X
تبلیغات
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.



وقتی عماد به دنیا آمد مدام عجله داشتم تا این بچه  زودتربزرگ بشه ،زود حرف بزنه ،زود راه بره،بخنده،باهم حرف بزنیم با هم بحث بکنیم و...

دلم میخواست شب ها و روزهای زیادی که همسرم شیفته تنهایی منو پرکنه.


اما الان اصلا دلم نمی خواد عسل زود بزرگ بشه دلم میخواد همین جوری معصوم و پاک و دوست داشتنی باقی بمونه .(البته چه ما دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم فرقی در اصل ماجرا نخواهد داشت).

صبح ها که بیدار می شم صورت نرم و سفیدشو می بوسم ،بغلش می کنم و نازشو می کشم و...

این دنیای کوچیک منو عسل اینقدر شیرینه که با هیچ دنیای دوست ندارم عوضش کنم با اینکه خیلی سخته اما دوست داشتنیه .

فکر نمی کنم توی دنیا هیچ لذتی مثل لذت مادر شدن باشه

وقتی یک فرشته ناز توی بغلت می گیری و میدونی اون فقط  مال خودته ...

وقتی عماد بچه بود خیلی به من وابسته بود اما این دختر از همین الان مستقله زیاد وابستگی نشون نمیده .

نمیدونم چرا شاید بخاطر اینه که پسرها همیشه با مادرشون ارتباط قوی تری دارن؟!!

وقتی عماد بچه بود می رفت مهد کودک همیشه از راه دور برام بوس می فرستاد و وقتی میومد خانه می گفت مامان بوس هام رسید منم می گفتم آره عزیزم

چند روز پیش یه دفعه یادش افتاده بود به گذشته و گفت :مامان الان بوس می فرستم بهت می رسه ؟؟

منم گفتم :نه!!

گفت :چرا؟؟

گفتم چون تو اصلا بوس نمی فرستی که به من برسه.

از خنده غش کرده می گه مامان از کجا فهمیدی؟؟

گفتم :مامان ها همه چیر را می فهمند

حالا بعضی وقت ها که از مدرسه میاد می پرسه ماما ن امروز بوس فرستادم ؟کی ؟ چند تا؟

ای بابا دیگه ما مامان ها اینقدر هم قدرتمان زیاد نیست که زمانشو هم مشخص کنیم


فرشته های زمینی من عاشقانه دوستتون دارم




این هم یه عالمه عکس از عسل خانم

عسل این روزها دیگه میگه مامان ،بابا،داداو کلی اصوات نامفهوم

بلد شده دیگه بای بای می کند،وقتی میگیم اتل متل میزنه روی پاهاش و...

اول یه عکس از بچگی های عماد میذارم


ببخشید زیاد کیفیت نداره از روی عکس گرفتم عماد و عماد



و اینم عسل و عسل و  عسل وعسل وعسل وعسل وعسل و  عسل 


الهی ..!!! 

در عطای عیدانه... 

به کرم خود بنگر٬نه به طاعت من... 

که انچه تو را شاید از هیچکس بر نیاید... 

سال نو مبارک 

 

 

بعد از مدتها فرصتی دست داد تا بیام و یادداشت بذارم 

آقای همسر میگه اگه نمی نویسی تعطیلش کن 

اما اینجا برای من یک دفترچه خاطرات است چه کسی بخواند چه نخواند... 

اما حس خوبیست خیلی خوب وقتی که بعضی از دوستان همیشه به یادت هستن چه باشی چه نباشی 

چه زود بیای و چه دیر  

و بودن این دوستان به راستی نعمتی است . 

 

وقتی این دخترک کمی بزرگتر شود حتما وقت بیشتری خواهم داشت. 

البته کمی هم حس و حالمان خوب نبود. 

 

با آرزوی داشتن سالی سرشار از شادی و کامروایی برای همه دوستان 

  

 

پ ن:سرعت نت خیلی پایین بود بخاطر همین نظرات پست قبل را فقط تایید کردم شرمنده...

 

 


خانه یکی از دوستان دعوتیم عماد با یکی از بچه ها موقع شام کنار هم نشستن و دارن برنج می کشن توی بشقاب ...

