فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

                        وقتی از او پرسیدندکه چطور او با تمام مشکلاتی که در زندگی 

                        با آنها مواجه بوده هنوز هم جوان به نظر میر سد ٬پاسخ داد. 

                        بعضی وقت ها  یک احساس خوب از درون آدمی خیلی با   

                                     ارزشتر از یک جراحی  پلاستیک است . 

 

 

برای روز مادر« جنی» بی وقفه تلاش می کرد و قصد داشت که یک کادوی مخصوص برای مادرش« بس» تهیه کند او هزینه ی مشاوره در مورد چهره را از اولین حقوقی که گرفته بود کنار گذاشت در روز تعیین شده ٬این دختر جوان مادر خجالتی و ساده لوح خود را به سالن آرایش آورد . 

وقتی داشتم موهای «بس » را رنگ می کردم٬اقرار کرد که او سال های سال فقط حواسش به خانواده بوده و از خودش غافل بوده است .در نتیجه او هرگز به این فکر نبوده که چه لباسی برایش مناسب است یا چه نوع آرایشی او را زیباتر نشان می دهد . 

وقتی رنگ های زیبا را نزدیک صورت «بس»گرفتم که ببینم چه رنگی بیشتر به او می آید٬چهره ی«بس»شاداب تر شد.اگر چه به نظر می رسید که اصلا نوع رنگ را تشخیص نمی دهد.برای زیباتر شدن رنگ مو٬صورت «بس»را نیز ارایش کردم و از او خواستم تا خود را درون آینه ی بزرگ سالن نگاه کند .او آنقدر در آینه خودش را نگاه کرد٬انگار که یک بیگانه را نگاه می کند ٬سپس به تصویر خود در آینه نزدیکتر شد.بالاخره در حالی که با دهان باز به تصویر خودش خیره شده بود٬دستش را به آرامی روی آینه کشید و اشاره کرد :جنی»بیا اینجا .در حالی که دخترش را به طرف خودش می کشید به عکس خود در آینه اشاره کرد. 

«جنی به من نگاه کن٬من چقدر زیبا هستم» 

زن جوان در حالی که اشک در چشم هایش جمع شده بود به عکس زن پیر داخل آینه لبخند زد. 

مادر شما همیشه زیبا بودید.  

منبع:۹۳داستان کوتاه...

 

سلام دوستای خوبم ....وای شرمنده میدونم قرار بود جمعه  ها آپ کنم اما جمعه مهمان بودیم و نشد .این دو روز هم مشغول گرد تکانی بودم  سالن و آشپزخانه تمام شد تا بقیه جاها البته هر سال اسفند شروع میکردم امسال خانمی که میاد کمکم گفت اسفند هم قیمت میره بالاتر هم به سختی نوبت خالی پیدا میشه اما بهمن ماه این مشکلات پیش نمی یاد .این بود که ما زودتر از موعد شروع کردیم در عوض اسفند با خیال راحت میرم خرید تازه برای تولد عماد هم که اسفنده مشکلاتم کمتر میشه آخه این چند سال همش به خاطر گردتکانی تولد عماد را چند روز عقب مینداختم حالا تا اون موقع دیگه کارام تمام میشه و لی خداییش بعد از تولد عماد هم یه گرد تکانی دارم باز همه جا کثیف میشه و روی فرشها پر میشه از کیک و لکه های شربت و چایی و...وای  

می خواستم در مورد یه موضوع شخصی پست بذارم و نظر خواهی کنم اما خیلی طولانی میشد هنوز دارم فکر می کنم اینکارو بکنم یا نه (نظر خواهی )... 

 

درمورد خاطره از عماد .. 

چند روز پیش عماد کنار باباش نشسته بود بعد از باباش پرسید :بابا از چه رنگی خوشت میاد ؟ 

باباش بعد از یه مکث کوتاه گفت :صورتی . 

عماد !!!!بابا این رنگ دختراست که !! 

من و باباش زدیم زیر خنده  

باباش گفت :شما از چه رنگی خوشت میاد ؟ 

عماد:قرمز و نارنجی

عزیزمن بیا متفاوت باشیم

این مطلب  بخشی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است .من خوندم خوشم آمد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

 

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

همسفر!

و چون باد می‌گذرد دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند .

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم .

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد .

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم .

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است .

عزیز من!

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم. 

 

پ ن۱:فکر کنم از این به بعد فقط هفته ای یکبار اونم ترجیحا جمعه ها آپ کنم .از همه دوستانی که مدام به من سر میزنن هم ممنونم ببخشید دیگه برام بیشتر از این و سریعتر امکان پذیر نیست . 

پ ن۲:دوست دارم هر دفعه یک پینوشت از عماد بنویسیم که خاطراتمان هم ثبت بشه . 

پ ن۳:خوب خاطره از عماد برای یه وقت دیگه (الان باید برم شام درست کنم ).  

می تونین عکس بچه شرک را در ادامه مطلب ببینید.

ادامه مطلب ...

زنگ زده و کلی از هردری حرف زدیم میگه میره کلاس .کلاس چی ؟یه چیزی که شاید تا حالا نشنیده باشی .مثلا ؟فنگشویی (اگه درست نوشته باشم ).میگم شنیدم .کجا .میگم سال قبل تو نمایشگاه کتاب یه غرفه داشتن و بهش می گفتن علم چیدمان و یه همین چیزایی .آره علم چیدمان خانه و کلا محل کار و غیره ...معتقدن که انرژی هم مثل هوا جاریه و اگه جایی بمونه به گنداب تبدیل میشه باید خانه را طوری بچینی که انرژی بتونه جریان پیدا کنه .بعد هم میگه ما تعهد داریم که به بقیه چیزی نگیم من نمی تونم بهت بگم (آهان پس تا الان داشتی چیکار میکردی )بعدش میگه توی خانه ات چند تا نقطه کور هست .(بله )میگه اون چیه ته خانه ات زیر زمینه ٬پارکینگه ٬چیه اون نقطه کور خانه اته (خوب تو که نمی دونی اون چیه پس از کجا فهمیدی اون نقطه کوره خانه امه )البته اون نقطه کور پارکینگ نیست چه جوری ممکنه پارکینگ بره ته خانه .اونجا یک اتاقه که زیر پارکینگ قرار داره و چند تا پله می خوره از ته راهرو و میره پایین اما ما بعنوان انباری ازش استفاده می کنیم  خیلی هم بهم ریخته نیست که انرژی را حبس کنه .

