X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
فرق نمی کنه که گودال آب کوچکی باشی یا دریا٫ زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

آنچه گذشت...

سه‌شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 06:51 ب.ظ

وقتی قبول میکنی مادر باشی یعنی اینکه قبول کردی قلبت بیرون از بدنت بتپه .

وقتی قبول میکنی برای بار دوم مادر بشی یعنی قبول میکنی که قلبت بیرون از بدنت به دو تکه تقسیم بشه و بازهم بتپه .

 

 

 

۲۸ تیر 

روز قبل از عملم 

اون روز خودم به شدت استرس داشتم.دلم میخواستم تو خودم باشم کسی بهم گیر نده حتی حرف هم نزنه .در عین حال باید لوازم و وسایل مورد نیاز خودم و عسلمو جمع میکردم چیزی از قلم نیفته..خونه هم مرتب باشه تا وقتی برمی گردم مشکلی نباشه. 

عماد هم اون روز رو اعصاب بود همش از این شاخه به اون شاخه می پرید یک لحظه پای کامپیوتر ٬یک لحظه پای تلویزیون٬یک لحظه دنبال من٬یک لحظه توی اتاقش بازی میکرد کلا یک جا آروم نمی گرفت کم کم متوجه شدوم اونم استرس داره تا اینکه اخر شب لب گشود ...گفت :مامان توی تلوزیون نشان داد مامانه بچه به دنیا آورد بچه زنده موند و سالم بود اما مامانش مرد. 

بغلش کردم و بهش قول دادم که من زنده بر میگردم گفتم نگران نباش اون بچه حتما مادرش مریض بوده اما من که هیچیم نیست. 

۲۹ تیر 

صبح عماد را گذاشتیم خانه مامانم و با خواهرم و آقای همسر و البته برادر آقای همسر راهی بیمارستان شدیم.کمی دیر راه افتادیم ساعت ۱۰ رسیدیم بیمارستان.پذیرش خیلی شلوغ بود گفتن بشینین تا صداتون کنیم. 

یک خانم حامله کنارم بود پاهاشو روی صندلی روبرو گذاشته بود و هی خودشو باد میزد .گفتم اینم حتما نوبت عمل داره. 

تا اینکه دیدم پاشد رفت یک آب معدنی و یک چیپس خرید و امد دوباره پاهاشو دراز کرد و خوابید و یه تعارف هم به ما کرد .من گفتم عمل دارم نمی تونم چیزی بخورم .بهش گفتم مگه شما عمل ندارین؟ 

گفت من چهار ماهه حامله ام و بعد خندید و گفت خودم زیادی چاقم تو این چهار ماه هم ۲۰ کیلو اضافه کردم اخه قبلش رژیم داشتم ولش که کردم چاق شدم.الان هم مشکل بینایی پیدا کردم اومدم برای چشمم.دکتر قراره توی چشمم آمپول تزریق کنه چون دارو نمی تونم مصرف کنم. 

گذشت تا ساعت نزدیک دوازده شد صدا م کردن کارها انجام شد و منو خواهرم رفتیم زایشگاه. 

اونجا تنها رفتم داخل لباسمو عوض کردم .روی تخت دراز کشیدم و یه خانم امد یه سرم بهم وصل کرد خیلی هم بد زد . 

یه خانمی کنارم بود اما از شدت استرس حوصله حرف زدن نداشتم پشتمو کردم بهش و خوابیدم  

کم کم دلم میخواست بلند شم و فرار کنم اما کجا؟ ..آخرش که چی؟ ...یکی از پرسنل بخش هم فامیل من بود و هی صداش میکردن و من هر دفعه یک متر از جا می پریدم و بعد متوجه می شدم با من نیستن .کم کم شنیدم که می گفتن باید سوند وصل بشه استرسم بیشتر شد . 

و بعد هم دوتا امپول خالی کردن تو رگم وگفتن بلند شو ...بلند شدن همانا و شروع حالت تهوع همانا ..یه کیسه دادن دستمون ...گلاب به روتون...خلاصه گفتن بخاطر اون آمپول ها بوده. 

رفتیم بیرون یک شنل مثل مال عروسا انداختن سرمون بلند و گشاد و سفید..بعد هم از زایشگاه راهی  اتاق عمل شدیم البته با آسانسور این آسانسور هم به جای رفتن به طبقه ۳ اول رفت ۲بعد زیر زمین بعد ۳ کلی با اون لباس قشنگ بالا و پایین شدیم. 

رفتم و گفتن روی تخت بشین...همون تختی بود که عماد روش به دنیا اومده بود. 

خانم دکتر و تیم پزشکی دور هم نشسته بودن .خانم دکتر از دور نگام کرد و با هم سلام و تعارف کردیم  

فکر کنم معلوم بود استرس دارم چون همه با هم ریختند دورم دکتر بیهوشی کلی بهم روحیه داد گفت عمل قبلیتو کی انجام داد؟ و من گفتم دکتر سلیمی کلی از همکار سابقشون که الان کاناداست یاد کردن .اون پیر مرد مهربون یعنی دکتر بیهوشی امد بالای سرم و دستهاشو روی شانه هام و بعد کنار صورتم گذاشت و گفت اصلا نگران نباش هر وقت آماده ای تا شروع کنیم بعد هم گفت: فکر کنم برای بچه قبلیت هم خودم بیهوشت کردم! اما من که مطمئن نبودم درست گفته باشه. 

