X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

این روز های خاکستری

جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 06:29 ب.ظ

1-مدتیست تو محل کارمون چند دستگاه کارت خوان آوردن گذاشتن تو اتاق ما و هرکسی میخواد کارت بکشه میاد یه سری هم به ما میزنه ...و بعضیها هم میگن خودتون کارت بکشید که گاهی منشی عزیز این کار را انجام میدن و گاهی میان به ما میگن ...

خلاصه چند روز پیش یک خانمی آمد و گفت می شه برای من کارت بکشید ؟؟منم براش کارت کشیدم و رفت ...

چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت مجددا برای هزینه ....باید کارت بکشم زحمتشو می کشین ؟؟

منم براش کارت کشیدم و اون خانم مشغول صحبت با یکی از همکارای ما بود و یک دختر 15 و 16 ساله هم همراهش بود .

من کارت کشیدم و رسید را دادم دستش .یه نگاهی به من کرد و گفت رمزو نپرسیدین .گفتم رمزتون !!!!  بود. 

گفت آره .گفتم سال تولدتونم بود .گفت :آره از کجا فهمیدین .

گفتم آخه منم متولد همون سال هستم  

گفت واااا پس چرا شما اینقدر جوون هستین ؟؟؟(ماشالا )

گفتم برای اینکه دختر شما موقع شوهر دادنش شده و دختر من تازه یک و سال نیم ....

گفت :آره من خیلی زود ازدواج کردم و یک آهی کشید و رفت ...

خلاصه اینکه تو این مدت فهمیدم بیشتر رمز کارت خانم ها سال تولدشون هست گاهی برعکسش می کنن اما آقایون کمی در این مورد دقت بیشتری دارند و در بیشتر موارد هم رمز یا چهارتا یک است یا چهارتا 2 ...خلاصه پیدا کردنش زیاد کار سختی نیست 

البته رمز کارت من هم تو همین مایه هاست  فقط کمی قاطی پاتی تر 



2-تولد عماد هم با کلی دردسر و گرفتاری بالاخره گرفته شد .اول که خودش مریض شد یک هفته گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و...وفقط یک روز از خوب شدن عماد گذشته بود که مریضی عسل شروع شد گلاب به روتون اسهال و استفراغ و تب و..جوری که دکتر گفت بستریش کن اما من از بیمارستان متنفرم ...دیگه با زدن یک سرم آمپول به بچه ها سرو ته اش را بهم اوردیم و الان بهتر هستن.مجبور شدیم تولد عماد را با تاخیر جشن بگیریم و حتی سفارش کیک را به چند روز بعد موکول کنیم و در روز موعود وقتی همسر رفت کیک را بگیره گفتن یادشون رفته کیک را درست کنن  ....و همون موقع ظرف یک ساعت آماده اش کردن و یک روز قبل از تولد ایمیل زدن که امتحان تعیین سطح علمی سالیانه داریم بصورت آنلاین ...یعنی روز تولد عماد من باید امتحان بدم وفقط یک شب وقت دارم بخونم ...اینم به خیر گذشت همکارای مهربون جای من هم امتحان دادن و...کلی اتفاقات پیچ در پیچ دیگه که همه بخیر گذشت و عماد یک سال بزرگتر شد .


3-عماد از مدرسه آمده و میگه مامان بچه ها بهم گفتن عماد تو اصلا فوتبالت خوب نیست ...اما فکرت خوب کار می کنه .

منم بهشون گفتم فکر خوب بهتر از فوتبال است .