عماد رو می کنه به این بچه بغل دستیش و میگه من این کشمش های روی برنج را دوست ندارم.

اون بچه هم میگه اینا که کشمش نیستن اینا زیره هستن.

ما هم از خنده اینجوری(مجید جان زرشک)


اینم پست جدید چیکار کنیم حرفی برای گفتن نیست اگر هم هست حوصله ای نیست!!



وقتی بچه بودیم گاهی مادرمان قربون صدقه امون می رفت و یکی از اصطلاحاتش در باز کن بود.

مثلا می گفت :دختر نازم تو بودی ،در باز کنم تو بودی و...

یادمه انوقت ها یک حیاط بزرگ داشتیم و هر وقت کسی زنگ خانه را می زد باید فاصله زیادی را طی می کردیم تا به در حیاط برسیم و در را باز کنیم .

یادمه پدر برای این مشکل راه حلی پیدا کرده بود با یک نخ محکم قفل در می بستند و این نخ را از سوراخ کنار دیوار بیرون می گذاشتند تا اگر کسی میخواست وارد خانه شود با کشیدن این نخ در باز شود البته فقط توسط فامیل درجه یک اینکار انجام می شد و شب ها این نخ به داخل کشیده می شد.

یا اینکه بیشتر مواقع در خانه باز بود و یک سنگ پشت در بود این در باز کردن برای خودش معضلی بود

ما هم فکر می کردیم منظور از در باز کنم تو هستی این است هر گاه کسی زنگ می زند بدو برو در را باز کن.

تا اینکه امروز به وسیله این ایمیل همسر کل افکار بچگیمان از هم پاشید .

بخوانید:


(در اولین صبح عروسی،زن و شوهر توافق کردند در را بر روی هیچکس باز نکنند.

ابتدا پدر و مادرپسر آمدند،زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند،اما چون از قبل توافق کرده بودند هیچکدام در را باز نکردند.

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند. زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند.اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت:نمی توانم ببینم پدر و مادرم پشت در باشند و من در را باز نکنم.

شوهر چیزی نگفت ،ودر را باز کرد.اما این موضوع را پیش خودش نگه داشت.

سال ها گذشت و خداوند به آنها چهار پسر داد. پنجمین بچه دختر شد.برای تولد این فرزند،پدر بسیار شادی کردو مهمانی مفصلی ترتیب داد و چند گوسفند سر برید.

مردم متعجبانه از او پرسیدند:علت این همه شادی چیست؟؟؟

مرد بسادگی جواب داد این همون کسی است که در را به رویم باز می کنه.)



حالا فهمیدیم در باز کن یعنی چه؟؟


وقتی بچه بودم کسی بهم نگفت کی باید دوست داشته باشم کی نه!!

چه کسی را دوست داشته باشم و چه کسی را نه!!


و این گذر زمان بود که با تجربه ها ی تلخ و گاه سخت به من آموخت دوست داشتن حدی دارد ..مرزی دارد...نباید از تمام وجودت در رابطه مایه بگذاری...باید قسمتی از وجودت را همیشه برای خودت نگه داری ...وقتی عاشق شدم و شکست خوردم فهمیدم عاشقی حدی دارد مرزی دارد.

وقتی کسی را که بیشتر از خودم و چشمانم بهش ایمان داشتم خنجر نامردیش را از پشت تا انتها در قلبم فرو کرد فهمیدم هنوز هم نفهمیدم چقدر باید دوست داشته باشم ،چه کسی را ،چگونه و...

الان اگر همه آدم های اطرافم در یک روز آن هم غیر منتظره بگویند ما را بخیر و تو را به سلامت تعجب نخواهم کرد چون سهمی برای خودم دارم که با کسی قسمتش نخواهم کرد.


حال مانده ام چگونه به این پسرک 8 ساله بگویم چه کسی را دوست داشته باش چه کسی را نه؟!!!

مانده ام چگونه بگویم هر کس را چقدر باید دوست بداری و دوست داشتن هایت را باید طبقه بندی کنی .

چه وقت باید عاشق شوی و...

