X
تبلیغات
بازی تراوین
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

pou

دوشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:19 ب.ظ

یه خاطره از این خرگوشه که مرد یادم امد 

عسل مدام با گوشی من نشسته پو بازی میکنه و بهش میگه بگو عسل خانم ...بعد پو هم میگه عسل خانم .

خیلی دوست داره بهش بگی عسل خانم.

 چند تا بازی دیگه هم عماد برام دانلود و نصب کرده که همه مثل پو حرف میزنی تکرار میکنن.

خلاصه روزی که این خرگوش وارد خانه ما شد عسل رفته نشسته روبروی قفس خرگوش و بهش میگه عسل خانم ...عسل خانم 

و بعد هم عصبانی شد و میزد روی قفس و می گفت عسل خانم !!!

من اول تعجب کردم بعد متوجه شدم جریان چیه و از خنده غش زمین ...

یعنی انتظار داشت این خرگوش هم پشت سرش تکرار کنه و بگه عسل خانم ...

حیف شد مرد ...بعد هم، من چیز خورش نکردم ...این تصورات شما اشتباه است 

خوب من خوبم 

ممنون از دوستای خوبم که به من سر میزنن هر چند من به کسی سر نمی زنم .

ممنون از همه شما خوبان ...

عکس عسل هم ایشالا سر فرصت که همسر بیکار باشه بشینه برام آپلودشون کنه  

حیوان خانگی

جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 06:32 ب.ظ

در راستای علاقمندی عماد به داشتن حیوان خانگی بعد از خرید یک لاک پشت که الان یک ساله داره با ما زندگی میکنه و دیگه زیاد برای عماد  جالب نیست این لاکپشت.... امسال براش یک خرگوش خریدیم.

البته این خرگوش اینقدر زنده نموند که من وقت کنم و یک عکس ازش بگیرم بذارم اینجا ...چند روزی در کنار ما زندگی کرد و یک روز ناگهان شروع کرد به جیغ زدن وبالا و پایین پریدن و....خلاصه مرد ...حالا چرا نمیدونم ...

این هم قصه حیوان خانگی داشتن ما 

اما من اصلا نمی تونم وجود یک حیوان را تو خانه تحمل کنم این خارجی ها چه جوری توی خانه هاشون سگ و گربه و...نگه میدارن ....

خوب راستش من از مردن خرگوش هم خوشحال شدم هم نارحت دوست داشتم چون خیلی بی آزار بود اما خوشحال شدم چون وقتی تو خانه راه می رفت من چندشم می شد 

عسل هم این خرگوش را خیلی دوست داشت براش از توی باغچه تره می چید و بعد کله خرگوش را می گرفت و سبزی ها را میداد به خورد خرگوش و اون خرگوش طفلکی هم هیچی نمی گفت .

همه چی خوب است

یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 07:01 ب.ظ

شب از مهمونی بر میگردیم عماد داره میره تو اتاقش که چشمش به یک سوسک نیمه جون که دم در اتاقش است میوفته 

منو صدا میکنه مامان این چیه ؟؟

من :اه اه سوسک 

عماد "مامان می شه این حیوون خونگی من باشه؟؟؟ 

من :..... :(

یعنی دارم تصور می کنم یک قلاده بندازم دور گردن سوسک و اون تو خانه برای خودش قر بده ...والا 


پ ن:روز مرد بر مردان واقعی با تاخیر مبارک 

خوش باشید همین :)

یک روز خوب یک حس خوب

یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 06:44 ب.ظ

1-خوب تبریک مرا با کلی تاخیر بپذیرا باشید 

خانم های عزیز روزتان مبارک 

2-یادمه سال قبل  آقای  همسر روز زن را به من تبریک نگفت و منم اینجا یک پست گذاشتم که حالا هر چی میگردم پیداش نمی کنم تا لینکشو بذارم .

اما امسال هم بهم اس داد و هم از سر کار زنگ زد و مدتی طولانی بعد از مدتها با هم تلفنی صحبت کردیم (دست همراه اول درد نکنه بابت هدیه یک روز مکالمه رایگان )کلی حر ف زدیم و گفتیم ...مثل قدیما ...

