X
تبلیغات
بازی تراوین
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

این روز های خاکستری

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:29 ب.ظ

1-مدتیست تو محل کارمون چند دستگاه کارت خوان آوردن گذاشتن تو اتاق ما و هرکسی میخواد کارت بکشه میاد یه سری هم به ما میزنه ...و بعضیها هم میگن خودتون کارت بکشید که گاهی منشی عزیز این کار را انجام میدن و گاهی میان به ما میگن ...

خلاصه چند روز پیش یک خانمی آمد و گفت می شه برای من کارت بکشید ؟؟منم براش کارت کشیدم و رفت ...

چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت مجددا برای هزینه ....باید کارت بکشم زحمتشو می کشین ؟؟

منم براش کارت کشیدم و اون خانم مشغول صحبت با یکی از همکارای ما بود و یک دختر 15 و 16 ساله هم همراهش بود .

من کارت کشیدم و رسید را دادم دستش .یه نگاهی به من کرد و گفت رمزو نپرسیدین .گفتم رمزتون !!!!  بود. 

گفت آره .گفتم سال تولدتونم بود .گفت :آره از کجا فهمیدین .

گفتم آخه منم متولد همون سال هستم  

گفت واااا پس چرا شما اینقدر جوون هستین ؟؟؟(ماشالا )

گفتم برای اینکه دختر شما موقع شوهر دادنش شده و دختر من تازه یک و سال نیم ....

گفت :آره من خیلی زود ازدواج کردم و یک آهی کشید و رفت ...

خلاصه اینکه تو این مدت فهمیدم بیشتر رمز کارت خانم ها سال تولدشون هست گاهی برعکسش می کنن اما آقایون کمی در این مورد دقت بیشتری دارند و در بیشتر موارد هم رمز یا چهارتا یک است یا چهارتا 2 ...خلاصه پیدا کردنش زیاد کار سختی نیست 

البته رمز کارت من هم تو همین مایه هاست  فقط کمی قاطی پاتی تر 



2-تولد عماد هم با کلی دردسر و گرفتاری بالاخره گرفته شد .اول که خودش مریض شد یک هفته گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و...وفقط یک روز از خوب شدن عماد گذشته بود که مریضی عسل شروع شد گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و..جوری که دکتر گفت بستریش کن اما من از بیمارستان متنفرم ...دیگه با زدن یک سرم آمپول به بچه ها سرو ته اش را بهم اوردیم و الان بهتر هستن.مجبور شدیم تولد عماد را با تاخیر جشن بگیریم و حتی سفارش کیک را به چند روز بعد موکول کنیم و در روز موعود وقتی همسر رفت کیک را بگیره گفتن یادشون رفته کیک را درست کنن  ....و همون موقع ظرف یک ساعت آماده اش کردن و یک روز قبل از تولد ایمیل زدن که امتحان تعیین سطح علمی سالیانه داریم بصورت آنلاین ...یعنی روز تولد عماد من باید امتحان بدم وفقط یک شب وقت دارم بخونم ...اینم به خیر گذشت همکارای مهربون جای من هم امتحان دادن و...کلی اتفاقات پیچ در پیچ دیگه که همه بخیر گذشت و عماد یک سال بزرگتر شد .


3-عماد از مدرسه آمده و میگه مامان بچه ها بهم گفتن عماد تو اصلا فوتبالت خوب نیست ...اما فکرت خوب کار می کنه .

منم بهشون گفتم فکر خوب بهتر از فوتبال است .



ده سال گذشت به همین سادگی

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:43 ب.ظ

چند روز قبل به لطف آقای همسر متوجه شدم که گواهینامه رانندگیم  دوماه است از تاریخ اعتبارش گذشته و من بیخبر و بیحواس ...

خدا را شکر توی این دوماه اتفاقی نیوفتاد ...

ده سال اعتبارش تمام شد.

