X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

خانه ای از شن وماسه

یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:06 ق.ظ

سال ها قبل وقتی می رفتم دبیرستان یک خانه نزدیک مدرسه امون بود که من مدل و سبکشو خیلی دوست داشتم.خانه با نمای آجری با یک حیاط بزرگ پراز درخت های قدیمی و یک حیاط کوچیک پشت ساختمون که دورش میله زده بودن و توی این حیاط از بیرون هم پیدا بود با یک درب چوبی وچون نبش کوچه و خیابان قرار داشت چند تا در توی کوچه داشت و یک در هم توی خیابان 

همیشه دلم میخواست برم و توی این خانه را ببینم... 

گذشت تا سال ها بعد دوران دانشگاه با یکی دوست شدم که از قضا خانه اشون نزدیک خانه ما بود وقت برگشت از دانشگاه وقتی از هم خداحافظی کردیم دیدم رفت توی همون خانه ... 

و اینجوری پای ما توی اون خانه باز شد .موقع امتحانات می رفتیم با هم درس می خوندیم گاهی توی حیاط زیر سایه درخت های گردو و گیلاس و زرد آلو...و گاهی می رفتم توی زیر زمین خانه که تقریبا هم اندازه کل خانه بود بزرگ و خنک توی تمام اتاق ها هم سرک می کشیدیم 

دیگه با خانه خودمون فرقی نداشت .گاهی هم از راه دانشگاه که بر می گشتیم اول می رفتیم خانه این دوست گرامی و عصرانه هم می خوردیم .مامان دوستم خیلی مهربون بود و همیشه از ما استقبال می کرد . 

اون خانه پر از خاطرات دوران دانشگاه...چقدر خوش می گذشت .دوستم ازدواج کرد و رفت اهواز و اینجوری دیگه ما کمتر رفتیم . 

تا اینکه چند روز پیش وقتی داشتم می رفتم خانه مامانم دیدم اون خانه را خراب کردن...تمام درخت ها را بریدن...اون در چوبی را کندن... باورم نمی شد ...ماشینو نگه داشتم و باز هم نگاه کردم...

چقدر دلم گرفت ...حس می کردم کلی از خاطراتم رفتن زیر آوار...باید برم در شون بیارم...آمدم زنگ زدم به دوستم ...اونم گفت ما هم اینقدر گریه کردیم کلی خاطره اونجا داشتیم می گفت حتی مامانم هم نمی تونست از خانه دل بکنه...اما قراره چند طبقه ساخته بشه... 

 

                         *************************************** 

 

خوب دیدار های ما با دوستان مجازیمان که الان تبدیل به واقعی شدن همچنان ادامه دارد . 

نمی دونم برای همه اینجوریه یا ما ؟؟در کنار این دوستان واقعا خوش میگذره...شاید به خاطر نوع خاطرات مشترکمان است که همه اش مر بوط می شود به دنیای مجازی حرف هایی که در موردش نمی شه با همه صحبت کرد . 

در ادامه این مهمونی ها ما رفتیم خانه دکتر میثم و ژیلا جان...فضای خانه اشون خیلی گرم و صمیمی بود از خانه خودمون که بیشتر خوش گذشت انگار رابطه ها قوی تر و گرمتر شده بودن 

از دست پخت ژیلا جون هر چی بگم کم گفتم یعنی اصلا فکرشو نمی کردم چنین غذاهایی بپزن به این خوشمزگی ٬ دسر و ...خلاصه دلتون حالا آب نشه...  

نمی دونم از کجا فهمیده بودن ما چه غذاهایی دوست داریم چون هم غذای مورد علاقه منو پخته بودن هم آقای همسر... 

دکتر ژیلا هم زحمت کشیدن در مورد مهمونی نوشتن و خیلی هم به ما لطف داشتن.

بودن این دوستان مثل یک اتفاق تازه توی زندگی است یه جورایی از یکنواختی بیرون آمدیم .

امیدوارم هر جا هستن همیشه شاد و موفق باشن و آگاه باشن اگه از شهر ما هم رفتن ما بازم می ریم سراغشون...