دلم نمی آید دنیای شیرینش را خراب کنم و بهش بگویم .... تا از همین امروز برای دوست داشتن حد و مرز تعیین کند . میگویم بگذار هنوز خالص باشد بگذار خودش یاد بگیرد اما گاهی وقتی می بینم بیشتر از آنچه لازم است گاهی در یک رابطه عمیق می شود دلم می گیرد.

دلم می گیرد که آنقدر که مایه میگذارد تحویل گرفته نمی شود.

وقتی هر روز راننده سرویس را برای ناهار دعوت می کند .وقتی بقال محله را دعوت می کند بیاید نذری بخورد .

وقتی خانمی را که دم خانه مغازه دارد به زور می آورد خانه برای ناهار و...........

نمی دانم چه بگویم ؟؟!!!



عماد نوشت:

چند روز پیش مدرسه عماد جلسه بود و آقای همسر رفتن جلسه و بعد آمدن خانه و تعریف کردن چه اتفاقی افتاده منجمله گفتن مدیر مدرسه گفت:یکی از بچه ها تو کلاس گفته( مامانم گفت: معلم امسالتون هیچ به درد نمی خورد.)

بعد به این حرف می خندیم .

یک لحظه یادم افتاد به چند روز قبل که من و عماد سر حل یک مسئله با هم بحث می کردیم و عماد اصرار داشت که معلم گفته راه حلش این است در صورتی که اشتباه بود وعماد هیچ جوری قانع نمی شد و منم گفتم اگه معلم تان اینجوری گفته معلومه هیچ به درد نمی خوره.

با توجه به سابقه ای که از عماد دارم در رک گویی و انتقال خبرها 

 به عماد می گوییم عماد نکنه تو رفتی گفتی؟؟

عماد هم نیشش را شل می کند و می گوید آره...خودت گفتی به درد نمی خوره منم بهش گفتم 

من:جلوی بچه ها گفتی؟؟

عماد:


چند عکس عسل و عماد

خانم هایی که از سوسک می ترسن خجالت بکشن.

وقتی دخترم تو آشپزی کمک می کنه.

و این 

و این

و این

و این

و این

و این هم به در خواست دوست عزیزم 





ادامه مطلب ...

00000  وئک00500000000001041410

این اعدادی که این بالا تایپ شده هیچ معنای خاصی ندارد دنبال چیز خاصی نگردین اینا شاه کار های عسل خانم است وقتی توی بغل ما نشسته ، فقط موفق نشد این صفحه کلید را بگند توی دهنش ببیند خوردنی است یا نه؟؟

وقتی حرف از بچه دوم می شد خیلی می ترسیدم مسئولیت سختی است اما الان نظرم خیلی تغییر کرده است واقعا شیرین است ...سخت است اما یک سختی شیرین که ارزشش را دارد .

احساس می کنم رنگ و بوی تازه ای به زندگیمون بخشیده البته این شیرینی وقتی بیشتر می شود که همسرم کمکم می کند همراهی میکند و عماد خیلی کم حسادت میکند او هم کمکم میکند و خیلی وقت ها طفلی بچه ام باید از خواهرش مراقبت کند با اینکه سخت مشغول تماشای برنامه های مورد علاقه اش است باز هم به عسل توجه میکند .

صبح هیچ چیز لذت بخش تر از ان نیست که با لبخند عسل زندگی را شروع می کنم و با بوسیدن صورت نرم و دوست داشتنیش این لذت به نهایت خود می رسد وقتی می خندد دو تا چال روی لپ هایش می افتد که هر ببینده ای را مبهوت خود می سازد.

و....

این عنوان مطلب هیچ ربطی به چیزهایی که نوشتم ندارد چیز دیگری می خواستم بنویسیم که با همکاری عسل خانم اینجوری شد .

هر چه باشد حق تقدم با دخترم است.


عماد نوشت:

جیگرم تازگی ها حسابی نماز خوان شده است . وقتی سر کارم زنگ می زند .توی خانه تنها مونده.

عماد:مامان من الان وضو گرفتم و نماز خوندم 

من:قبول باشه پسرم برای منم دعا کن.

