از ثروت!!... و اینو تا آخر هی تکرار کرده بود من از خنده مرده بودم... خودش تازه متوجه شد و رفت به دبیر مربوطه گفت چه اشتباهی کرده و اونم ازش پذیرفت... 

حالا نمی دونم پول بهتره یا ثروت؟!!!...  

یک دوست داشتم توی دوران دبستان نمی دونین که چه دختر نازی بود متین ٬سنگین ٬نجیب٬برعکس من که حسابی شیطون بودم افتاده و مهربون...بعد از پایان دبستان دیگه ندیدمش تا اینکه یک روز توی آلبوم عکس های خانوادگی مادر همسر عکسشو دیدم و فهمیدم با هم فامیل شدیم از اینکه یک دوست قدیمی را پیدا کردم کلی ذوق کردم...اما اون دیگه مثل قبل نبود..گرم نبود صمیمی نبود...  

چند روز قبل فهمیدم زندگیشو رها کرده و رفته تنها فرزندشو گذاشته و رفته ..همسرش یک کارمند ساده بود که گاها با ولخرجی ها و تجملات گرایی خانم شاید نمی تونست پس انداز چندانی داشته باشه و وقتی خانم از سهم خانه پدری همسرش مبلغی پول به دست میاورد (اینجا رسم است از خانه پدر شوهر یک دانگ یا بیشتر به عروس داده می شود که این خانم با دریافت این پول که پدر همسر بهش داده تا با این پول بتونن یک واحد آپارتمان بخرن) میگذارد و میرود ..میگوید این زندگی پیش رفتی ندارد... 

 

من و همسر و عماد سر سفره نشستیم و من دارم جریان را تعریف میکنم . از همسر می پرسم یعنی پول اینقدر ارزش دارد...همسر در کمال پرویی میگوید :بله 

عماد هم میگوید پول خیلی مهم است. 

میگویم اینقدر مهم که آدم بچه اشو بذاره بره؟؟!!! 

به عماد میگم مثلا اگه به من بگن بین یک گونی پول  و عماد کدام را انتخاب میکنی من تو را انتخاب میکنم نه پول را... 

کمی به فکر می رود 

بعد بهم میگه من از بین گونی پول و مامان ..مامان را انتخاب میکنم(البته ممکنه بعدها نظرش عوض بشه ها..) 

مدتی بعد میاد توی بغلم می شینه و آرام توی گوشم میگه مامان منو انتخاب میکنی یا پول را؟!!! 

آروم بهش میگم: من بی تو می میرم ... 

 

 

 

نمی دونم چرا بعضی وقت ها آدم هی خاطرات گذشته را شروع می کنه زیر رو کردن . 

هی زیر رو می کنه تا توی یک نقطه دوباره حس گذشته براش زنده می شه٬گاهی تلخ و گاهی شیرین... 

 

اما نمی دونم چرا من همیشه اینجوریم مخصوصا توی یک دوره زمانی خاص٬ شروع می کنم زیر رو کردن خاطراتم (مخصوصا نزدیکای عید)گاهی بعضی ها را واسه همیشه دور میریزم و بعضی ها را برای روز مبادا نگه میدارم مثل اون قسمت یادداشت های چرکنویس وبلاگم٬بعضی ها برام عزیزن و بعضی ها تلخ...  

گاهی سبک سنگین می کنم ببینم تلخ ها بیشترن یا شیرین ها... 

 

دلم می خواد دلمو یه خانه تکونی حسابی بکنم همه تلخی ها را دور بریزم...اما می ترسم زندگی بدون تلخی ها طعمی نداشته باشه٬می ترسم یادم بره چی کشیدم و چی شد٬کی دلمو شکست و کی نشکست ٬یادم بره کجا باید خوب باشم و کجا بد٬کجا باید گذشت داشته باشم و کجا باید چشمامو ۱۰ برابر باز کنم. 

این تلخ و شیرین که مزه گسی داره بهتر از یک شیرینی سراب مانند است. 