بعدم یک کادوی خوب ...خلاصه همه اینها باعث شد که من یک روز خوب را تجربه کنم .البته کادو اصلا ربطی نداشت ببینید ترا خدا ما خانم ها چقدر کم توقع هستیم .به پیامی و سلامی ...همین کفایت می کند .

پیش خودم گفتم انصاف نیست ..سال قبل امدم اینجا جار زدم که همسرم به من تبریک نگفت ....حالا امسال باید جبران کنم این همه محبتش را ...عزیزم ممنون 


3-چیزهایی هستن تو زندگی که مثل یک رویا می مونن دوست داری به دستشون بیاری اما وقتی بهشون میرسی می بینی اصلا ارزششو نداشتن  و کاش همیشه رویا می موندن اونجوری قشنگتر بودن ...کاش 


4-آقای همسر بعضی وقت ها به من غر می زند که به وبلاگت سر بزن شاید کامنت داشته باشی .چند روز قبل چنان اصراری داشت که فکر کردم حتما خودش برام کامنت گذاشته .بهش می گم برای من کامنت گذاشتی میگه :نه .من که ادرس خانه جدیدتو ندارم .گفتی فقط به دوستان واقعی ادرس میدم به من که آدرس جدید را  ندادی .

خوب باید عرض کنم آدرس جدیدی وجود نداره 

چون فعلا حس نوشتن نیست چه برسه به یک وبلاگ جدید ...همین جا هستیم در خدمتتون 

بعدم دلم نمیاد این ارشیو این تاریخچه را ول کنم و برم  :)

5- شاید به زودی یک سری عکس جدید بذارم شاید هم تا بعد از تولد عسل صبر کنم .

دوستان واقعی  مواظب خودتون باشید .بای 

این روز های خاکستری

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:29 ب.ظ

1-مدتیست تو محل کارمون چند دستگاه کارت خوان آوردن گذاشتن تو اتاق ما و هرکسی میخواد کارت بکشه میاد یه سری هم به ما میزنه ...و بعضیها هم میگن خودتون کارت بکشید که گاهی منشی عزیز این کار را انجام میدن و گاهی میان به ما میگن ...

خلاصه چند روز پیش یک خانمی آمد و گفت می شه برای من کارت بکشید ؟؟منم براش کارت کشیدم و رفت ...

چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت مجددا برای هزینه ....باید کارت بکشم زحمتشو می کشین ؟؟

منم براش کارت کشیدم و اون خانم مشغول صحبت با یکی از همکارای ما بود و یک دختر 15 و 16 ساله هم همراهش بود .

من کارت کشیدم و رسید را دادم دستش .یه نگاهی به من کرد و گفت رمزو نپرسیدین .گفتم رمزتون !!!!  بود. 

گفت آره .گفتم سال تولدتونم بود .گفت :آره از کجا فهمیدین .

گفتم آخه منم متولد همون سال هستم  

گفت واااا پس چرا شما اینقدر جوون هستین ؟؟؟(ماشالا )

گفتم برای اینکه دختر شما موقع شوهر دادنش شده و دختر من تازه یک و سال نیم ....

گفت :آره من خیلی زود ازدواج کردم و یک آهی کشید و رفت ...

خلاصه اینکه تو این مدت فهمیدم بیشتر رمز کارت خانم ها سال تولدشون هست گاهی برعکسش می کنن اما آقایون کمی در این مورد دقت بیشتری دارند و در بیشتر موارد هم رمز یا چهارتا یک است یا چهارتا 2 ...خلاصه پیدا کردنش زیاد کار سختی نیست 