ده سال قبل وقتی روی گواهینامه ام را خوندم اعتبار ده سال ...فکر میکردم ده سال چقدر زیاد است ...ده سال دیگر من کجام و تو چه موقعیت و وضعیتی؟؟؟ ....و الان میدونم کجام و....

اون روز که توی امتحان شهر قبول شدم جلوی چشمم است یکسال از ازدواج منو و همسر گذشته بود ...نه عمادی در کار بود و نه عسل ...ما توی یکی از شهرستان های محروم زندگی می کردیم و من اصلا اونجا را دوست نداشتم و ما حدود سه سال آنجا بودیم تا بالاخره انتقالی همسر درست شد  و ان موقع عماد توی شکم من قل می خورد ماه ششم حاملگیم بود ...که تبعید تمام شد 

اون روز ها جوان بودم ...بهتر از الان بودم و با امدن عماد همه چی بهترم شد

اما امروز به چیزهایی فکر میکنم که توی این ده سال به دست اوردم و چیزهایی  که از دست دادم ....

چقدر شیرین و چقدر تلخ ...زندگی ترکیبی از چیزهای تلخ و شیرین 

وحالا دوباره به گواهینامه ام نگاه می کنم ده سال اعتبار 1402....یعنی ده سال دیگر من  کجام ؟؟چی کار میکنم ؟؟



پ ن:من بی تو نفس نمی کشم !!!!

           من بی تو درد می کشم !!!


پ ن :خوبست که بعضی ها هنوز می فهمند خوبست !!!

دوستان واقعی

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 ساعت 09:31 ب.ظ

مدتهاست نیستم ...نه اینکه نیستم هستم اما حسی برای نوشتن نیست . 

وقتی از غم و دلتنگی لبریزم به اینجا پناه میارم و وقتی به وبلاگ دوستان سر می زنم می بینم که کسی نوشته است وقتی کسی غمگین است چرا همه تریپ غمگین بر می دارند و تو وبلاگ همه رد پای غم را می بینی ...خلاصه اش این می شود چرا همدردی می کنید چرا در غمش شریک می شوید بیخیال ..بگویید بخندید ما فقط برای جوک و خنده اینجا هستیم  ما فقط شریک شادی هایتان هستیم شریک جوک هایتان و روز های آفتابیتان ...چنان قلبم درد گرفت که با گذشت این همه مدت هنوز فراموشش نکردم ...روز های زندگی شما هم همیشه افتابی نخواهد ماند ...همیشه دنبال خنده و بی دردی نخواهید بود و اما دیر نخواهد بود آن روز ....

و من امروز اینجام تا به دوستی که شریک دردو غم و تنهاییم بود تسلیت بگوییم فردای عزیزم غم از دست دادن پدر سنگین است میدانم مرگ چگونه هستی ات را ویران می کند می دانم  دلتنگی ات را و اما ایکاش می توانستم کنارت باشم .

و اما  کلبه ای دیگر بر خواهم گزید و در ان کلبه فقط برای کسانی جا خواهد بود  که همیشه هستند در غم و شادی .

به زودی آدرس جدید به دوستان واقعی داده خواهد شد .

پاییز بی تو

جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:37 ب.ظ

 

 من و این درختان ،بی برگ و باریم...

 نه برای اینکه پاییز است و فصل برگ ریزان...

 برای اینکه تو نیستی و نبودنت زمستان.

 دستهایم شاخه های دعاست در طلبت،

 اما آیا روزی دستهایم در بهارت دوباره مستجاب خواهد شد؟؟؟؟؟


                                                                                            (عرفان نظر آهاری)






عماد نوشت:

 وقتی سرکارم ،عماد زنگ میزنه مامان فردا ورزش داریم کفش های ورزشیم خانه مامان بزرگه برام بیارشون.

روی دستم یک ضربدر می زنم که یادم نره و سر راه برم برشون دارم.

وقتی می رسم خانه عماد یه نگاه به ضربدر روی دستم میکنه و میگه

مامان تو هم ناخن هایت را نگرفتی ؟؟

من :چرا اینو می پرسی؟؟

عماد :آخه هر وقت تو مدرسه ناخن یکی از بچه ها بلند باشه روی دستش با خودکار ضربدر می زنن.