نظر شما چیه؟؟ 

 

امروز باز ساعتها توی یادداشت های منتشر نشده وبلاگم تاب خوردم٬ بعضی را پاک کردم و بعضی را برای از یاد نبردن تلخی ها و گاها شیرینی ها نگه داشتم. 

 

 

عماد نوشت: 

عماد و آقای همسر دارن ذرت بو داده با طعم پنیر می خورن...عماد که به تازگی داره سعی می کنه همه چیز را بخونه و الحق هم موفق بوده روی بسته ذرت را می خونه.. 

نیک نک..بابا اسمش چیه؟ 

بابا:انگلیسشو بخون.  

عماد:niknak  

بابا انگلیسی هم می شه نیک نک!!!. 

بابا:بله 

عماد:بابا عربیش چی می شه؟...نیک نک...بابا فرانسوی چی می شه؟...نیک نک 

من در این مرحله وارد بحث می شوم 

ببینم پسرم مثل اسم خودت به فارسی چی می شه؟عماد 

به انگلیسی چی می شه؟عماد 

به عربی چی می شه؟عماد 

در این بین عماد گفت نه مامان اسم من به عربی می شه ستون 

(یعنی من از خنده کف زمین..از فکر اینکه یه روز به عماد بگم ستون ) 

خلاصه بلاخره توضیحات لازم و کافی داده شدمخصوصا اینکه اسم عماد یک اسم عربی است و به فارسی معنیش می شه ستون اونم ستون دین(عماد الدین)

جایزه های سریالی

 

هنوز مدتی از شروع سال تحصیلی نگذشته بود که عماد گیر داد به همه بچه ها جایزه دادن منم جایزه میخوام. 

منم ماندم از کار این خانواده ها بابا اجازه بدین سال شروع بشه!!! 

ما هم یه جایزه تهیه کردیم و دادیم مدرسه... 

بعد از مدتی عماد هر روز با یک کارت آفرین یا سیصد آفرین و شاید هزارو سیصد آفرین میومد خانه و می گفت خانم گفته هر وقت بیست تا کارت شد جایزه داری . 

ما هم بچه را تشویق میکردیم بیشتر کارت بگیره و بعضی از روزها می شد که حتی سه تا کارت با خودش به خانه می آورد. 

تا کارت ها بیست تا شد. 

عماد گفت خانم میگه باید مامان ها این کارت ها را بیارن مدرسه (می شد فهمید منظور از حضور مادر چیست.) 

طبق معمول باید یه جایزه تهیه میکردم.تمام اسباب بازی فروشی ها و سرگرمیهای فکری را گشتم اما چیزی که عماد نداشته باشه و به سنش بخوره پیدا نکردم.خلاصه بالاخره یک جایزه تهیه کردم و بردم مدرسه. 

و بازم هم این کارت های آفرین همچنان هر روز به خانه آورده می شود. 

چند روزی است که کارت های امتیازی هم اضافه شده هر کارت از یک امتیاز تا ۱۰ امتیاز بخاطر روخوانی در صورت کسب ۱۵۰ امتیاز باید جایزه بگیرن. 

کلاس قرآن جدا جایزه میخواد.کلاس زبان انگلیسی جداو عجیب تر از همه این نامه آخری بود که راننده سرویس داده بود عماد و سفارش کرده بود که نباید درش باز شود طوری که عماد به ما هم اجازه نمی داد بازش کنیم ...وقتی باز شد نوشته بودن بخاطر اینکه عماد درسرویس پسر خوبی بوده باید یه جایزه تهیه کنیم و بدیم به راننده ... 

یعنی من الان دلم میخواد سرمو بزنم به دیوار... 

ای بابا این که نشد.. 

دریغ از یک ذره مدیریت و درایت ...خوب یه جایزه را برای چند کلاس مشترک به بچه بدین دیگه.   

 

این هم عکس های جدید عماد

 

 

 

آیا همین نزدیکی ها کسی نیاز به کمک ندارد؟؟

 

توی هفته گذشته یک روز آقای همسر برای معاینه دانش آموزان یکی از مدارس استثنایی شهرمون به آنجا رفت. 

