X
تبلیغات
نماشا
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

چقدر امشب

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 12:05 ق.ظ

 

  چقدر امشب میان گلدان تنهایی کنار پنجره پژمرده است غرور قلب غمگینم.
نگاهم در پس پنجره می زند تقه بر شیشه باران خورده
وباز دستی نیست امشب
نگاهی که بخواند
و نازی که براند
مرا از پس پنجره
تا دیدار فردا
چقدر امشب میان قاب غبار گرفته خاطره ها
پرسه زنم
تا شاید
بخواند نگاهت از پشت پرده
میان قاب تنهایی پنجره های دیروز و فردا
غم تنهایی و دلتنگی ام را ... 

                                                                ( نمی دونم از کیه و از کجا؟!!!)

 

حس نوشت:امشب آمدم تا یک حس خوب را منتقل کنم برای انتقال این حس خوب دنبال یک شعر یا یک مطلب خوب تو آرشیو را شروع کردم به گشتن ...وای دوباره یه چیزایی برام زنده شد ...با خوندن اون یادداشت ها و اون چیزهایی که ذخیره کرده بودم تو آرشیو برای روز مبادا ...و تمام حس خوبم پرید ... یادم افتاد  ... 

یادم افتاد ...  

بگذریم ...  

 چه سخته...مگه نه؟!!! 

 

عماد نوشت: 

عمادم هر روز تو مدرسه می خوره زمین و هر روز کلی پاهاش کبود می شه (الهی بمیرم) 

تصمیم گرفتم یک جفت کفش با کفی میخی براش بگیرم شاید کمتر بخوره زمین. 

صبح رفتم مغازه و یک جفت کفش خوشگل با یک کفی مناسب خریدم .گفتم ببرم بدم مدرسه تا بهش جایزه بدن بچه ام خوشحال بشه . 

خلاصه اینکه کفشها را جایزه گرفت از مدرسه ...پشت در کلاس ایستاده بودم وقتی مشاور مدرسه رفت تو کلاس و گفت می خواد به یک بچه خیلی خوب جایزه بده .

و از معلمشون می پرسید از عماد  راضی هستین؟!! 

معلم هم کلی تعریف و تمجید کرد .

دیروز زن عموش ازش می پرسه عماد چرا بهت این کفش ها را جایزه دادن؟ 

عماد:چون خیلی می خوردم زمین این کفش ها را بهم جایزه دادن