X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

آنچه گذشت ...

سه‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 09:59 ب.ظ

سلام 

این چند روز اتفاقات زیادی افتاد ... 

مثلا پنج شنبه رفتیم اصفهان و جمعه هم آنجا بودیم .جمعه مهمونی شام دعوت بودیم . 

و  شنبه صبح یه عالمه کار سرم ریخته که موبایلم زنگ می زنه شماره خاله همسر افتاده 

گوشی را بر میدارم و میگم الو از اون طرف صدای داد و بیداد میاد و خاله جان با صدای بلند دادمی زنه آجی کجاست؟؟؟(منظور از آجی مادر شوهر بنده است )میگم نمی دونم .چرا تلفناشون را جواب نمی دن ؟مامانم از دست رفت یکی به دادم برسه .میگم الان زنگ میزنم ببینم کجان. 

گوشی قطع می شه .زنگ میزنم خانه مادر شوهرم کسی جواب نمیده .زنگ میزنم به همراهش .جواب نمیده .زنگ میزنم پدر شوهرم تا بالاخره جواب میده . 

می گه ما الان اصفهانیم ...جریان را توضیح میدم و میگم با اون سر و صدایی که به گوش می رسید ظاهرا مامان جون(مادر بزرگ همسر )از دنیا رفتن . 

پدر همسر میگه ما که الان نمی تونیم بیایم خودت برو یه سر بزن ببین چه خبره . 

من با ترس و لرز میرم خانه مامان جون...آخه مدتهاست هیچ مرده ای را ندیدم یعنی توی عمرم یه بار دیدم اونم زمان بچگیم بود و مادر بزرگ خودم بود . 

وقتی میرسم آمبولانس تازه رفته بودو مامان جون را هم برده بودن  .دوتا از خاله های همسر اونجا بودن و گریه میکردن . 

خاله جان که با مامان جون توی یک خانه زندگی میکرد وسط اتاق نشسته بود و زار میزد  

شروع کرد برام تعریف کردن که مامان جون صبح صبحانه اش را خورد .داروهاشو دادم بهش و بعد کمی نان خشک خورد که ظاهرا یک تیکه از نان توی گلوش می پره و به سرفه میوفته و  به خاطر فشار بالا دچار سکته می شود و اونجور که خاله جان تعریف میکرد دیگه راه نفسش باز نشده و هر چی سعی کرده راه نفسش را باز کنه موفق نشده و چند بار از مامانش پرسیده نفس میکشی و اون هر دفعه با سر جواب داده نه....و کم کم سیاه شده و... 

این صحنه ها تاثیر خیلی بدی روی خاله جان گذاشته بود و خودشو مقصر مرگ مادرش میدونست و خیلی بی تابی میکرد . البته خاله هر کاری می تونسته و به ذهنش رسیده بود انجام داده بود اما ظاهرا هیچ کدوم فایده ای نداشته ...

 منم با بقیه راهی غسال خانه شدم ...در ابتدا اول از لای در کمی نگاه کردم و بعد کمی جرات پیدا کردم و رفتم داخل و بعد هم دیدم زیاد ترسی نداره و ایستادم و کفن کردنش را هم دیدم و بعد هم گفتن هر کسی می خواهد بیاد و از نزدیک با مرحومه خداحافظی کند ..من رفتم کنارش اما نتونستم بوسش کنم ...اما اکثرا می بوسیدنش ...و بعد هم تشیع جنازه ..مثل همیشه همسر شیفت بود و حضور نداشت پدر و مادر شوهرم هم نیومده بودن و من هر چی زنگ میزدم موبایل هاشون خاموش بود . 

و مراسم خاکسپاری ... 

روحش شاد و قرین رحمت باد  

با اینکه ۸۳ سال داشت اما تمام خاطرات دوران جوانی و زندگی اش را با تمام جزییات به یاد داشت ...مدتی قبل داشتم به این فکر میکردم که این مامان جون باید یه کتاب بنویسیه از خاطراتش ...که ظاهرا در حد یک فکر باقی موند. 

 

عماد نوشت: 

عماد :مامان مگه روح بال داره ؟ 

من:نه 

عماد:پس چه جوری میره تو آسمون 

من:...مثل باد کنک که  میره تو هوا روح هم سبک و میره تو آسمون(همسر کلی به این مثال ما خندید اما خوب چیز دیگه ای به ذهنمان نرسید) 

عماد:مامان جون الان کجاست؟ 

من:پیش خدا 

عماد:مامان جون که الان تو زمینه(قبر)مگه خاکش نکردن .پس پیش خدا نیست الکی نگو 

من:خوب روحش پیش خداست  

عماد:مامان جون رفته بهشت  

من:آره 

عماد :چرا؟ 

من:چون آدم خوبی بود . 

عماد:فرشته ها هم بال دارن 

من :دقیقا نمی دونم ...شاید 

عماد:قبرشا گذاشتن روش؟ 

من:قبرشو؟منظورت چیه؟ 

عماد:همون سنگه که روش می نویسن و عکسشو میزنن روش. 

من:به اون میگن سنگ قبر..هنوز نه ..بعدا اینکار را می کنن 

عماد:... 

من:... 

 

پ ن:فرداعماد میره مدرسه ...این اولین روزه مدرسه است... البته پیش دبستانی  

همیشه فکر میکردم مادرا چقدر وقتی بچه اشون می خواد بره مدرسه خوشحال هستن اما من فقط نگرانم ... 

بچه ام خیلی ریزه میزه است خدا کنه بتونه از حق خودش دفاع کنه .امروز از مدرسه زنگ زدن تا برای فرم مدرسه بریم آنجا البته هنوز فرم ها آماده نبود و فردا باید با لباس معمولی بره تا هفته بعد ... 

مدرسه عمادهوشمندو دو زبانه است وکلی کلاس های فوق برنامهو بچه ها را تا ساعت ۴ بعدظهر نگه میدارن ولی من  قبول نکردم وفعلا تا ساعت ۱بعدظهر می مونه مدرسه. 

تابستون مهد نرفت ..خیلی خوب بود در تمام مدت سال همش مریض بود مدام سرما می خورد مدام دلش درد میکرد اما این مدت که نرفت مهد اصلا مریض نشد حتی یه بار هم از دل درد شکایت نکرد و حالا باز می ترسم مریض بشه تازه کمی جون گرفته و وزن اضافه کرده ... 

نمی دونم این مدارس که به سبک جدید کار می کنن و کیف در مدرسه هستن موفق می شن یا نه؟ 

آیا بچه ها یاد می گیرن که درس بخونن یا فقط این کار را مختص مدرسه می دونن؟  

برای پسرم بهترینها را آرزو می کنم ... 

و دلم می خواد آنقدر پیشرفت کنه که من بتونم بهش افتخار کنم .