خانم دکتر هم گفت :دخترم اصلا نترس همه چیز خوب پیش میره و هیچ مشکلی نیست.  

اون لحظه دلم میخواست همه اونایی را که التماس دعا گفتن به اسم بگم اما توانشو نداشتم همه را جمعی گفتم و بعد فقط برای خودم دعا میکردم که بخاطر عماد حتما زنده برگردم  

داروی بیهوشی تزریق شد و بوی اون توی گلوم پیچید ...دکتر بیهوشی پرسید داری میری ؟ 

منم گفتم آره دارم میرم............................................................................................. 

وقتی به هوش اومدم هنوز روی تخت جراحی بودم .شنیدم که یکی گفت به هوش امد و بعد یه چیزیو از دهنم بیرون آورد و گفت آب دهنتو قورت بده. 

پرسیدم کجام؟ اما دیدن اون لامپ های روی تخت جراحی یادم انداخت کجام.این دفعه سعی کردم مثل دفعه قبل هی نپرسم بچه ام کجاست؟سالمه؟؟؟؟ 

هر چند بعد یادم نمیاد چه جوری رفتم روی یه تخت دیگه...فقط یادمه دوباره تو ریکاوری بهوش اومدم و یه خانمی ازم پرسید خودت می تونی دیگه نفس بکشی؟و من نمی دونستم چی جواب بدم؟! می تونم یا نه ؟ اونم لوله اکسیژن را دوباره تنظیم کرد و نگاهی به مانیتور قلبم کردو رفت  

بعد از مدتی برگشت و اکسیژنو برداشت و مانیتورو هم باز کرد و برد.  

وقتی ازش پرسیدم ساعت چنده؟و گفت حدود سه تعجب کردم فکر نمی کردم این همه مدت بیهوش باشم.ساعت یک ظهر بچه را داده بودن بیرون و آقای همسر ساعت یک و نه دقیقه برای اولین بار اونو می بینه و ازش عکس می گیره اما تو پرونده ساعت بیهوشی را یک و نیم زده بودن و ساعت اتمام بیهوشی را دو و چهل دقیقه 

اشکال کار کجاست نمیدونم ظاهرا بیهوشی طولانی داشتم. 

وقتی از خانم دکتر پرسیدم گفت:نه همه چیز طبیعی بود .  

خواهرم دیگه از انتظار کشیدن خسته شده بود و اومده بود توی بخش جراحی و پشت اون خط سبز ایستاده بود .اونقدر هندوانه زیر بغل اینها گذاشته بود تا گذاشته بودن اونجا بایسته. 

وقتی گفتم من که مشکلی ندارم خوب ببریدم بیرون دیگه  

گفتن :پرونده ات هنوز اماده نیست.فکر کنم داشتن دست کاریش میکردن. 

خلاصه بالاخره اومدیم بیرون و دختر را دیدیم .خدا را شکر سالم بود.  

روزهای بعد هم درد داشتم تا اینکه از روز هشتم کمی بهتر شدم .

اما بعد از دو هفته یکی از بخیه هام باز شد که دکتر گفت:حساسیت به نخ های بخیه ای است که از زیر زده شدن !!!و با خوردن یک سری دارو فعلا خوب شده .

 

 

روزهای اول عماد ازمن به شدت دور شده بود حتی گاهی احساس میکردم خصمانه منو نگاه میکنه 

هر چقدر اصرار میکردم بهم نزدیک نمی شد .انگار آدم دیگری بودم . 

تا اینکه بعد از اینکه یک روز مثل گذشته مجبورش کردم غذاشو بخوره و همراه باباش بره آرایشگاه و موهاشو مرتب کنه با یک تغییر ناگهانی مواجه شدم. 

خیلی حسادتش را بروز نمی ده . 

اما تا می تونه سر و صدا تولید می کنه تا عسل نخوابه یا اگه خوابه از خواب بپره و بعد کلی می خنده .

سعی می کنم حساس نباشم. 

سعی میکنم محبتم عادلانه تقسیم بشه هر چند خیلی سخته. 

این پست را یک هفته بیشتره که نوشتم اما کامل نبود یعنی وقت نمی شد . 

ممنون از همه عزیزانی که این مدت همراهی نمودن و جویای حالمان بودن. 

 

 

تسلیت نوشت: ویژه هموطنان عزیز آذری

خدایا
کمی آرام تر...
نیازی به زمین لرزه نیست
کاخ آرزوهای این مردم با تلنگری هم فرو خواهد ریخت .....
تنم لرزید ...وطنم لرزید
شهری بدون خانه ...
خانه ای بدون پدر و ایرانی بی هم وطن شد
ضجه های مادرانی فرزند از دست داده ..ناله های کودکانی بی پناه .. 

۲۱  مرداد اشک آذربایجان چکید ..  و دیگر هیچ
دستهایی که خود دانه ی عشق میکاشت و درو می کرد
امروز در میان آوار خانه اش کاشته شد .. و سری که بدور از سیاست قدرت طلبی ها  فقط در اندیشه ی تولید بود امروز بر بالش همان خاک نهاده شد.  

 

(منبع:از پلاس کپی کردم)