البته رمز کارت من هم تو همین مایه هاست  فقط کمی قاطی پاتی تر 



2-تولد عماد هم با کلی دردسر و گرفتاری بالاخره گرفته شد .اول که خودش مریض شد یک هفته گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و...وفقط یک روز از خوب شدن عماد گذشته بود که مریضی عسل شروع شد گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و..جوری که دکتر گفت بستریش کن اما من از بیمارستان متنفرم ...دیگه با زدن یک سرم آمپول به بچه ها سرو ته اش را بهم اوردیم و الان بهتر هستن.مجبور شدیم تولد عماد را با تاخیر جشن بگیریم و حتی سفارش کیک را به چند روز بعد موکول کنیم و در روز موعود وقتی همسر رفت کیک را بگیره گفتن یادشون رفته کیک را درست کنن  ....و همون موقع ظرف یک ساعت آماده اش کردن و یک روز قبل از تولد ایمیل زدن که امتحان تعیین سطح علمی سالیانه داریم بصورت آنلاین ...یعنی روز تولد عماد من باید امتحان بدم وفقط یک شب وقت دارم بخونم ...اینم به خیر گذشت همکارای مهربون جای من هم امتحان دادن و...کلی اتفاقات پیچ در پیچ دیگه که همه بخیر گذشت و عماد یک سال بزرگتر شد .


3-عماد از مدرسه آمده و میگه مامان بچه ها بهم گفتن عماد تو اصلا فوتبالت خوب نیست ...اما فکرت خوب کار می کنه .

منم بهشون گفتم فکر خوب بهتر از فوتبال است .



ده سال گذشت به همین سادگی

جمعه 2 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:43 ب.ظ

چند روز قبل به لطف آقای همسر متوجه شدم که گواهینامه رانندگیم  دوماه است از تاریخ اعتبارش گذشته و من بیخبر و بیحواس ...

خدا را شکر توی این دوماه اتفاقی نیوفتاد ...

ده سال اعتبارش تمام شد.

ده سال قبل وقتی روی گواهینامه ام را خوندم اعتبار ده سال ...فکر میکردم ده سال چقدر زیاد است ...ده سال دیگر من کجام و تو چه موقعیت و وضعیتی؟؟؟ ....و الان میدونم کجام و....

اون روز که توی امتحان شهر قبول شدم جلوی چشمم است یکسال از ازدواج منو و همسر گذشته بود ...نه عمادی در کار بود و نه عسل ...ما توی یکی از شهرستان های محروم زندگی می کردیم و من اصلا اونجا را دوست نداشتم و ما حدود سه سال آنجا بودیم تا بالاخره انتقالی همسر درست شد  و ان موقع عماد توی شکم من قل می خورد ماه ششم حاملگیم بود ...که تبعید تمام شد 

اون روز ها جوان بودم ...بهتر از الان بودم و با امدن عماد همه چی بهترم شد

اما امروز به چیزهایی فکر میکنم که توی این ده سال به دست اوردم و چیزهایی  که از دست دادم ....

چقدر شیرین و چقدر تلخ ...زندگی ترکیبی از چیزهای تلخ و شیرین 

وحالا دوباره به گواهینامه ام نگاه می کنم ده سال اعتبار 1402....یعنی ده سال دیگر من  کجام ؟؟چی کار میکنم ؟؟



پ ن:من بی تو نفس نمی کشم !!!!

           من بی تو درد می کشم !!!


پ ن :خوبست که بعضی ها هنوز می فهمند خوبست !!!

دوستان واقعی

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 ساعت 09:31 ب.ظ

مدتهاست نیستم ...نه اینکه نیستم هستم اما حسی برای نوشتن نیست . 

وقتی از غم و دلتنگی لبریزم به اینجا پناه میارم و وقتی به وبلاگ دوستان سر می زنم می بینم که کسی نوشته است وقتی کسی غمگین است چرا همه تریپ غمگین بر می دارند و تو وبلاگ همه رد پای غم را می بینی ...خلاصه اش این می شود چرا همدردی می کنید چرا در غمش شریک می شوید بیخیال ..بگویید بخندید ما فقط برای جوک و خنده اینجا هستیم  ما فقط شریک شادی هایتان هستیم شریک جوک هایتان و روز های آفتابیتان ...چنان قلبم درد گرفت که با گذشت این همه مدت هنوز فراموشش نکردم ...روز های زندگی شما هم همیشه افتابی نخواهد ماند ...همیشه دنبال خنده و بی دردی نخواهید بود و اما دیر نخواهد بود آن روز ....

و من امروز اینجام تا به دوستی که شریک دردو غم و تنهاییم بود تسلیت بگوییم فردای عزیزم غم از دست دادن پدر سنگین است میدانم مرگ چگونه هستی ات را ویران می کند می دانم  دلتنگی ات را و اما ایکاش می توانستم کنارت باشم .