پاییز

جمعه 3 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:14 ب.ظ

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ هایش را

باد برده باشد!!!


نمیدونم از کیه

حال و روز این روزهای من

جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:00 ب.ظ

 

 

وﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، 
ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ !
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ،......
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﻧﻘﺪر "ﺳﺮﯾﻊ" ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ، ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ!!!!

 

 


کاش بودنها را قدر بدانیم
به خـــــدا قسم
نبودنها
همین نزدیکیهاست . .

 

 

تو
یک عذرخواهی به بالش من بدهکاری !
بس که هر شب
چنگ می‌زنم نبودنت را ...!!!!!

 

 


دلم ساعتی میخواهد 
که مانده باشد روی ساعت های با تو بودن !

 

 

 

زمان هیچ چیزی را درست نمی کند

زمان فقط به ما یاد می دهد چگونه با درد زندگی کینم

 

 

مگه می شه تو نباشی

تو مثل نفس می مونی...

 

 

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره

دل تنگمو شکستی

دروغه.....



 

روزهای سخت

جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 02:36 ق.ظ

بدون تو روزهایم به سختی،به کندی و با درد سپری می شوند.

زجری که می کشم با لغات به تصویر نمی آید.

مثل این است که تکه ای از وجودم را زیر خاک گذاشته باشند...تکه ای از قلبم...

انگار چیز با ارزشی را از دست داده باشم...

انگار دردی دارم که درمانی ندارد...

انگار گم شده ای دارم که پیدا نمی شود...

هنوز به زندگی عادی برنگشتم ...

هنوز پروازت را باور نکردم

هنوز به اندازه کافی گریه نکرده ام

هنوز با دیدن عکست قلبم طوفانی می شود...

بی تو نفس ندارم...

بی تو به چه امیدی باشم...

نبودنت سخت است سخت...

وقتی می بینم هنوز دیوانه نشده ام تعجب می کنم...

لحظه ای از نظرم دور نمی شوی

                   *******************************************************

امید برایم مثل یک برادر بود وقتی 15 ساله بودم امید به دنیا آمد ما 21 سال با هم بودیم و تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم

امید را مثل بچه خودم دوست داشتم و دارم...

امروز وقتی می خواستم صدا بزنم عماد ...مثل گذشته قاطی کردم و صدا زدم امید...

همه با تعجب نگاهم کردن ...

چه سخته که دیگه کسی تو را صدا نمی زنه...

آهنگ صداش مدام تو گوشمه ...می ترسم ...می ترسم روزی بیاد و من این آهنگ را فراموش کنم ...

برای عسل چی بگم ...تو فقط برای اون یک قصه ای

اون فقط تو را تو فیلم تولد یک سالگیش می بینه و...

وای خدای من ...

خدای من...

خدای...

بیتو بسر نمی شود

جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:05 ق.ظ

هنوز باورم نمیشود که تو رفته ای

هنوز مات رفتنت هستم

هنوز منتظرم تا از این خواب و کابوس بی پایان بیدار شوم و صدای تو را بشنوم.

کاش می شد زمان را به عقب برگرداند

کاش می شد قصه را جور دیگر نوشت

کاش می شد ....

از همه دوستان عزیز که همراهی کردند کامنت گذاشتن و...بی نهایت سپاسگزارم

یکی از دوستان زحمت کشیدن و شعری گفتن که در ادامه می خوانید

با این شعر کلی اشک ریختم و امیدوارم واقعا همینطور باشه که این دوست در شعر گفتن..