میگه آشپزخانه ات ایراد داره .اصلا آشپزخانه ات جاش بده نباید اونجا باشه .میگم پس مشکل خانه است باید عوضش کنیم .میگه نه میشه چیدمانش را تغییر داد تا بهتر بشه .

میگم حالا خودت اینکارهارو کردی میگه نه باید اول رنگ مبلمانمو عوض کنم و بعد چیدمان خانه

بعضی چیزها رو اگه جای درست بذاری باعث میشه ثروت بیاد تو خانه ات و خلاصه ...

شما چی. اعتقاد دارین ؟

از شنبه هم می خوام برم کلاس  یوگا .میای با هم بریم .میگم باشه یوگا را قبول دارم اما در مورد فنگ شویی باید بیشتر فکر کنم .

حالا از شنبه میرم کلاس یوگا تا کی نمی دونم شاید فقط یه جلسه ...شاید هم بیشتر تا چه پیش آید . 

 

پ.ن:چند شب پیش آقای همسر شیفت بودن و عماد گیر داده بود که قبل از خواب براش قصه بگم همیشه هم میگه قصه تکراری نباشه منو همسر کلی قصه تا حالا از خودمون ساختیم که خداییش از خیلی کتاب های قصه که برای عماد میگیریم بهترن شاید بهتر باشه   برای چاپشون اقدام کنیم  . ..خلاصه منم قصه سیندرلا را براش گفتم در  تکراری بودنش شکی نیست  اما خوب دیگه حال فکر کردن و قصه ساختنو نداشتم البته یه سری قصه های زنجیره ای براش ساختم از سه مورچه که با هم زندگی میکنن که یه جورایی تصویری از خودمونه و کارایی که عماد نباید انجام بدهد و کارایی که باید انجام بده حالا اگه دوست داشتین بگین تا یکی از قصه های سه مورچه را براتون بنویسم ...خلاصه قصه سیندرلا را که همه اتون شنیدین و حتم دارم کارتونشو چند بار دیدین (عماد وقتی کوچیکتر بود کارتونشو می دید و همیشه هم اول سی دی دوم را میذاشت تو دستگاه و می گفت سیندرلا گریه می کنه بعدش عروس میشه و  بعد سی دی یکو می دید البته اونوقت همش ۲سالش بود ولی حالا بیشتر مرد عنکبوتی و لاکپشت های نینجا و لوک خوش شانس را نگاه می کنه و وسطای فیلم دیگه بلند میشه و یا شمشیراشو میاره یا اگه لوک باشه تفنگاشو میاره و هم فیلم می بینه هم اجرا می کنه )خلاصه ...بعد از اینکه قصه سیندرلا تمام شد گفتم چه نتیجه ای میگیرم ...اینکه اگه مامان مرد (دور از جون مامان )اجازه ندی بابا بره زن بگیره ها . عماد هم گفت اگه بابا رفت زن گرفت منو می کنن تو کدوم اتاقا (حالا فکر کرد باباش مثل بابا ی سیندرلا سر گنج نشسته که یه ۱۰ اتاق تو خانه اش باشه .خواستم بگم انباری اما ترسیدم بچه باورش بشه و شب بترسه )گفتم اتاق خودت (آخه عماد هنوز پیش ما می خوابه آقای همسر مدام گیر میده اتاقشو عوض کن ماهم میگیم هر جا عماد بخوابه ما هم همون جا می خوابیم خودت اتاقتو عوض کن .در ضمن از ۷ روز هفته که ۷روزشو شیفتی اون موقع من تنها تو یه اتاق بخوابم عماد هم تو یه اتاق .خداییش با اینکه کوچیکه اما برای من یه قوت قلبه )

فرداش که باباش آمده خانه به باباش میگه بابا اگه مامان مرد( یه دور از جون هم نگفت ) من نمی زارم تو بری زن بگیری .باباشم گفت میدونم اینا از کجا آب می خوره . 

این قصه سیندرلا چقدر آموزنداست دست نویسنده اش درد نکنه .

خوب من تا اینجا وظیفه خودمو انجام دادم بقیه اش با عماده که چقدر زرنگ باشه . 

 

           گفتی که همیشه هستی  

                چگونه باور کنم بودنت را در عین نبودن  

           گفتی همیشه می مانی  

                چگونه باور کنم ماندنت را در عین نماندن   

           هستی ٬می مانی ...اما

                 این است انتهای قصه همیشه بودن  

سلام خوبان من 

نیستم اما هر روز می بینم که شما برام کامنت گذاشتین و منو شرمنده کرده اید .تو این چند روز اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم چرا حس نوشتنش نبود .حالا هم تصمیم گرفتم برای شکستن یخ وجودم این بازی را انجام بدم شاید دوباره  گرم بشم و نوشتن را شروع کنم . 

 

به دعوت دوست خوبمان یک دانشجوی پزشکیبازی جمله سازی:روش کار به این صورت هست می رین 5 پست اول و5 پست آخر بلاگتون رو پیدا می کنین اولین کلمه ای که متن پستتون باهاش شروع شده مدنظر هست که کلا می شه ده پست،وده کلمه.حالا با این ده کلمه جمله بسازید! 

البته من عنوان مطالب را انتخاب کردم  

5پست اول :سلام ،آرامتر بگذر،آیا کسی پیدا خواهد شد،مثل هیچکس،آمده ام پر از غبار  

5پست آخر:زلال باش ،هشت سال گذشت ،عاشورا ،یلدا ،زندگی پر است  

 

سلام ای عزیز وقت وقت رفتن است اما آرامتر بگذر برای رفتن شتاب مکن نمی دانم با رفتن تو آیاکسی پیدا خواهد شد برای من مثل هیچکس ... من آمده ام  پر از غبار تنهایی  ...اما زلال باش و بدان که هشت سال گذشت ،عاشورا و یلدا گذشت اما زندگی پر است از رفتن های پی در پی ... 

