X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

تقدیم به عشق زندگیم

پنج‌شنبه 30 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:16 ب.ظ

به پسرم : 

در طول روز سرم شلوغ بود  

وقت نداشتم که با تو بازی کنم  

وقتی از من می خواستی کمی با تو بازی کنم  

من برای تو وقتی نداشتم ٬ 

من لباسهای تو را می شستم ٬خیاطی می کردم و می پختم ٬ 

اما وقتی تو کتاب عکس دارت را می آوردی ٬ 

واز من خواهش می کردی که خوشی هایت را با من تقسیم کنی ٬ 

می گفتم :کمی بعد ٬پسرم . 

من شب با احتیاط تو رادر رختخوابت می گذاشتم و 

دعاهای تو را می شنیدم ٬چراغ را خاموش می کردم . 

سپس به آرامی به روی نوک انگشتانم به طرف در می رفتم ... 

آرزو می کردم که کاش بیشتر بمانم ... 

برای اینکه زندگی کوتاه است ٬سال ها از پی هم می گذرند ... 

یک پسر بچه کوچک اینقدر سریع بزرگ می شود . 

 

و حالا تو  پیر زنی هستی تنها  

اودیگر در کنارتو نیست ٬ 

که رازهای گرانبهایش را محرمانه به تو بگوید. 

کتاب های عکس دارکنار گذاشته می شوند ٬ 

دیگر بازی کردنی در کار نیست ٬نه بوسه شب بخیر ٬نه دعایی برای شنیدن . 

که همه ی آنها به سال های گذشته تعلق دارند . 

زمانی دست های من مشغول کار بودند ٬اما حالا بیکار هستند  

روزها دراز است و پر کردن اوقات بیکاری مشکل . 

کاش می توانستم به گذشته برگردم و 

چیزهای کوچکی که از من می خواستی را برایت انجام دهم!  

(منبع:۹۳داستان کوتاه برای تلطیف قلب ها ونشاط روح زنان)  

  

پ ن:هفته قبل وقتی عماد را بردم مهد بازم به سختی ازم جدا شد لحظه آخر که داشتم ازش جدا میشدم دیدم موهاش به شدت به هم ریخته شده ٬یک شانه کوچیک چوبی که یک عروسک کوچیک چوبی هم ازش آویزونه و خودم هم خیلی دوسش دارم و مدتهاست تو کیفمه را در آوردم و موهاشو شانه کردم و بعد بهش گفتم می خوای این شانه مال تو باشه و اون شانه را گذاشتم تو کیف مهد کودکش ...مدتیه صبح ها راحتتر ازم جدا میشه خودش از ماشین پیاده میشه و گاهی هم که من می خوام کیفشو کمکش ببرم میگه :شما زحمت نکشین خودم میبرمش ...چند روز پیش بهم گفت :مامان من وقتی تو مهد کودکم و دلم برات تنگ میشه اون شانه را از تو کیفم در میارم و موهام را باهاش شانه می کنم و بعد بوسش می کنم ....یعنی دارم تو را بوس می کنم ... 

دیروز هم بهم گفت من شانه را از کیفم در آوردم با اون عروسکش حرف میزدم تو صدامو میشنیدی ... 

فکر می کنم اون شانه یک جورایی بهش آرامش میده ...