سلام
وای چقدر از اینکه دوستای خوبی مثل شما دارم خوشحالم
با این کامنت هایی که گذاشتین و نگران ما شدین کلی انرژی گرفتم .
از همه تشکر می کنم .
اتفاقی نیوفتاده ...دکتر هم بزودی بر میگردن .
فقط داره یه کمی خودشو لوس می کنن .
اون شوک که دکتر ازش نام برده از نظر من که اصلا شبیه شوک نبود .
اما من از این ناراحت شدم که بخاطر اون اتفاق اینقدر تحت تاثیر قرار گرفت و حتی کمی از من فاصله گرفت .
البته الان همه چی آرومه و ما داریم خوش و خرم (گوش شیطان کر) کنار هم زندگی می کنیم .
اون پست قبلی من هم یه حس نوشت مال قبلا بود که دیشب گذاشتمش تو وبلاگم ...
از نظر من
همه چی آرومه غصه ها خوابیدن
....
راستش تصمیم داشتم ادامه خاطرات همسر را بنویسیم تا شاید تشویق بشه و برگرده .هر چند دلم می خواد کمی بیشتر به درسش برسه .اما خودم هم ترجیح میدم از زبان خودش بقیه داستان را بشنوم .آخه یه چند تایی نقطه کور هنوز تو ذهنم هست شاید بعد از ۸ سال زندگی مشترک به جواب سوالاتم برسم .
راستش گاهی باورش سخته که ما تقریبا یک دهه است با هم زندگی می کنیم... البته نزدیک یک دهه انگار همین دیروز بود....
عماد نوشت:
صبح که عماد بیداره شده می بینم هی دستشو میذاره روی قفسه سینه اش.
من :عماد چی شده؟
عماد :مامان چند تا قلب داری؟
من:یکی .چطور ؟
عماد :آخه من دوتا قلب دارم.
من:(پیش خودم حدس زدم هر دو طرف سینه اش ضربان قلبشو حس می کنه)میگم چرا فکر می کنی دوتا قلب داری؟
عماد:کمی دستشو روی سینه اش جا به جا می کنه و میگه:نه سه تا قلب دارم.
من :ای بابا همینجوری ادامه بده کم کم چند تا قلب دیگه هم کشف می کنه.
بازم من:کنارش نشستم و گفتم از کجا فهمیدی ؟
عماد :آخه اینجا دست میذارم درد می گیره یعنی یک قلب. وسط سینه ام دست میذارم درد میگیره یعنی یک قلب دیگه و اینطرف هم درد میگیره سه تا قلب
من:یه نگاهی بهش کردم و گفتم شست پات درد نمی کنه ؟
عماد :شست پاشو گرفت تو دستش و گفت چرا.
من :پس حتما یه قلب هم اونجا هست.
عماد :نه اونجا که قلب نیست .
بگو که اول شدم
؟
اولی:))
میدونستم میای واسه همین دوباره زودی اومدم سر بزنم.حس ششم رو داری؟
[دندون]
قربون عماد برم الهی.غش میکنم واسه اینطور حرفای بچه ها.چه دنیا و افکار شیرینی دارن.
آنی اینا رو تو یه دفتر مخصوص بنویس.پس فردا بزرگ شه میبینه میخنده.نیست من ۱۰ تا شکم زاییدم تجربم زیاده
اما جدا بچه آخری بودن همش تجربه هستا.مثلا من تجربه شوهر داری و بچه داری و حتی نوه داری از الان دستم اومده.اصلا موندم دیگه چرا ازدواج کنم؟میترسم از بار تجربه کمرم بشکنه
خوب بالاخره دل به دل راه داره دیگه
اجازه داری غش کنی:))
قبلا تو دفتر می نوشتم اما از وقتی اینجا نوشتم دیگه تو دفتر ننوشتم
ماشالله ده تا کم نیست
منم خودم آخریم عند تجربه
خدا نکنه
akhey nazy
:))
سلام..
دارم به این می رسم که من بی شمار قلب دارم..بزرگترین قلبم هم تو انگشت وسطیه دستمه..نه که دیروز تو بازی فوتبال له شد...
امیدواریم زود دکی برگزده..
ولی الان فکر کنم بهترین حال رو دکتر می کنه..
سلام
بشمار حالا حسابش از دستت در نره
پس الان یکی از قلبات له شده دیگه
چرا؟؟؟
سلام
خوشحالم که همه چی آرومه و غصه ها خوابیدن !
پست قبلیتون نگران کننده بود.
عماد و عمادنوشت مثل همیشه عالیند
سلام
مرسیییییییی
نگران نباشید
ما سخترش گذروندیم این که چیزی نیست
ممنونننننننننن
سلام
خوب خدا رو شکر که همه چیز خوبه...
بزودی کتاب اناتومی عماد هم جز رفرنس بچه های پزشکی میشه...
سلام
مرسییی
شاید...
خدا رو شکر...انی جون این عماد خان شما خیلی با مزه اس ها
میخواستی یه گوشی هم بدی دستش همه جاشو خودش چک کنه مطمئن یشه
مرسی
به خودم رفته...یک گوله نمک
قبلا چک کرده
فکر کنم خودم اولم..
خدارو شکر که همه چی آرومه.
از طرف من یه چنتا بوس گنده از لپای عماد بکن
خودت که اولی اما کامنتت فکر کنم نهم باشه
مرسییی
خوشحالم که همگی خوبین
ممنون عزیزم
سلام
چقدر دوست داشتنی هست این عماد کوچولو
آخرش نگفتین جریان چی بود ! خدا رو شکر که مسئله زیاد حادی نیست
ایییییییی جااااااااااااااااااان
سلام
مرسی
سلام آنی جون
خدا رو شکر که اتفاق مهمی نیفتاده بود عزیزم، خیالم راحت شد...
سلام بانو جان
مرسی که اینقدر به من لطف داری
امان
خیلی خوشحال شدم که پستتون با شادی و خبر ارامش شروع شد
عمادنوشت:
مرسی عزیزم