 

چی گفتم  ...همه دوستان دعوت هستند تا این بازی را انجام بدهند . 

بازی دوم :  اگه با همین تجربه بهم فرصت داده میشد که دوباره از اول وبلاگنویسی را شروع کنم چه کار میکردم و چه کار نمی کردم

 

باور کنید هنوز شک دارم کار درستی کردم که وبلاگ نویسی را شروع کردم یا اشتباه ...پس در مورد شروع مجدد هم شک دارم ..هم دنیای خوبیه هم نه  

از اینکه دوستان به این خوبی دارم خوشحالم اما از اینکه ارتباطم با دنیای واقعی کمتر شده و بیشتر اوقات بیکاریم را اینجا میگذرونم  نگرانم .. 

بخاطر  اینکه از وقتی که میتونم با پسرم باشم اما میام اینجا عذاب وجدان میگیرم . 

اما تازگیها وابستگیم کمتر شده و من خوشحالم که مثل قبل دلم نمی خواد بپرم پای سیستم  و امیدوارم این حسم به همسر هم منتقل بشه چون دیگه داره میره رو اعصابم (وقتی آنی خطرناک میشود )... 

چند باری دلم می خواست این وبلاگ را ببندم و برم دنبال زندگیم اما به چند دلیل دلم نیومد  

اولین دلیل شما دوستای گلم هستین  

دومین دلیل اینه که اینجا برام حکم یه دفتر خاطرات را پیدا کرده و من خاطراتم و روز مرگی هامو اینجا می نویسم و بعدا از خوندنش لذت خواهم برد و شاید این وبلاگ بعدها به نوه هام به ارث برسه (عجب ارثی میشه فکر کنم سرش دعوا بشه ). 

سوم  اینکه کلا آدمی هستم که دوست دارم تجربه های زندگیمو در اختیار دیگرون قرار بدم  و دوست دارم اینجا باشم شاید بتونم به کسی کمک کنم .من با اینکه بچه آخر هستم و چند خواهر بزرگتر از خودم دارم اما نمی دونم چرا اونا هیچوقت چنین حسی نداشتن و من گاهی از اونا گله میکنم اما شخصیت خودم جوریه که اگه کسی را در وضعیتی ببینم که نیاز به راهنمایی داره دریغ نخواهم کرد و اگه خودم نتونم کمک کنم حتما راهنماییش می کنم که چیکار کنه البته در حد توانم . 

بازم همه دوستان دعوت هستند این بازی را انجام بدهند .  

 

پ ن:خوب همین دیگه خوش باشید .

پرسیدم ...

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

وبدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار وترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست . 

  

پ ن۱:این مطلبویه جایی دیدم چون٬ متن بالای وبلاگم  باآخرش یکی بود تصمیم گرفتم بذارمش تا شما دوستان هم استفاده کنید . 

پ ن۲:عمادم حالش بهتره ممنون از همه دوستانی که پرسیدن و راهنمایی کردن . 

عماد چند روز پیش وقتی از مهد آمد گفت :مامان گلشن تو مهد آمد بهم گفت :عماد دوست دارم . 

گفتم :تو چی گفتی ؟    گفت :من فقط لبخند زدم ..!!!؟

هشت سال گذشت

چند روزه که میخوام آپ کنم اما نمی شه . 

تصمیم داشتم روز ۶دی بیام و بگم امروز سالگرد نامزدی من و همسره وماهشتمین سالگرد را هم پشت سر گذاشتیم. 

 وقتی به آقای همسر گفتم هشت ساله که داریم با هم زندگی میکنیم یه مکثی کرد و گفت:خیلی زود گذشت من حس میکنم یه سال گذشته (خیلی بهش خوش گذشته )می خواستم بنویسم که چه جوری با هم آشنا شدیم و روز نامزدی پدر همسر با یه آقایی آمد و گفت ایشون قراره یه خطبه محرمیت بخونه اما اون آقا هم نامردی نکرد و خطبه عقد را خوند .من مانده بودم جریان چیه ؟قرار نبود عقد باشه .اون آقا اول گفت بزرگترا بیان مثل پدر و برادر و عموی بزرگتر و...وبعد که همه را جمع کرد شروع کرد به خوندن خطبه  

راستش من اون موقع هنوز آقای همسرو خوب نمی شناختم و دوسش نداشتم ...اون موقع دلم می خواست پاشمو برم دفعه اول خطبه را خوند (عروس رفته گل بیاره )نه قضیه جدی بود تو اون لحظه داشتم به این موضوع فکر می کردم که من که دوسش ندارم برای چی دارم قبولش می کنم ... 

دفعه دوم خطبه خونده شد (عروس رفته گلاب بیاره ...ای بابا ما که اینجاییم گل و گلاب کجا بود ) 

ضربان قلبمو تو گوشام حس میکردم ...قفسه سینه ام  آنقدر میومد بالا که حس میکردم الان باز میشه و قلبم میوفته بیرون ...می خواستم بگم من آمادگیشو ندارم ...می خواستم بگم ..نه  

اما جلوی اون همه آدم و مهمونا و بدتر از همه پدرم ...دفعه سوم خونده شد و من.................  

با یه مکث طولانی ......ترجیح دادم بگم بله (میتونید تصور کنید که اگه می گفتم نه چی میشد ) 

بیشتر کسانی که تو مجلس نامزدی حضور داشتن متوجه حال غریب ما شدن و مونده بودن چرا ما اینطوری شدیم ... 

خلاصه  ...چند ماهی گذشت تا من تونستم به همسر علاقه مند بشم . 

چند باری هم تصمیم گرفتم که بزنم زیر همه چیز ...اینقدر هم همسر و اذیت کردم شاید پشیمون بشه ...چند باری هم بهش گفتم برو درخواست طلاق بده ..اما اون سمجتر از این حرفها بود ... 

تا بالاخره به قول قدیمی ها مهرش به دلمان نشست و خداییش عاشقش شدم ..وهنوز هم هستم . 