حدود ۶۰ دانش آموز پسر که از نظر هوشی درحد آموزش پذیر هستند. 

آقای همسر وقتی آمد خانه گفت همه اون بچه ها مشکل داشتن و لازم بود که  آزمایش بدن٬ ولی هر بار می خواستم براشون آزمایش بنویسم مربی بهداشت مدرسه می گفت :آقای دکتر وضعیت اقتصادی خانواده های این بچه ها اینقدر خراب است که حتی پول آزمایش هم ندارن و نوشتن این آزمایش ها فایده ای نداره چون هیچکدوم انجام نمیدن .حتی وقتی یکی از بچه های مدرسه نیاز به عینک داشته معلمای مدرسه پول روی هم گذاشتن و براش عینک خریدن...!!!! 

 

 نمی دونم بدبختی باعث می شه بچه ها عقب مونده بشن یا عقب ماندگی باعث بدبختی است؟!!!  

به این فکر میکنم که بعضی ها برای کمک به بچه های کشورهای دیگه پا می شن میرن اون سر دنیا وکلی سر و صدا راه می اندازن..آیا همین نزدیکی ها کسی نیاز به کمک ندارد؟؟ 

 

دلم می خواست اینجا یه شماره حساب اعلام کنم .. 

اما میدونم همه ما دور و برمون کسانی هستن که می تونیم کمکشون کنیم.  

 

 

امروز بالاخره اولین دندون  شیری عماد افتاد...یادم افتاد به زمانی که تازه داشت دندون در می آورد...با چه زجری این دندون ها در آمدن با درد و تب وهزار مشکل ....اما هر دندونی که بیرون می زد کلی ذوق میکردیم  ...وقتی می خندید اون دندون های کوچیک پیدا می شدن و لبخندش زیبا می شد. 

حالا باید منتظر باشم تا یکی یکی این دندون های کوچولو بیفتن و جاشون دندون های درشت و بی ریخت در بیاد وقتی میرم مدرسه تقریبا همه بچه های کلاسشون بی دندون هستن و جای اون دندون های ریزه میزه دندون های بزرگ و اکثرا کج و کوج در آمده. 

دندونشو انداختم.. 

عماد امده میگه دندونمو بده بذارم زیر بالشتم تا صبح شما برش دارین جاش کادو بذارین... 

من از توی سطل دندونو پیدا کردم و گفتم من الان کادو نخریدم بذار فردا شب بذارش زیر بالشتت  

میگه باشه!! 

من :مگه قرار نبود فرشته ها کادو بیارن. 

عماد :خوب حالا شما فرشته این دیگه 

 

 

این روزها که میگذرند 

با همه بیگانه ام ...حتی با خودم 

این روزها حتی خودم را هم نمی شناسم... 

شب ها از خواب ..اگر خوابی در کار باشد ...بیدار می شوم و به این فکر میکنم که من کیم؟؟ 

و بدون جواب باز هم خودم را به خواب میزنم ...

از دنیا دور شده ام از مجازیش بیشتر... 

خالی شده ام..حتی حرفی برای گفتن ندارم 

با ته مانده های وجودم سر میکنم... 

سردرگمم 

گیجم  

من کیم؟؟؟ 

احساس میکنم خودم نیستم 

شاید دیگری باشم 

تا جنون فاصله ای ندارم 

نمیدانم کمال است یا سقوط این سردرگمی؟؟!! 

من کیم؟؟ 

به کجا؟؟ 

تا کجا؟؟ 

 

 

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند

همین‌ها هستند ..
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی ..
... آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی ، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند ، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند ..
آدم‌های پیامک‌های آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند ،
آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه ، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی ..
آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ..
آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست ، به پرنده ها هست ..
آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند ..
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن ..!!
مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست ، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد … چیزی شبیه یک بوسه  

 

(منبع :اینجا)  

 

عمادنوشت: 

عماد:مامان یه نفر تو کلاسمون هست که اسمش حسن!!!!؟؟ 

من:خوب مگه چیه؟؟ 

عماد:مامان حسن!!!؟؟ 

من:خوب حسن هم یه اسم دیگه اشکالی نداره. 

