X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

آخرین قدم

چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:23 ب.ظ

  

حس نوشت۱

 

من بی تو هر شب میروم تا انتهای تنهاییم  ...

تا پای آن تک درخت تنها ...
تا آنجا که چشمهایمان گره خورد!! 

 برای اولین بار ...
تا آنجا که فهمیدم
هنوز تنهایم  !!

 

 

حس نوشت۲ 

خسته ام !! 

خسته از برداشتن اولین قدم  ها!!

اینبار آخرین قدم ها را برایم بگذار ... 

 

 

عماد نوشت: 

صبح هر کارش می کنم صبحانه نمی خوره به زور دوتا لقمه گوشه لپش جا میده و نگهشون میداره . 

میرم و چند تا پسته مغز می کنم و براش میارم . 

اما بازم حاضر نمی شه بخوره. 

هر چی التماسش می کنم فایده نداره  

اگه مامانو دوست داری ..فایده نداره  

خلاصه  

عماد:میدونی دومین آرزوی من چیه؟ 

من:نه چیه؟ 

عماد :اینکه دیگه تو دنیا پسته نباشه

من :حالا اولین آرزوت چیه؟ 

عماد :اینکه تو و بابا همیشه سر کارتون تعطیل بشه و پیشم باشین. 

من:پس اون موقع از کجا پول بیاریم؟ 

عماد:میریم از بانک پول بر میداریم. 

 

پ ن:یکی از دوستان تونظرات پست قبل نوشته بود عماد از کجا فهمیده شما را بیشتر دوست داره وبه این سخترین سئوال دنیا که همیشه از بچه ها پرسیده می شه(بابا را بیشتر دوست داری یا مامان را؟؟) جواب داده. 

راستش خودم هم بهش فکر کردم یادمه منم بچه بودم وقتی ازم می پرسیدن بابا را بیشتر دوست داری یا مامان را می گفتم هر دو....اما خداییش ته دلم یه چیز دیگه بود البته الانم نمی گم کدومو بیشتر دوست داشتم و دارم. 

وقتی فکر کردم دیدم من با خودم صادق نبودم .اما حداقل کاری که کردم اینه که بچه امو طوری تربیت کنم که با خودش صادق باشه . 

عماد گاهی بچه خواهرم را که از خودش کوچکتره اذیت می کنه و گاهی هم کتکش می زنه . 

مثلا می خواد از کاری منعش کنه و اون گوش نمی کنه عماد هم اذیتش می کنه 

یکبار داشت برای خواهرم تعریف میکرد که هلیا حرفمو  گوش نکرد می خواست بره تو کوچه منم زدمش .خواهرم هم گفت :دستت درد نکنه دیگه نبینم دختر منو بزنی ها .. 

می خواستم به عماد بگم حالا هر وقت هم زدیش به خاله نگو... 

اما خوب که فکر کردم دیدم با اینکار دروغ گفتن را یادش میدم و اینکه صادق بودن زیاد مهم نیست.  

برای همین ترجیح دادم راستش بگه حتی اگه به ضررش باشه .  

البته این یک نمونه بود  

هر وقت کاری می کنه که اشتباه است وقتی صادقانه اعتراف می کنه سعی می کنم دعواش نکنم و حمایتش کنم و حتی برای درست کردن اشتباهش کمکش کنم.

این بود که تونست با خودش صادق باشه و وقتی ازش پرسیدم چرا مامان را بیشتر دوست داری گفت:آخه تو مهربون تری 

 

 نظر شما چیه؟؟؟؟