شاید بخاطر همینه که میگن عشق بعد از ازدواج دوامش بیشتره ...در حقیقت من عاشق سادگی و پاکیش شدم .ما تونستیم یه دوستی عمیق بین خودمان ایجاد کنیم . 

روزهای سخت بسیاری را پشت سر گذاشتیم تو یه منطقه محروم به دور از خانواده و امکانات زندگی و دخالت های دیگران ودزدی خانه امون و .... 

روزهایی که با هم دعوا کردیمو هنوز هم گاهی پیش میاد  البته ما هیچ وقت دعوای بد جور نکردیم بیشتر بحث بوده اول زندگیمون بیشتر به خاطر دخالت دیگران بود .تا بالاخره تونستم وادارشون کنم از زندگیم دست بردارن ...چرا نوشتم تونستم ..چون همسر هیچ کمکی نمی کرد . 

فقط اینقدر بدونید که ما حتی نمی تونستیم یه وسیله خیلی کوچک بخریم و جواب پس ندیم . 

و بعد که سر تربیت عماد با هم بحث میکردیم و الان که سر درس خوندن همسر و اعتیادش به نت  ...واین قصه ادامه دارد . 

پ.ن۱:میدونم تو این چند روز خیلی از دوستان آپ کردن و نشده من بهشون سر بزنم مطمئن باشید در اولین فرصت خدمت میرسم . 

پ ن۲:دوست و خواهر خوبم یکی مثل خودم  وبلاگشون را حذف کردن که ما بسیار ناراحت شدیم امیدوارم هر جا هست موفق باشه . 

پ ن۳:چند روزی که عماد حالش خوب نیست و مدام سرما می خوره دکتر گفت لوزه سوم داره باید با عمل جراحی برش داریم اما قرار شد نظر قطعیش را جلسه بعد که عماد را میبریم مطبش اعلام کنه چون تعدادی از دوستانی که میان اینجا پزشک هستن(البته نگین آقای همسر که پزشک هستن خودشون بهتر میدونن من به نظر تخصصی تر نیاز دارم  ) اگه در این مورد نظری دارن یا اطلاعاتی دارن بگن تا منم راحتر بتونم تصمیم بگیرم .(مادری در اوج نگرانی )

از محرم تا عاشورا 

چند قدم فاصله است

 

ده قدم !ده قدم تا عشق

 

تا صبوری زینب(س)

 

تا اشک فاطمه(س) در زلالی باران

 

نگاه علی(ع) بود که بدرقه می کرد

 

رشیدان دشت کربلا را

 

حسین(ع) بود و تمامی عشق

 

عباس (ع)بود و ندای یا اخا

چه کردند با یتمیان حضرت دوست

 

عاشقانه های محمد (ص) را سر بریدند

 

نگاه بارانی زهرا (س) را

 

دیدند وباز شمر شدند و یزید

 

امروز ندای محرم از سکوت یک عشق به تجلی می رسد

 

و اشکهای ندیده ی زهرا (س)و علی(ع)

 

خونهای دشت نینوا را کربلا می کن

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

یلدایتان  مبارک. 

یلدا نام‌ فرشته‌ای‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشی‌ از شب‌ و دامنی‌ از ستاره. یلدا نرم‌نرمک‌ با مهر آمده‌ بود. با اولین‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ ردای‌ سیاهش‌ را قدری‌ بیشتر بر سر آسمان‌ می‌کشد تا آدم‌ها زیر گنبد کبود آرام‌تر بخوابند. یلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حیاط‌ خلوت‌ خدا راه‌ می‌رفت‌ و لابه‌لای‌ خواب‌های‌ زمین‌ لالایی‌اش‌ را زمزمه‌ می‌کرد. گیسوانش‌ در باد می‌وزید و شب‌ به‌ بوی‌ او آغشته‌ می‌شد.
یلدا شبی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ که‌ می‌دانی، همان‌ عشق‌ است. یلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ کرد تا شیطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود یلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «یلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشید. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشید می‌بخشد و شبی‌ که‌ آخرین‌ قطره‌ را ببخشد، دیگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا که‌ خورشید به‌ دنیا بیاید، یلدا خواهد مُرد.
یلدا همیشه‌ همین‌ کار را می‌کند؛ می‌میرد و به‌ دنیا می‌آورد. یلدا آفرینش‌ را تکرار می‌کند.
راستی، فردا که‌ خورشید را دیدی، به‌ یاد بیاور که‌ او دختر یلداست‌ و یلدا نام‌ همان‌ فرشته‌ای‌ است‌ که‌ روزی‌ از خدا پاره‌ای‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.
 

(منبع سایت ایرانیان فنلاند)

پ ن:میخواستم این پست را اختصاص بدم به پسرم اما به خاطر شب یلدا این کارو نکردم و حالا تو پینوشت می نویسم . 

عماد تازگی ها به شدت علاقمند شده که کامنت بذاره اسم و سلام را تایپ میکنه و بعدش قاطی پاطی تایپ می کنه هر وقت من یا باباش اینجا باشیم یعنی تو نت مدام میاد و میگه یک وبلاگ باز کن من می خوام نظر بذارم و اینطوریه که گاهی تو وبلاگ من و یا سایر دوستان نظراتش مشاهده می شود .حالا اگه گاهی تو وبلاگاتون نظر عماد را مشاهده کردین تعجب نکنین . نمی دونم سرنوشت این بچه دیگه چی بشه ما که بابا و مامانمون اصلا با کامپیوتر سرو کاری نداشتن حال و روزمان این است وای به حال عماد . 

حالا یه خاطره :منو عماد در حال نقاشی کردن ..عماد به یاد بچگیهاش که دست یا پاشو میذاشت روی کاغذ و من کپیش می کردم دست و پاش میذاره روی دفتر و من دور دست و پاش خط می کشم . 