عماد:مگه مال تو قصه ها نیست؟؟ 

من:(فکر کرده حسن هم مثل اسپایدر من و بتمن یک شخصیت خیالی است) 

             لطفا اسم بچه ی خود را حسن نگذارید

 

  یک زن 

 

        قلبم          قـــــــبر

        چشمم       یــاس

        زبانم          آتــــش

         شکلم        مـــات

         طعمم        تــــلخ

                                         ...

                                       قیامتم انگار! 

 

(منبع

 

دیروز یکی از دوستان دوران دانشجویی را دیدم.بعد از تموم شدن دانشگاه خیلی به ندرت دوستان را دیدم و این یکیو از زمان اتمام دانشگاه  ندیده بودم. 

دوتا دختر داشت..معلم بود... 

تا چشمش به من افتاده ...میگه یادته چقدر شیطون بودی؟!! 

من همیشه یادم به کارای شما و دوستات میوفته و کلی به گذشته ها میخندم..یادش بخیر 

اون فقط شیطونی های ما را تماشا میکرد و ما که خود مرکز این شیطونی ها بودیم ببین الان چی میکشیم... 

از دیروز مدام تو گذشته ام..... 

 

عماد نوشت: 

امان از دست این بچه ها هر روز عماد میاد و میگه مامان علی میخواد وقتی بزرگ شد با خانم...عروسی کنه 

فلانی هم میخواد با خانم ...عروسی کنه 

این وسط یک خواستگار هم واسه من پیدا شده (از بس هر روز رفتم مدرسه )یکی از همکلاسی های عماد هم گفته میخواد با من عروسی کنه. 

عمادامده خانه و میگه مامان فلانی میخواد با تو عروسی کنه گفت عماد من بزرگ شم میخوام با مامانت عروسی کنم!!!! 

عماد:مامان تو باهاش عروسی می کنی؟؟ 

من:نه 

عماد:یه نفس راحت میکشه و می پرسه چرا؟؟ 

من:.اخه اون کوچیکه. 

عماد :مامان الان که نمیخواد عروسی کنه وقتی بزرگ شد. 

من:وقتی اون بزرگ بشه من پیر شدم دیگه...  ازش می پرسم تو میخوای با کی عروسی کنی؟؟ 

عماد:با تو 

 

 

یادمه وقتی دبستانی بودم یه دختر توی مدرسه امون بود که پدر و مادرش یک پاک کن بزرگ را  سوراخ کرده بودن و  یک نخ کلفت هم ازش ردکرده و انداخته بودن  گردنش٬ حالا می فهمم پدر و مادرش چی میکشیدن... 

 عمادم روزهای اول تقریبا هر روز و الان خیلی کمتر پاک کنش را گم میکنه...و این باعث شد یاد اون دختر بیفتم.آقای همسر میخنده و میگه منم اینجوری بودم هر روز یه چیزی گم میکردم. میگم مامان و بابات چیزی نمی گفتن؟میگه وقتی دیدن فایده نداره دیگه چیزی نگفتن اما از سال دوم به بعد خیلی به ندرت چیزی گم میکردم.  

من که دلم نمیاد یه پاک کن سوراخ کنم و بندازم گردن پسرم..رفتم یه بسته پاک کن بزرگ خریدم و هر روز چند سانت از پاک کن را میبرم و میدم ببره مدرسه چند تا هم از این پاک کن فانتزی ها خریدم کوچولو٬ اونا را هم به نوبت ... 

اما جدیدا یه ایده بهتر٬ از این مدادها که سرشون پاک کن دارن استفاده می کنم. 

 اما من خودم تا اونجا که یادمه چیزی گم نمیکردم .گم کردن هر چیز معادل توهین به مقد سات بود . برای ما کوچکترین چیز ها هم با ارزش بود حتی یک دانه برنج...نمی دونم چرا من نتونستم اینو به بچه ام تفهیم کنم . چرا؟؟؟؟  

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>