                                           *****************


سلام خاله من اومدم!در و به روم وا میکنی؟
بازم مثل اون قدیما با من مدارا میکنی؟

سلام خاله من اومدم!بخند ،غما رو رها کن
فکر نکنی دورم ازت،منو تو قلبت صدا کن

سلام خاله من اومدم!بگم که پیشتم هنوز
لحظه به لحظه غرقتم،عاشق کیشِتم هنوز

سلام خاله من اومدم!پاک کنم اشکای تو رو
گلم،امیدت اومده بشکنه پای غصه رو

مگه میشه کسی بره پیش خدای مهربون
نگا تو چشماش بکنه صد بار دیگه نشه جوون؟

مگه میشه لب کسی ترک بخوره از دعا
اون موقع خدا نزنه با اون لبا اونو صدا؟

مگه میشه چشم مامان بارون بباره از وفا
امیدش تشنه بمونه توی بیابون صفا؟

مگه میشه اشک خاله جاری باشه مثل یه رود
اونوقت زمین امیدش نداشته باشه هیچی سود؟

خاله،من اومدم بگم غصه که خوردن نداره
هر کسی رفت پیش خدا ربطی به مردن نداره

هر کجا که نگا کنی چشمامو اونجا میبینی
عسل جونو بغل کنی یه بوسه از من میچینی

حالا دیگه امید تو به همه جا سر میزنه
همین الان تو دلته پشت دره در میزنه

خاله جونم گریه نکن دلم واست شور میزنه
عماد دلش خنده میخواد اینجوری مور مور میزنه

بیا به احترام من لبخند بزن روی همه
گلای روی عزیزات محتاج مهر شبنمه

دست سپیده واسه تو از قول من مینویسه
چشمای دوست عزیزت فردا خانم واست خیسه

بخند که خنده های تو روح منو شاد میکنه
امید تو بیوفا نیس،هر روز تو رو یاد میکنه




امیدم

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:25 ق.ظ

امیدم روز پنجشنبه تصادف کرد و دقیقا یک هفته بعد روز پنجشنبه ما را تنها گذاشت

آنقدر غم از دادنش سخت و جانکاه است که هر چه بگویم کم است...

هنوز باورم نمی شودامید عزیزم را از دست دادم...

باورم نمی شود دیگه هیچوقت نمی بینمش..

چقدر سخته،سخت بودن

پشت نقابی سخت پنهان شدن و روزی هزار بار ویران شدن

امیدم،عزیز خاله

قربون لب های ترک خورده ات

قربون سر شکسته ات و گلوی پاره ات...

عزیزم داغونم کردی ...داغونم م م م م م

امید

جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:37 ب.ظ

کاش همه این ها فقط یک خواب باشه

و کسی پیدا شود تا مرا از این کابوس بی تو بودن 

بیدار کند...

تو...من

امیدم ...تسلیم نشو ... نشووووو

حالا وقت رفتن نیست

.

.

.

.

.


امید پسر خواهرم است 

عکس نوشت

سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:00 ب.ظ

یک سالگیت مبارک

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 06:09 ب.ظ

یک سال از با هم بودنمان گذشت.یک سال از وقتی که برای اولین بار تو را در آغوش گرفتم .

عزیزم، شیرینتر از عسل،عسلم تولدت مبارک

الان مثل یک خانم نشسته ای و برنامه کودک نگاه می کنی و من محوی تماشای تو ،تو فرشته زمینی من

می بینم بزرگ شدنترا ،خانم شدنت را زیبای من...

دنیا در کنار تو حتما زیباتر خواهد بود

                             

                                                           *****

دیروز تولد عسل را جشن گرفتیم.با اینکه خیلی خسته بودم و حال و حوصله مهمونی را هم نداشتم اما دلمان نیومد سال اول تولد دختر را جشن نگیریم.

وقتی به آقای همسر گفتم حوصله مهمونی را ندارم.نگاهی به عسل کرد که توی بغل من نشسته بود و با صدای ضبط ماشین در حال انجام حرکات موزون بود یا به قول خودش نای نای ،و گفت دلت میاد تولدش را جشن نگیری؟؟

من:نه دلم نمیاد

مهمون ها برای افطار تشریف آوردن و بعد از افطار مراسم فوت کردن شمع و خوندن شعر تولد و...