من:عماد دستاتو بیشتر دوست داری یا پاهاتو ...یا چشماتو ..گوشاتو ...؟ 

عماد :هیچکدوم .                                     من :چرا ؟یعنی خودتو دوست نداری ؟ 

عماد :نه .                                                        من :چرا خودتو دوست نداری ؟ 

عماد :آخه من که خودمو نمی شناسم ...                من :پس کیو دوست داری ؟ 

عماد :تو رو ...                                                      من:مگه منو میشناسی ؟ 

عماد :آره .تو مامان مهربونمی (آیکون ذوق زدگی ) 

دنبال رضایت دیگران نباشید

  

 

زندگی پر است از قضاوت دیگران درباره ما.قضاوت هایی که بیشتر اوقات بد و گاهی خوب هستند.اگر عادت کنیم که به داوری دیگران اعتنا کنیم و باهر نظر موافق و مخالف ٬زیرو رو شویم ٬باید فاتحه را بخوانیم . 

شما راه خودتان را در زندگی تان بروید و با توجه به موقعیت های زندگی تان و به کمک عقل ودرایت خودتان بهترین گزینه ها را انتخاب کنید.کاری نداشته باشید دیگران درباره شما چه فکر خواهند کرد ٬پشت سرتان چه خواهند گفت ٬یا در مسیر هدف شما چه سنگ اندازی هایی خواهند کرد .نظرات دیگران همیشه با یکدیگر متفاوت است .

بنابراین نظر خود را راهنمای خودتان  قرار دهید و از توجه نکردن به داوری دیگران عذاب وجدان نگیرید .شما خودتان هستید و خودتان باقی بمانید . 

رضایت تمام اطرافیان شما چیزی است که هیچ گاه نمی توانید به دست بیاورید.  

 

    با انتخاب صحیح هدف،مسیر وطراحی واجرای برنامه دقیق و بررسی پیامدهای تصمیم ، 

                    نگران قضاوت دیگران نباشید و جهت پیشرفت تلاش کنید .  

  

پ ن:چند روز پیش وقتی عماد را بردم مهد و برگشتم تا سوار ماشین بشم دیدم یک پسر جوون داره دست فروشی می کنه و در خانه ها را می زد .از سرما دستاش و صورتش قرمز شده بود .کمی دلم براش سوخت (فکر کنم از تو چشمام اینو خوند )زود خودشو به ماشین رسوند و گفت خانم :کارد آشپزخانه نمی خوای .ست کامل پیچ گوشتی،کارد میوه خوری و... 

گفتم :نه  

گفت یه چیزی بخر  الان یک ساعته دارم میگردم و هنوز چیزی نفروختم . 

پیش خودم گفتم بذار یه کمکی بهش بکنم و قبول کردم که یه سری کارد میوه خوری که قیمتشو می گفت 5هزار تومن از ش بخرم (البته کمی هم چانه زدم و شد 4هزار تومن ) 

پول را بهش دادم و بعد یک قیچی در اورد که این قیچی 6کاره است .مرغ می بره ،ماهی ،نان و... 

گفتم نمی خوام از او اصرار و از ما انکار گفتم قیمتش ؟ 

گفت 5هزار تومن .گفتم نه نمی خوام (هر چی میخواستم شیشه ماشینو بدم بالا دستشو گذاشته بود رو شیشه ) 

خلاصه گفتم هزار تومن اگه می خوای . 

گفت نه 3هزار .گفتم هزار .گفت 2هزار .گفتم هزار .گفت باشه . 

من در عرض چند ثانیه 5هزار تومن رسید به هزار تومن . 

دیگه قبول کردم . 

اما هنوز دارم فکر می کنم این قیچی واقعا قیمتش چقدره ؟ 

چقدر خریده که به هزار تومن راضی شد ؟ 

چقدر سود براشون داره ؟  

 

شما میوه چه درختی هستید

دوستای خوبم سلام  

ببخشید که این چند روز شما را چشم در راه گذاشتم و آپ نکردم .راستش وقت داشتم اما حسش نبود .نمی دونم تا حالا براتون پیش آمده که با شنیدن یه حرف یا دیدن یه چیزایی که ناراحت کننده است حس کنید تمام انرژیتون تمام شده و حتی به سختی قدم برمیدارید حالا منم اینجوری بودم ..چرا بماند .  

البته این چند روزی که از نت دور بودم اعتیادم کم شده بود ...یه جورایی بی خیال شده بودم .

دوست خوبم سارا از ژوژمان منو به یه بازی دعوت کرده که با توجه به شناختی که از اطرافیانم دارم ماه تولد اونا را تو سه کلمه توصیف کنم ...مثلا  

آبان(خودم)مغرور٬بلند پرواز ٬دریا دل (درخت گردو )

اما من ترجیح دادم با اجازه ایشون این مطلب(شما میوه چه درختی هستید ) را بذارم امیدوارم خوشتون بیاد و بعدا بگین چقدر درسته .ممنون از همه دوستای خوبم . 

البته اگه کسی دوست داره تو این بازی شرکت کنه بسم ا...همه از طرف من دعوتین

 

( 24 خرداد تا 4 تیر) درخت سیب  

( عشق)
فردی آرام، گاهی اوقات خجالتی، بسیار جذاب و دلربا با رفتاری مناسب و سنجیده، ماجراجو و بی باک، حساس و ... دوست دارید که دیگران را دوست داشته باشید و سایرین هم شما را دوست داشته باشند. با وفا، حساس و بسیار بخشنده و با استعداد. شما عاشق بچه ها هستید.

( 25 اردیبهشت تا 3 خرداد) ( 22 آبان تا 1 آذر) درخت ون  

( بلند پروازی)
فوق العاده جذاب، پرانرژی، خودجوش و پر مسئولیت هستید.انتقاد را دوست ندارید. جاه طلب، بلند پرواز، باهوش، مستعد و قابل اطمینان هستید. به پول اهیمت می دهید. خواستار توجه از سوی دیگران هستید و به پشتوانه و حمایت احساسی نیاز دارید.

(22 آذر تا 1 دی) درخت راش 

 ( خلاقیت)
فردی با سلیقه،کسی که به ظاهر خودش اهمیت زیادی می دهد. یک برنامه ریز خوب برای زندگی و کار و مسائل اقتصادی، فردی که بدون لزوم بی گدار به آب نمی زند. منطقی و مونس و یاری بی نظیر در زندگی به شمار می روید.