و اما  کلبه ای دیگر بر خواهم گزید و در ان کلبه فقط برای کسانی جا خواهد بود  که همیشه هستند در غم و شادی .

به زودی آدرس جدید به دوستان واقعی داده خواهد شد .

پاییز بی تو

جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:37 ب.ظ

 

 من و این درختان ،بی برگ و باریم...

 نه برای اینکه پاییز است و فصل برگ ریزان...

 برای اینکه تو نیستی و نبودنت زمستان.

 دستهایم شاخه های دعاست در طلبت،

 اما آیا روزی دستهایم در بهارت دوباره مستجاب خواهد شد؟؟؟؟؟


                                                                                            (عرفان نظر آهاری)






عماد نوشت:

 وقتی سرکارم ،عماد زنگ میزنه مامان فردا ورزش داریم کفش های ورزشیم خانه مامان بزرگه برام بیارشون.

روی دستم یک ضربدر می زنم که یادم نره و سر راه برم برشون دارم.

وقتی می رسم خانه عماد یه نگاه به ضربدر روی دستم میکنه و میگه

مامان تو هم ناخن هایت را نگرفتی ؟؟

من :چرا اینو می پرسی؟؟

عماد :آخه هر وقت تو مدرسه ناخن یکی از بچه ها بلند باشه روی دستش با خودکار ضربدر می زنن.



پاییز

جمعه 3 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 07:14 ب.ظ

آرام شده ام

مثل درختی در پاییز

وقتی تمام برگ هایش را

باد برده باشد!!!


نمیدونم از کیه

حال و روز این روزهای من

جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 ساعت 09:00 ب.ظ

 

 

وﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺖ، 
ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ !
ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﺰﺋﯿﺎﺗﺶ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ
ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﺍﺩﺍﯼ ﮐﻠﻤﺎﺗﺶ،......
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﺵ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﻮ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﻧﻘﺪر "ﺳﺮﯾﻊ" ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ، ﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﯾﮏ
ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺮﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻧﺪ!!!!

 

 


کاش بودنها را قدر بدانیم
به خـــــدا قسم
نبودنها
همین نزدیکیهاست . .

 

 

تو
یک عذرخواهی به بالش من بدهکاری !
بس که هر شب
چنگ می‌زنم نبودنت را ...!!!!!

 

 


دلم ساعتی میخواهد 
که مانده باشد روی ساعت های با تو بودن !

 

 

 

زمان هیچ چیزی را درست نمی کند

زمان فقط به ما یاد می دهد چگونه با درد زندگی کینم

 

 

مگه می شه تو نباشی

تو مثل نفس می مونی...

 

 

همه میگن که تو رفتی

همه میگن که تو نیستی

همه میگن که دوباره

دل تنگمو شکستی

دروغه.....



 

روزهای سخت

جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 02:36 ق.ظ

بدون تو روزهایم به سختی،به کندی و با درد سپری می شوند.

زجری که می کشم با لغات به تصویر نمی آید.

مثل این است که تکه ای از وجودم را زیر خاک گذاشته باشند...تکه ای از قلبم...

انگار چیز با ارزشی را از دست داده باشم...

انگار دردی دارم که درمانی ندارد...

انگار گم شده ای دارم که پیدا نمی شود...

هنوز به زندگی عادی برنگشتم ...

هنوز پروازت را باور نکردم

هنوز به اندازه کافی گریه نکرده ام

هنوز با دیدن عکست قلبم طوفانی می شود...

بی تو نفس ندارم...

بی تو به چه امیدی باشم...

نبودنت سخت است سخت...

وقتی می بینم هنوز دیوانه نشده ام تعجب می کنم...

لحظه ای از نظرم دور نمی شوی

                   *******************************************************

امید برایم مثل یک برادر بود وقتی 15 ساله بودم امید به دنیا آمد ما 21 سال با هم بودیم و تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم

امید را مثل بچه خودم دوست داشتم و دارم...

امروز وقتی می خواستم صدا بزنم عماد ...مثل گذشته قاطی کردم و صدا زدم امید...

همه با تعجب نگاهم کردن ...

چه سخته که دیگه کسی تو را صدا نمی زنه...