عماد :باشه .مامان الان بازم میخوام نماز بخونم  .حالا باید بازم وضو بگیرم ؟؟

من:مگه وضوت باطل شده.

عماد:آره آب های روی صورتم خشک شده وضوم باطل شده.

من:مراجعه دارم و نمی تونم پشت تلفن بگم چی وضو را باطل میکنه .

بهش میگم وقتی امدم خانه برات توضیح میدم چه چیزهایی وضو را باطل میکنه.

عماد :پس من میرم باز وضو می گیرم .

 



چقدر سخت است از دست دادن عزیزان 

 

چقدر سخت است نبودنت 

هر شب به یادت میخوابم ... 

هر روز قلبم درد میکند... 

هر روز بیشتر مات و مبهوت رفتنت می شوم ...

تو رفتی و من دیگر هیچ وقت تو را نمی بینم... 

دیگر هیچوقت تو تکرار نمی شوی... 

هیچوقت ان صدا ٬آن نگاه٬آن راه رفتن ...تکرار نمی شود... 

تو رفتی و بچه ها ...تنها شدن...خانه ات سوت و کور شد... 

نمی توانم به چیزی غیر از تو فکر کنم... 

به چیزی غیز از بچه ها.... 

تو رفتی و یک کوه درد ماند .............. 

کاش حداقل تو راحت باشی ...

دیگر پایت درد نکند... 

سردت نباشد... 

دیگرآن دستگاه تنفس و ...بهت وصل نباشه ..دستهایت بسته نباشه ...

 

هنوز باورم نمی شود تو رفتی ..به همین سادگی... و دیگر هیچ.......... 

چرا؟؟؟ 

چرا دعا اثر نداشت؟؟؟ 

چرا صدا اثر نداشت؟؟؟ 

 

بازگشت همه به سوی اوست


                                      إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ  



زن داداشم حالش بهتر شده بود 

دیگه وقتی می رفتیم عیادت چشماشو باز می کرد و از پشت شیشه نگاه میکرد ودست تکان میداد دکتر کلی بهمون امید داده بود گفته بودن دیگه میخوان بیارنش توی بخش ،اما روز جمعه وقتی رفتیم عیادت دیدیم دوباره بیهوشش کردن و گفتن تب کرده و علتش عفونته.... و  سه شنبه شب فوت شدن(شب شهادت امام زین العابدین)....

مقصر کیست نمیدونم.

خیلی سخت بود ...چقدر زجر کشید ...شاید از خدا یه فرصت خواسته بود تا دوباره بچه هاشو ببینه ...


از همه عزیزانی که همراهی کردن ،کامنت تسلیت گذاشتن تشکر میکنم امید که در شادیهایتان همراه شویم و برای کسی غمی نباشد.



  

عماد اخرش مجبور شد بیاد دندانپزشکی 

وقتی وارد مطب شدیم و دستای عماد را گرفتم تو دستم ...دستاش یخ بودن...معلوم بود که حسابی می ترسه .راستش وقتی خانم دکتر گفت دندونش عصب کشی میخواد خودم هم ترسیدم .سعی کردم نگرانی خودمو به بچه انتقال ندم و کلی از خاطرات دندون پزشکیم بگم.. 

وقتی صدای مته اش میومد بیرون حالم بد می شد آیا چیزی وحشناک تر از دندون پزشکی رفتن هست؟؟ 

بالاخره نوبت ما شد رفتیم و عماد با کلی دردسر نشست روی اون صندلی مخصوص و خانم دکتر کمی ژل زد به لثه بچه و  بیحسی زد ... 

و بعد هم کمی بیرون نشستیم تا بیحس شد 

ودوباره رفتیم داخل .خانم دکتر به عماد گفت چرا هر شب مسواک نمی زنی؟؟ 

عماد هم گفت اخه من مشق هامو میذارم اخرشب می نویسم بعد دیگه وقت نمی شه مسواک بزنم  . 

خانم دکتر کلی خندیدو گفت تا حالا کسی بهم اینجوری جواب نداده بود. 

. خلاصه کلی سر به سر عماد گذاشت . 