(26 تیر تا 4 مرداد) ( 25 دی تا 3 بهمن) درخت سرو  

( اعتماد به نفس)
فردی با توان و قدرت فوق العاده، کسی که می داند چطور خود را با شرایط مختلف در زندگی وفق بدهد.هدیای غیر منتظره را دوست دارد و از سلامتی بدنی برخوردار است. خجالتی نیست و اعتماد به نفس دارد. سخنرانی برجسته، فردی مصمم و با اراده، کمی عجول و بی طاقت و دوست دارد که دیگران را تحت تأثیر قرار بدهد. با استعداد، سخت کوش و اغلب خوش بین است و قادر است سریع تصمیم بگیرد.

(15 تا 24 اردیبهشت) ( 12 تا 21 آبان) درخت شاه بلوط  

( درستکاری)
هیکل و اندامی خارق العاده، پرابهت، حس عدالت خواهی بالا، یک طراح و سیاستمدار است. به راحتی آزرده خاطر می شود. بسیار حساس، کوشا، گاهی اوقات برتر از دیگران عمل می کند و گاهی در ارتباطات خود با سایرین سوء تفاهم برایش بوجود می آید. خانواده مدار و از لحاظ فیزیکی روی فرم است.

(14 تا 23 مرداد) ( 9 تا 18 بهمن) درخت سدر  

( وفاداری)
فردی قوی، عضلانی، انعطاف پذیر، کسی که آنچه زندگی به اجبار به او می دهد می پذیرد و اما لزوماً آن را دوست ندارد. سعی می کند ساده و خوش بین باشد.دوست دارد از نظر مالی مستقل عمل کند. مهربان و عاطفی، از تنهائی متنفر، با وفا و گاهی اوقات هم به زودی عصبانی می شود. با احتیاط، تحصیل علم و دانش و کمک به دیگران را دوست دارد.

(16 تا 25 تیر) ( 12 تا 24 دی) درخت نارون 

 ( بزرگواری)
قیافه و ظاهری خوب دارد و در پوشیدن لباس خوش سلیقه است. تقاضا و خواسته های او در حد اعتدال است. کم ادعا است و اشتباهات را فراموش نمی کند. با نشاط و سرزنده است و دوست دارد راهنمایی بشود اما نه اینکه از دیگران اطاعت کند. شریکی درستکار و با وفا و دوست دارد برای سایرین تصمیم بگیرد.بزرگوارو نجیب٬سخاوتمندوشوخ طبع وفردی کار آمد.

 

لطفا ادامه مطلب

 

 

ادامه مطلب ...

 

 

 زندگی یک بازی لذت بخش است ٬نه یک مشکل بزرگ و غیر قابل حل!!!! 

 

دوستان خوبم سلام  

ببخشید اگه چند روزیه نیستم و در چند روز آینده هم شاید نباشم  

یادتون هست که برای برادر همسر رفتیم خواستگاری ؟ 

روز سه شنبه مراسم تعیین مهریه عروس خانم  انجام شد و قرار شد که یک جشن نامزدی برگزار شود اما خانواده عروس خانم گفتن رسم ندارن جشن نامزدی بگیرن و باید مراسم عقد برگزار شود  .گفتیم باشه عقدمحضری  می گیریم و بعد مراسم نامزدی اما خانواده عروس گفتن یکدفعه جشن عقد را بگیریم و بعدا  اگه نخواستن جشن عروسی بگیرن طوری نیست .ما رسم داریم جشن عقد را مفصل برگزار می کنیم و عروسی دیگه مهم نیست . 

و حالا چون عید نزدیکه شب عید جشن عقد را برگزار می کنیم ... 

ما ... یعنی چند روز وقت داریم ۴شنبه و ۵شنبه ..جمعه هم که تعطیله ...شنبه هم که جشن عقد برگزار میشه . 

هر چی ما گفتیم مگه میشه با این وقت کم ؟ 

خواهر عروس خانم فرمودن اینا فقط یک ساعت وقت می خواد ...بله .. 

حالا از صبح چهارشنبه تا همین الان ما داریم میدویم .. 

سفره عقد ٬کیک ٬دسته گل ٬لباس عروس ٬خرید عروس و داماد و..... 

فقط یک ساعت ؟؟؟؟!!!!!! 

من که برای رفتن به عروسی اقوام درجه دو به حداقل یک هفته وقت احتیاج ٬حالا باید برای عروسی برادر همسر ظرف سه روز آماده بشم ٬تازه چون هم نقش زن داداش و هم نقش خواهر بزرگتر را دارم کلی جاها باید همراه عروس و داماد باشم البته بیشتر به حکم خواهر ... 

خلاصه سرتان را درد نیاورم اگه تا چند روز دیگه هم نبودم ببخشید .وقتی برگشتم به نظرات همه در پست قبل پاسخ میدم فعلا تاییدشون نمی کنم  .و حتما  به همه دوستان  سر میزنم . 

 

 

      عید غدیر خم را هم پیشاپیش تبریک می گوییم  

عید قربان مبارک

امروز تصمیم نداشتم آپ کنم ام به چند دلیل اینکارو کردم . 

دلیل اول اینکه آقای همسر شیفتن و من تو خانه تنها مو حوصله ام سر رفته .  

دوم  اینکه امروز قرار بود برم خانه مامانم اما با ریزش شدید برف ترجیح دادم اینکارو نکنم چون رانندگی تو برف را دوست ندارم و خاطره خوبی هم ازش ندارم یه بار ماشین لیز خورد البته به خیر گذشت و با توجه به اینکه خانه ما در شمالی ترین نقطه شهر است موقع برگشتن مشکل پیدا می کنیم و تو سر بالایی لیز می خوریم و... 

سوم اینکه عید است و خواستم عید را تبریک بگم . 

  

                          عید قربان یاد آور تسلیم مطلق و آگاهان دو بنده 

                                برگزیده ابراهیم خلیل واسماعیل ذبیح  

                                      بر همه دوستان مبارک باد  

  

به تازگی یه بازی جدید بین دوستان شروع شده که به معرفی وبلاگهای لینک شده و نویسنده وبلاگها  می پردازن که تعدادی از دوستان به ما و آقای همسر لطف داشتن و من از همه دوستان  تشکر می کنم البته بعضی هم ما را به این بازی دعوت کردن که قرار است زحمتش را همسر بکشد . 