آهنگ صداش مدام تو گوشمه ...می ترسم ...می ترسم روزی بیاد و من این آهنگ را فراموش کنم ...

برای عسل چی بگم ...تو فقط برای اون یک قصه ای

اون فقط تو را تو فیلم تولد یک سالگیش می بینه و...

وای خدای من ...

خدای من...

خدای...

بیتو بسر نمی شود

جمعه 8 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 01:05 ق.ظ

هنوز باورم نمیشود که تو رفته ای

هنوز مات رفتنت هستم

هنوز منتظرم تا از این خواب و کابوس بی پایان بیدار شوم و صدای تو را بشنوم.

کاش می شد زمان را به عقب برگرداند

کاش می شد قصه را جور دیگر نوشت

کاش می شد ....

از همه دوستان عزیز که همراهی کردند کامنت گذاشتن و...بی نهایت سپاسگزارم

یکی از دوستان زحمت کشیدن و شعری گفتن که در ادامه می خوانید

با این شعر کلی اشک ریختم و امیدوارم واقعا همینطور باشه که این دوست در شعر گفتن..


                                           *****************


سلام خاله من اومدم!در و به روم وا میکنی؟
بازم مثل اون قدیما با من مدارا میکنی؟

سلام خاله من اومدم!بخند ،غما رو رها کن
فکر نکنی دورم ازت،منو تو قلبت صدا کن

سلام خاله من اومدم!بگم که پیشتم هنوز
لحظه به لحظه غرقتم،عاشق کیشِتم هنوز

سلام خاله من اومدم!پاک کنم اشکای تو رو
گلم،امیدت اومده بشکنه پای غصه رو

مگه میشه کسی بره پیش خدای مهربون
نگا تو چشماش بکنه صد بار دیگه نشه جوون؟

مگه میشه لب کسی ترک بخوره از دعا
اون موقع خدا نزنه با اون لبا اونو صدا؟

مگه میشه چشم مامان بارون بباره از وفا
امیدش تشنه بمونه توی بیابون صفا؟

مگه میشه اشک خاله جاری باشه مثل یه رود
اونوقت زمین امیدش نداشته باشه هیچی سود؟

خاله،من اومدم بگم غصه که خوردن نداره
هر کسی رفت پیش خدا ربطی به مردن نداره

هر کجا که نگا کنی چشمامو اونجا میبینی
عسل جونو بغل کنی یه بوسه از من میچینی

حالا دیگه امید تو به همه جا سر میزنه
همین الان تو دلته پشت دره در میزنه

خاله جونم گریه نکن دلم واست شور میزنه
عماد دلش خنده میخواد اینجوری مور مور میزنه

بیا به احترام من لبخند بزن روی همه
گلای روی عزیزات محتاج مهر شبنمه

دست سپیده واسه تو از قول من مینویسه
چشمای دوست عزیزت فردا خانم واست خیسه

بخند که خنده های تو روح منو شاد میکنه
امید تو بیوفا نیس،هر روز تو رو یاد میکنه




امیدم

یکشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 01:25 ق.ظ

امیدم روز پنجشنبه تصادف کرد و دقیقا یک هفته بعد روز پنجشنبه ما را تنها گذاشت

آنقدر غم از دادنش سخت و جانکاه است که هر چه بگویم کم است...

هنوز باورم نمی شودامید عزیزم را از دست دادم...

باورم نمی شود دیگه هیچوقت نمی بینمش..

چقدر سخته،سخت بودن

پشت نقابی سخت پنهان شدن و روزی هزار بار ویران شدن

امیدم،عزیز خاله

قربون لب های ترک خورده ات

قربون سر شکسته ات و گلوی پاره ات...

عزیزم داغونم کردی ...داغونم م م م م م

امید

جمعه 18 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 11:37 ب.ظ

کاش همه این ها فقط یک خواب باشه

و کسی پیدا شود تا مرا از این کابوس بی تو بودن 

بیدار کند...

تو...من

امیدم ...تسلیم نشو ... نشووووو

حالا وقت رفتن نیست

.

.

.

.

.


امید پسر خواهرم است 

عکس نوشت

سه‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 06:00 ب.ظ
 1   2   3   4   5   ...   14  <<