ظاهرا هم که از عصب کشی خبری نبود توی دندون را تراشید و بعدشم پرش کرد. 

خانم دکتر دستشو کرد داخل موهای عماد و گفت :چه موهایی داری!! 

چقدر مژه هات بلنده!!پوست بدنت هم که سفیده حسابی خوشگلی ها!!(ماشالا) 

منم به خانم دکتر گفتم :خانم دکتر انگار پسرو پسندیدی اگه دختر داری تا فامیل بشیم. 

خندیدو گفت نه. 

وقتی برگشتیم خانه عماد می گه مامان خانم دکتر ازدواج کرده؟؟ 

میگم آره .مطب شوهرش هم کنار مطب خودش بود. 

میگه چه بد . 

میگم چرا؟؟ 

میگه خوب منو پسندیده بود اگه شوهر نداشت با هم ازدواج میکردیم. 

چند روز بعد برای دندون دوم میریم مطب. 

کلی توی نوبت می شینیم .میگم عماد برو دم اتاق به خانم دکتر بگو بچه کوچولو داریم .عجله داریم.

عماد یک نامه می نویسیه و می بره میده به خانم دکتر . 

خانم دکتر میگه:عماد فکر کردم برای خودم نامه نوشتی مثلا اینکه دوست دارم و از این حرف ها.. 

عماد دوباره یک نامه می نویسه که دوست دارم اما چه فایده... 

برای دندون دوم عماد واقعا مثل یک مرد رفتار کرد و هیچ جیغ و داد و ...در کار نبود 

آفرین پسرم   

 

 

عسل خانم هم که شده یک تیکه ماه..یکی از دلخوشی هام توی این روزها. 

امروز بردیمش درمانگاه و واکسن چهار ماهیگیشو زدیم اونم گریه نکرد فقط  اخماشو کرد تو هم و تا خواست گریه کنه بغلش کردم ساکت شد. 

کلی هم برای پرسنل خندید و گفتن ببر براش اسفند دود کن. 

تازگی ها کلی خوش صحبت شده .اگه باهاش حرف بزنی جوابتو میده 

و اگه کتابی .مجله ای چیزی بگیری جلوش میزنه زیر آواز و شروع می کنه به خوندن خواستم یک کوچولو ازش فیلم بگیرم .از کتاب خوندنش بذارم اینجا اما تا فهمید میخوام فیلم بگیرم دیگه خودشو زد اون در و نخوند. 

مامانم میگه نگو ۴ماهشه بگو ۶و۷ ماهشه یادم رفت بگم شما اون چهار ماه را شش ماه بخونید 

 

پ ن:حال زن داداشم هم بد نیست البته هنوز تو بخش  مراقبت های ویژه است اما میگن حالش خیلی بهتره .نمیدونم چرا تا وقتی از نزدیک نبینمش و باهاش حرف نزنم باور نمی کنم . 

 

لطفا باز هم دعا کنید

 

از همه دوستان عزیزی که کامنت گذاشتن ٬دعا کردن٬همراهی کردن سپاسگزارم. 

گاهی این دنیای مجازی را بیشتر از واقعی دوست دارم وقتی آدم های خوبش اینقدر زیاد هستن. 

اما در دنیای واقعی گاهی خوب ها از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر می شوند. 

  

 

زن داداشم دچار آمبولی ریه شده:

آمبولی ریه وجود لخته خون یا چربی (به ندرت‌) در یکی از سرخرگ هایی که به بافت شش‌ها خونرسانی می‌کنند. لخته خون نخست در یکی از سیاهرگ‌های عمقی اندام زیرین یا لگن شکل می‌گیرد. آمبولی چربی بیشتر از ناحیه یک شکستگی استخوانی پایه ریزی می‌شود. لخته خون یا آمبولی چربی از راه جریان خون و با گذشتن از قلب به یکی از سرخرگ‌های خونرسان بافت شُش راه یافته و در آنجا مستقر می‌گردد. این پدیده سبب بسته شدن سرخرگ شده و بنابراین توانایی تنفسی کاهش می‌باید و گاهی بافت ریه از میان می‌رود. آمبولی ریه در همه سن‌ها می‌شود رخ دهد ولی در بزرگسالان رایج‌تر است.