من به شخصه این کار را نمی کنم چون از بیشتر دوستان اطلاعات خاصی ندارم و می ترسم  با اینکار نتونم حق مطلب را ادا کنم . 

اما در مورد خودم می خوام بنویسم ...بعضی از دوستان ما را شاعر معرفی کردن که فکر می کنم به من لطف داشتن من کجا و شاعری کجا ...  

 

روز اول که به واسطه همسر این وبلاگ را شروع کردم فکر نمی کردم زیاد تو این دنیای مجازی دوام بیارم اما به لطف دوستان تشویق شدیم و با ایجاد دوستی های وبلاگی و همچنین پیدا کردن خواهر ان و برادران مجازی  دیگر دلمان نیامد اینجا را ترک کنیم و اینچنین شد که ماندگار شدیم . 

 

من سعی می کنم یه تعداد مشخصی را لینک کنم تا بتونم به همه سر بزنم و وقت لازم برای پاسخ گویی به کامنت هاشون داشته باشم وهمچنین  بتونم به وبلاگاشون سر بزنم و براشون کامنت بذارم و وبلاگهایی را دوست دارم که به کامنت ها  پاسخ میدن . 

 

از رفت آمد های یک طرفه خوشم نمی یاد بعضی از وبلاگها بود که مطالبشون را دوست داشتم اما چون این دوستی یک طرفه بود دیگه به وبلاگاشون سر نزدم البته توی لینکام چند نفری هستن که هیچوقت به وبلاگ من نمی یان اما من حذفشون نکردم چون روز اول این موضوع را میدونستم و وقتی کامنت های بالای 100آنها را میدیدم می دونستم هیچوقت به وبلاگ من سر نخواهن زد  ولی  بازم مطالبشون را می خونم .  

 

سعی می کنم چیزی ننویسم که به کسی توهین شود و خدا را شکر تا حالا حتی در کامنت های من دیده نشده به کسی توهین شود یا کامنت های توهین آمیز گذاشته شود . 

بعضی وقتها کامنت هایی که برای دوستان میذارم کمی طنز داره که امیدوارم به کسی بر نخوره من سعی می کنم بیشتر مواقع طنز مطلب را بنویسم البته باید بگم در مورد همه اینجوری نیستم چون نمی دونم چرا با بعضی ها اصلا نمی تونم شوخی کنم و در مورد بعضی ها هم عکسش اتفاق میوفته .    

 

بعضی از دوستان هم به ما لطف داشتن و وقتی وبلاگ ما رو پیدا کردن خیلی خوشحال شدن یا  می خواستن با سر برن تو مانیتور که خدا را شکر اتفاقی براشون نیو فتاده ما باز هم از این دوستان تشکر می کنیم  که این همه به ما لطف داشتن و دارند . 

 

تازگی ها هم حس می کنم درکم به شدت رفته بالا چرا ؟... حس می کنم دارم دنیا را از یه دید دیگه نگاه می کنم که برام تازگی داره ..نمی دونم به خاطر اینه که یک سال بزرگتر شدم یا به خاطر حضور در این سرزمین مجازیه؟   

 

دیشب هم یه اتفاقی افتاد که می خواستم بنویسم اما خیلی طولانی میشه شاید در پست بعد بنویسم دیشب خیلی بد بود اما امروز که بهش فکر می کنم خنده ام می گیره .   

خلاصه اگه زیاد از خودم تعریف کردم ببخشید خوب دیگه از بس خوبم دیگه ....

آقا پلیسه زرنگه

سوار ماشین میشم راه میوفتم به تقاطع میرسم ...می خوام تقاطع را دور بزنم ..نگاه م کنم ببینم ماشین نیاد ...یه ماشین پلیس داره میاد ..برم ..نرم ...نمی رم ..از ترس یا احترام ..مطمئنا از ترس جریمه ...منتظرن تا کوچکترین خلافی را ببینن و قبض جریمه ...ماشین پلیس با ناز رد میشه و همشون از تو ماشین زل زدن به ما اینجوری 

ما هم تقاطع را دور میزنیم ..همچنان با سرعت لاک پشتی دارن میرن ..مجبور میشم سبقت بگیرم ...تا رد میشم ...ماشین پراید 141 نقره ای به شماره 82.....بایست ما 

می ایستیم هر چه منتظر میشیم هیچکدوم از آقایون از ماشین پیاده نمی شن مجبور میشیم خودمان بریم خدمتشان . 

من :سلام  

آقا پلیسا :سلام  

 من:مشکلی پیش آمده ؟ 

 آپ:گواهینامه .کارت ماشین .بیمه و... 

 من:بفرمایین گواهینامه .کارت .بیمه...مگه من خلافی کردم  ؟ 

 آپ:نه  

 من:خوب پس برای چی منو نگه داشتین ؟ 

 آپ:خوب ...خوب... 

 من:خوب چی ؟ 

 آپ:خوب دو دستی فرمون را گرفته بودی  

 من:مگه این خلاف مقرراته؟ 

 آپ:نه  

 من :نه...  

 آپ:گفتیم دو دستی فرمون را گرفتی حتما گواهینامه نداری .. 

 من :هان  

 آپ:میتونی بری 

یعنی چی ؟خوب همه راننده ها موقع دور زدن فرمون را دو دستی میگیرن ..نه؟ 

نتیجه اخلاقی :اگه فرمون را دو دستی بگیری 99درصد امکان داره که گواهینامه نداشته باشی.  

 

پ.ن1:خوب بالاخره رفتیم خواستگاری  ما هم داریم جاری دار می شویم حالا باید خوشحال باشم و ذوق کنم یا نه نمی دونم چون تا حالا تجربه جاری داری نداشتم ببینیم چی پیش میاد  . 

در هرصورت دوران تک عروس بودن به پایان رسید هر چند به نظر من عروس اول یه جورایی مثل موش آزمایشگاهی و  پدر شوهر و مادر شوهر می خوان همه جوره امتحانش کنن ولی بعدا برای عروس های بعدی کمتر سخت می گیرن . 