اما عسل شمع تولدش را فوت نکرد تازه از شعله شمع هم می ترسید و می خواست بزنه زیر گریه و مات مبهوت به ما نگاه می کرد که با خاموش شدن شمع جیغ و دادمان بر هواست .

اما عماد توی تولد یک سالگی اش خودش شمع را فوت کرد و همه تعجب کرده بودن و صدا میزدنن دوباره دوباره و ما به درخواست مهمان ها شمع را دوباره روشن کردیم تا عماد برای دومین بار شمع را فوت کنه.


سال قبل در چنین روزی...


عکس های تولد پرنسس کوچولو هم بعدا




الهی

سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:54 ب.ظ

 الهی قلبی مهجور  

و نفسی معیوب  

و عقلی مغلوب

و هوایی غالب

و طاعتی قلیل

و معصیتی کثیر

و لسانی مقرٌّ بالذّنوب

کیف حیلتی یا ستّار العیوب

و یا علّام الغیوب

و یا کاشف الکروب ، ‌

إغفر ذنوبی کلّها

یا غفّار ، یا غفّار ، یا غفّار

******************

چقدر این نیایش را دوست دارم

همیشه منو یاد قدیما میندازه

اون موقع ها یادمه هر روز ظهر این نیایش از رادیو پخش می شد

و من هم باهاش می خوندم

الهی قلبی مهجور

و نفسی معیوب...

حال این روزهای من

و عقلی مغلوب

وهوایی غالب...و...

سخت نیازمند دعایتان هستم در این شب هایی که درهای رحمت و گشایش الهی بروی بندگانش باز است.

احساس می کنم کم آوردم...اراده ام محکم نیست.

و طاعتی قلیل

ومعصیتی کثیر......

اگه قلبتون شکست...اگه حس سبکی و رهایی از بند این زندان را داشتید این حقیر کمترین را هم دعا کنید.



خسته ام

جمعه 21 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:26 ق.ظ

 

سلام من آمدم... خسته و کوفته...خستگی جسمی نه هاااااااا....روحم خسته است شدید 

 

هر چی از اسباب کشی بگم ٬کمه خیلی سخت بود یعنی وحشتناک بود دلیلشو بعدا میگم... 

شنبه ۲۳ خرداد روز جدا شدن از خانه قبلی و راهی شدن به خانه جدید بود .اصلا دل کندن از اون خانه سخت نبود . 

اون روز از صبح تا شب مشغول کار بودیم وقتی تمام وسیله ها آمد تو خانه جدید دیگه شب بود شام خوردیم و فقط تنها کاری که کردیم سر هم کردن تخت ها بود تا شب بتونیم بخوابیم.عسل خانه خواهرم بود ساعت ۱بامداد زنگ زدم بیام دنبالش ؟ گفت:نه بخواب فردا بیا .اون شب بدون عسل گذشت .خانه پر بود از کارتن و من به زور قرص ودارو با کمر درد کذایی مبارزه میکردم.صبح خانه را با تمام ریخت و پاش ها رها کردم و رفتم خانه خواهرم ُهمسر هم رفت دنبال کارای اداری ٬منم تا چشمم به عسل افتاد اشک ام جاری شد به خواهرم گفتم هیچی نگو بذار خالی بشم .از دیدن اون خانه ریخت و پاش حالم بد می شد . از صبح تا شب راه می رفتم جوری که شب ها کف پام بی حس می شد .آره از کوزت بدتر. اما هر چی بود گذشت

خستگی روحیم خوب نمی شه مگه با رفتن به یک مسافرت توپ...دلم می خواد برم یه جای  

خیلی دور ُترجیحا کنار دریا ...و بی خیال دنیا و آدماش یک ماهی خوش بگذرونم ...(شتر در خواب ...)  

دلم برای اینجا تنگ شده بود . 