 

 

دکتر گفته بود اگه تا سه روز به هوش نیاد خوب نیست اما خدا را شکر زن داداشم روز سوم به هوش امدن اما چون هنوز تنفس ندارن خود دکترها با دارو اونو در حالت بیهوشی نگه میدارن. 

آقای همسر می گویید اینجوری ضررش کمتر است .نمی دانم این یعنی اینکه خطر به طور کامل رفع شده یا نه؟؟  

 

ممنون که بودید . 

التماس دعا 

 

زن برادرم تصادف کردوپاش شکست. 

 اما چند ساعتی بعد از عمل پاش ٬آمبولی کرد و رفت تو کما ....................

دوتا بچه داره... 

دکترها فقط می گویند دعا کنید. 

لطفا دعا کنید. 

 

 

هنوز دوسال نشده این خانه را خریدیم...اما بخاطر یک سری معایب تصمیم گرفتیم خانه را بفروشیم.منو و آقای همسر یکدفعه این تصمیم را گرفتیم و اصلا زیاد به عملی شدنش فکر نکردیم . 

پس اندازمون زیاد نبود اما گفتیم کمی هم قرض می گیریم اگه لازم شد طلا هم می فروشیم. 

خانه فروخته شد. 

چند تا خانه را پسندیدم که هر کدوم به یک علتی نمی شد .عماد هم می گفت خانه حیاط دار بخریم تا من بتونم یک حیون خانگی داشته باشم. ماهم می گفتیم پولمون برای خرید خانه حیاط دار کم است البته می شد خانه حیاط دار بخریم اما یا ساختشون قدیمی بود یا محله اش خوب نبود . 

تا اینکه یک شب دم غروب همسر گفت یه خانه است میای بریم ببینیم ؟

گفتم باشه.توی راه ازش میپرسم خانه چند متره؟متری چقدر؟جاش کجاست؟ 

و می بینم این خانه اصلا به پول ما نمی خوره متراژبالا ٬محله خوب٬کلا ۴ واحد است٬حیاط هم داره اونم ۹۰ متر....؟؟!!! 

کلی به همسر غر می زنم چرا منو می بری خانه ای را ببینم که اصلا نمی تونیم بخریمش. 

خانه طبقه همکف است .می ریم داخل واقعا سنگ تمام گذاشته از تزیینات داخلی بگیر تا آشپزخانه تمام کابینت وپرده و اون پنجره های تمام قد جنوبی و...خلاصه خیلی با سلیقه کار شده بود. 

حیاط هم که دیگه نگو...یک طوطی هم توی قفس تو حیاط بود عماد کلی ذوق کرد. 

من اصلا با دقت نگاه نمی کردم چون میدونستم ما نمی تونیم این خانه را بخریم. 

صاحب خانه یا سیاست خوبی داشت یا واقعا انسان خوبی بود نمی دونم گفت اصلا نگران پولش نباشید من با شما راه میام. 

اون شب ٬شب تولد امام رضا بودو ما روز تولد امام رضا اون خانه را قولنامه کردیم. 

و یکسری مشکلات بعدی پیش آمد که همسر توضیح دادن اما با همه اون شرایط خانه را نگه داشتیم.  

شبی که خانه را قولنامه کردیم تا صبح خوابم نبرد نشستم هی تاریخ چک ها را نگاه کردم.حدود۴۰ میلیون کم داشتیم ...اون شب تا صبح خوابم نبرد اما با فروش طلا و گرفتن یک وام جور شد.

اگه یادتون باشه قبلا گفتم که حس میکنم امام رضا همیشه هوامو داره و من حسابی مریدشم برای همین میدونم چیز بد روز تولدش بهم هدیه نمیده این خانه برای من پر خواهد بود از آرامش و خوشی به امید خدا... 

البته تا آخر سال تحصیلی همین جا تشریف داریم. 

امروز قراره بریم عروسی همیشه می موندم روز عروسی چی بپوشم الان دارم فکر میکنم بدون طلا هم می شود رفت عروسی... 