پ ن2 :بازگشت دوست خوبمان مردی که می خندد را هم از همین جا اعلام میداریم و به ایشان خیر مقدم عرض می نماییم .

 

 

ازدواج آسان ،آگاهانه و پایدار

 دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب ...بالای در نوشته بود نمایشگاه بزرگ کتاب ...اما ای دریغ شاید فضای اونجا ۳۰۰متر هم نبود یه زیرزمین که زیر کتابخانه بود حالا دیگه چرا نوشته بودن نمایشگاه بزرگ نمی دونم ...هر سال نمایشگاه خیلی بهتر بود اما امسال به ظاهر رفع تکلیف بود . 

یه تابی تو نمایشگاه خوردیم و چند تا کتاب خریدیم من یه کتاب خریدم با عنوان ویتامین های عشق و صمیمیت که شامل رازهای نفوذ بر قلب زنان ٬ رازهای نفوذ بر قلب مردان و راه های رسیدن به آرامش می باشد .  

شب که شد کتاب را برداشتم تا یه نگاهی بهش بندازم توی کتاب نوشته بود ویتامین های عشق و محبتی که باید آقایون به خانم ها بدهند و یه عالمه ویتامین نام برده بود از جمله  

A1:همسرتان را با زنان دیگر مقایسه نکنید . 

A2:عشق خود را به همسرتان اثبات کنید . 

A3:شام بخرید و به خانه ببرید  

A4:کلمه باید را به همسرتان تحمیل نکنید  

A5:به علایم غیر کلامی همسرتان توجه کنید  

A6:برایش مهمانی بگیرید  

A7:از او عکس بگیرید  

A8:در زیر آسمان پر ستاره بخوابید  

A9:در زیر باران آواز بخوانید  

A10:تکیه گاه امن و مطمئنی برای همسرتان باشید  

A11:در برابر دیگران از او تمجید کنید  

A12:به استقبال خانم تان بروید  

A13:به او بگویید بارها و بارها که دوستش دارید  

A14:موقعی که خانم تان احساس درد دارد محل آسیب دیده را ببوسید . 

A15:به او استراحت دهید . 

A16:اتومبیل را برای سوار شدن همسرتان آماده کنید . 

A17:دراتومبیل  را برای او باز کنید. 

A18:حسادت نکنید و از او نپرسید با چه کسی لاس زدی . 

A19:در جایی از خانه هدیه هایی مخفی کنید و................ 

و کلی ویتامین دیگه که ما تا حالا اسمشان را هم نشنیده بودیم ... 

مدتی به فکر فرو رفتیم که این همه ویتامین وجود داره وما بیخبر ... جای اینکه انرژی بگیریم کلی هم دپرس شدیم این آقای همسر میومد یه سوال می پرسید و من رفته بودم تو غار تنهایی وبا ایما و اشاره جواب میدادم ...من از این همه ویتامین خوب محروم بودم چرا ؟ 

نه اینکه  آقای همسر را محکوم کنم نه ...چون منم نمی دونستم این همه راه های خوب برای شیرینتر شدن زندگی وجود داره .در ادامه کتاب هم ویتامین هایی که خانم ها باید به آقایون بدهند را نوشته بود که خداییش منم خیلی از اون ویتامین های عشق و محبت را  نمی شناختم و تا حالا هم از این ویتامین ها به آقای همسر نداده بودم و  بعضی هاشو هم عمرا انجام نمی دم (مثلا در رختخواب به همسرتان صبحانه بدهید ) .

خلاصه اینکه می خوام بگم ما ازدواج را خیلی آسون می گیریم در صورتی که من بعد از هفت سال و نیم زندگی متاهلی هر روز یه چیز جدید و تازه کشف می کنم و بیشتر متوجه میشم که  وقتی  ازدواج کردم اصلا معنی زندگی متاهلی ومشکلات را نمی دونستم. 

 اینجا مقصر کیست  ؟...جامعه ..خانواده ...خودمان ... 

میشه گفت همه به نسبت مقصرند .تازگی ها هم که مد شده ازدواج آسان را تبلیغ می کنن مگه ازدواج هم آسان می شود ..آیا این دانشجو های بیچاره که تن به این ازدواج های آسان میدهند از سختی های بعد ازدواج خبر دارن ؟آیا برای آگاه ساختن اونا از مشکلات کاری صورت گرفته ؟  خداییش زندگی بار سنگینی ست فقط به این فکر نکنیم با ازدواج از تنهایی رهایی می یابیم و یک تکیه گاه داریم و یه لونه عشق ... 

به این فکر کنید که چقدر به مسئولیت هایتون اضافه میشه ..چقدر باید گذشت داشته باشین  

صبر ،متانت و...

و اگه بچه هم وارد زندگی بشه که دیگه نور علی نور  

برای ازدواج هیچوقت دیر نیست ... 

کاش قبل از ازدواج کلاس هایی برای آگاهی دادن به جوانان بر گزار میشد .من پیشنهاد می کنم هر کسی می خواد ازدواج کنه اول با یک مشاور مشورت کنه . 

 یک فیلم خارجی(که الان اسمشو یادم نیست )  دیدم که یه خانمی توی اون فیلم حامله بود و هر روز با شوهرش می رفتن کلاس آموزش بچه داری وروش های صحیح رفتار با کودک وزمانی که  زایمان خانم نزدیک بود می رفتن کلاس تمرین زایمان (که البته کلاس ها به ظاهر اجباری بود ) واقعا این کلاس ها مفید بودن اما ما چی ؟یادمه اونقدر از زایمان می ترسیدم که ترجیح دادم طبیعی زایمان نکنم ولی شاید اگه تو کشور ما هم از این آموزشها بود ترسمان کمتر میشد ...  

نتیجه :ازدواج آسان نیست پس آسان گول نخورید . 

 

پ ن :تا یادم نرفته یکشنبه قراره برای برادر همسر بریم خواستگاری ...به سبک ازدواج آسان!!!  

        

خوشبختی ما در سه جمله است.

تجربه از دیروز ، استفاده از امروز ، امید به فردا...

 

 

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم.

حسرت دیروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا

   

                                                                       دکتر علی شریعتی
   1      2      3      4    >>