چند روز قبل از اسباب کشی یک کارتن پر از کتاب های درسی و ...از توی انبار آوردم بیرون پیش خودم گفتم تا همسر خانه نیست ببرم بندازمش تو آشغال ها که یک پاکت سیاه نظرمو جلب کرد اونا نامه های منو همسر بودن مال یازده سال قبل اون شب تا ساعت دو نصفه شب بیدار موندم و خوندم خوندم (همسر شیفت بودن)مدتها بود فکر میکردم این نامه ها گم شدن .چند تا نامه اول را که خوندم تاب نیاوردم و زنگ زدم به همسر ُچقدر رمانتیک و دلنشین ..اما به نامه های آخر که رسیدم  ...تو اون قدیما امکانات کم بود مثل الان هر کسی یک گوشی موبایل نداشت منو همسر هم دو هفته و گاهی هفته ای یک بار می تونستیم همدیگه رو ببینم بخاطر همین نامه نگاری میکردیم . 

 

خلاصه اینکه: 

 خسته ام فردا نگاهت را برایم پست کن  

یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن... 

گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است ٬ 

لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن. 

 

حواسم نبود فردا جمعه است اداره پست تعطیله  

پس لطفا پس فردا پست کن 

یازده

جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:46 ب.ظ


یازده سال و یک روز از با هم بودنمان گذشت...

یکسال دیگر نیز گذشت...چه بگویم ...که گذشت .......

روز های سختی را پشت سر گذاشتیم .روز هایی که کسی پشت و پناهمان نبود و ما فقط به هم دل گرم بودیم .روز هایی که دلمان را خالی کردند اما ما امید داشتیم.و خدا تنهایمان نگذاشت و توی اون روزهای سخت پیروزی را نصیبمان کرد.

یادت باشد روز زن را به من تبریک نگفتی نه با پیامی نه با کلامی ،دلم بیشتر از این گرفت که روز ماما را توی وبت با تاخیر تبریک گفتی اما روز زن را با تاخیر و بی تاخیر تبریک نگفتی...بی خیال زندگی بزرگتر از این است که با این چیزهای بیهوده خرابش کنم .

من بودن در کنار تو و بچه هایم را با هیچ چیز عوض نمی کنم حتی اگر به مالیخولیایی بودن هم متهم بشوم.


***************************************************************

مدتی است شروع کردم به جمع کردن وسایل خانه .الان خانه ما تبدیل شده به...شاید انباری پراز کارتن ،گوشه کنار خانه ریخته و پاشیده است و من میان این شلوغی عشق می کنم چون کار دیگری از دستم بر نمی آید..این آقایی هم که خانه اشو خریدیم هی میگه امروز کلیدو میدم فردا ..

یعنی قرار بود دیروز یا امروز کلید را بهمون تحویل بده حالا میگه یکشنبه

ای داددددددددددددددد

نه من اصلا ناراحت نیستم و هنوز می تونم میون این همه شلوغی زندگی را زیبا ببینم .

حالا میون این همه شلوغی میگن چرا سالگرد ازدواجتون را جشن نگرفتین .

یعنی میشه دلم میخواست یک عکس می گرفتم میذاشتم اینجا ببینم کی میاد مهمونی ...


البته با همسر و بچه ها رفتیم بیرون خرید کردیم ..ببخشید یعنی من خرید کردم ...بعد بیرون شام خوردیم بعد یک کیک خوشگل خریدیم و رفتیم خانه پدر همسر که زنگ زدن میخوان بیان خانه امون اما ما رفتیم و بعد یک جشن کوچولو...

شب عماد توی این خانه خوشگل و مامانی هر چی خورده بود آورده بالا (نمی دونم چرا بوی پامیداد اونا که آورد بالا این پا ها هستن بو میدن بعد وقتی ..اه اه بگذریم )فقط خدا رحم کرده که میخوام فرش ها را بدم بشوره وگرنه سکته کرده بودم .

خلاصه کلا یه وضعی داریم جای شما خالی


            ************************************************


                       آغوش کسی را دوست بدار که بوی بی کسی بدهد

                                           نه بوی هر کسی


نمیدونم از کیه خودتون برین تحقیق کنید




 1   2   3   4   5   ...   13  <<