 

 عماد نوشت: 

عماد میگه مامان وقتی زنگ تفریح میخوره خانم معلم یک نفس عمیق می کشه و بعد هوا را با شدت بیرون میدهد (البته عما اینجوری نمی گه ها اینجوری میگه ههههههههههاااااااا) 

مامان یعنی چی؟؟خودش جواب میده .مامان یعنی داره یک نفس راحت می کشه . 

من :میگم سر و کله زدن با ۲۶ تا پسر کم نیست منم بودم نفس راحت می کشیدم طفلکی معلم. 

یک روز هم با عسل رفتیم دم کلاسشون عسل هاج و واج مونده بود اون پسرای با احساس هم ریخته بودن دور عسل و می گفتن وای انگار عروسکه ٬جورابای صورتیشو ببینو... 

خداییش فکر نمی کردم اون پسرهای ۸ساله اینقدر با ذوق باشند و دقیق .

 

عسل نوشت: 

خوب دوستان درخواست کردن از عسل بنویسم.الان عسل خانم توی بغلم خوابیدن و من دارم با یک دست تایپ میکنم.هنوز کار خاصی انجام نمیده تازگی ها یاد گرفته دستشو میخوره و هر وقت باهاش حرف میزنیم یه صداهایی از خودش در پاسخ به ما در میاره ٬ برامون میخنده و...دیگه هیچ 

 

راستی بالاخره  زن عمو شدم 

 

 برسان باده که غم روی نمود٬ ای ساقی 

 این شبیخون بلا باز چه  بود٬ ای  ساقی

 

عذرای عزیزم 

  

با خبر شدم که برادر عزیزتان دراثر سانحه تصادف به هنگام اعزام مریض دار فانی را وداع گفتند. 

می دانم هنوز داغ رفتن پدرت خوب نشده و باز ... 

میدانم تحملش سخت است همه را میدانم ....  

 

 عزیزم تسلیت واژه کوچکی است در برابر غم بزرگ شما. 

آرزو می کنم که وسعت صبرت  به اندازه دریای غمت باشد. 

  

در گذشت برادر گرامیتان  را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض می کنم  . 

 

برای عذرا دعا کنید.  

و برای شادی روح برادر گرامیشان فاتحه ای بخوانید. 

 

بازآمد بوی ماه مدرسه

وقتی عماد پیش دبستانی بود خودم روز اول بردمش مدرسه. 

وقتی عماد رفت کلاس اول ٬روز اول خودم بردمش مدرسه. 

و توی این روزها نبودن همسر را در کنارمون به شدت حس می کردم.وقتی می دیدم بعضی ها بچه هاشونو خانوادگی آوردن مدرسه از پدر بزرگ بگیر تا عمو و خاله و خلاصه کل فامیل .... 

اما امسال نتونستم روز اول کنارش باشم .آقای همسر امروز را مرخصی گرفت تا عماد را ببره مدرسه تا تکلیف سرویس مدرسه مشخص بشه. 

 

از وقتی هم که رفته تا الان برنگشته .بهش گفتم ظهر بیا خانه پیش عسل بانو تا خودم برم دنبال عماد اما گفت کارش تا ظهر طول میکشه و دیگه خودش ظهر میره دنبال عماد... 

الانم من منتظرم تا هر لحظه از در بیان تو...  

 

عماد نوشت: 

برادر آقای همسر یعنی عموی عماد گاهی برای ما یک پیام می فرسته . 

چند شب پیش یک پیام برای ما فرستاد از این مدل پیام ها که از دوست داشتن و این چیزها توش پیدا می شه . 

عماد برداشته پیام را میخونه (هنوز هم از میان کارهای دنیا .مهمترینش دوست داشتن توست ) 

بعد رو میکنه به من و میگه:مامان فکر کنم عمو عاشقت شده. 

من :نه مامان عشقم نیست .  عمو مثل برادر من میمونه و ما آدم ها باید همدیگه رو دوست داشته باشیم .شایدهم این پیام را برای تو فرستاده.

برای عموش پیام میده با این مضمون:این پیام را برای من فرستادی یا برای عماد؟!

عمو هم جواب داد هردوانه ...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>