کاش آدرستو هم می نوشتی
خب ناز می کنه دیگه..
ناز کم کن .....که خریداری نیست
دکتر هم که برگشتن هر چند ندونستیم این آدم ورفتن از بهر چه بود.عماد کوچولو نمی خواد دکتر بشه؟
خدا را شکر برگشتن و دنیایی را از نگرانی در آوردن
چرا می خواد یه مغازه ماهی فروشی بزن (البته ماهی زنده و آکواریومی)
دکتر هم بشه
نازی ی ی ی ی گل پسرت سراپا قلب و احساسه... الهی ی ی ی...
راس می گی... یه دهه انگار دیروزه... منم گاهی باورم نمی شه که سه سال از ازدواجم گذشته... امان از دست این ساعت...
خدا رو شکر... من که دیر به دیر سر می زنم نفهمیدم مشکلی پیش اومده اما با خوندن پستت یه اتفاق بد برای خودم تداعی شد که گرچه زیاد بزرگ نبود اما من خیلی عوض کرد... می تونم بگم یه سال از زندگی ام رو تعطیل کرد.. اما خب خدا رو شکر با بودن گل آقا و خونواده خوب و نازم بازم به روزای اوج برگشتم
مثل خودمه دیگه...
آره حالا شما که هنوز راه داره...گذر عمر عجب میگذرد
انشاالله همه اتفاقات بد ختم به خیر شود
خدا را شکر که مشکل بر طرف شد و به اوج رسیدین
سلام میبینم که....
خوبین...
سلام
می بینم که وبلاگت قاطی کرده
اما ظاهرا مشکل از بلاگفاست
ممنون
شما چطورین؟
سلام خدا رو شکر همه چیز ارومه
ای ول عماد
سلام
ممنون عزیزم
ای ول..
سلام
میرزا یادت می اید
رفیق سالهای دور وب.... یادش بخیر کارهی طنز ما
بیا که بعد ا سالها امدم
بیا و نظرهای قبلیتو نگاه کن
منتظر خوش امدگویی میمانم ...
بی
سلام
نه والله یادم نمیاد
به سلامتی
خوش آمدی
سلام






همه چی آرومه
اما
خیلی کم پیدائی
سلام
آؤومه..
شرمنده خیلی سرم شلوغه در اولین فرصت جبران می کنم
بابت سوءتفاهم هم شرمنده
سلام
امیدوارم همه ناخوشی ها به خوشی تبدیل بشه
سلام علی
امیدوارم
سلام
چشم بزرگان تنگ است همینه لابد !!!
همش دارم فکر میکنم من یه نظر دیگه هم داشتم.نمیدونم این پست بود یا قبلی اما به چشام نمیاد
سلام
فکر کن شاید یادت بیاد
من که اگه نظری بود تایید میکردم
حتما..
نزار امشبم با یه بغض سر بشه ... بزن زیر گریه چشات تر بشه.... بزار چشماتو خیلی اروم رو هم ... بزن زیر گریه سبک شی یکم ....یه امشب غرورو بزارش کنار ... اگه ابری هستی با لذت ببار .... هنوزم اگه عاشقش هستی که نریز غصه هاتو تو قلبت دیگه.... غرورت نزرا دیگه خستت کنه ... نمتونی پنهون کنی داغونی... نمیتونی یادش نباشی به این اسونی به این اسونی
ممنون از شعر زیباتون
سلام چه پسر با هوشی خوبه که به خیلی چیزها توجه داره انشاالله همیشه همه چی براتون آروم وهمراه با خوشی وسلامتی باشه
سلام
مرسی
شاید بعضی وقتها هم هوش زیاد خوب نباشه
ممنون عزیزم
هوش زیاد همیشه خوبه ولی با نظارت زیاد وغیر مستقیم باید هدایت بشه
بازی رو گذاشتم تو وبم
هوش زیاد همیشه خوب نیست...
وبلاگتون خوندم نشد کامنت بذارم
مطمئنم اومده بودم تق تق سوت سوت نوشته بودمممم
آنی اعتراف کن.بگو پاکش کردی...بگو دلم رو تیکه تیکه کردی...بگو که دیگه دوسم نداری...حتی قد یه قناری...بگو بگو
من ندیدم

چیزی را هم پاک نکردم
دوست دارم
سلام

انشالله که شما و آقای ریولی یه 20 دهه ای حداقل، به سلامتی و خوشی و لب خندون و اینا زندگی کیند کنار هم! و البته همچنان وبلاگ هم بنویسید
پس من زانوم درد می کنه! واسه این بود که قلبم اونجا بود و خبر نداشتم!!!؟. ای ول! بالاخره یافتم دلیل زانو دردم رو
سلام
چه خبره ۲۰ دهه..
انشاالله دیگه تو اون دنیا بعد از ۲۰ دهه می نویسیم
ممکنه بیشتر تحقیق کن
پست جدید گذاشتم قبلا لینکتونم کرده بودم
خوشحال می شم شما هم لینکم کنین و به من هراز گاهی سری بزنین و از تجربیاتتون استفاده کنم ممنونم
در اولین فرصت
خداروشکر که اتفاق خاصی نیوفتاده فقط فضولی ما یه کم گل کرده
سر و کله زدن با یه بچه ی شیرین زبونم چه حالی میده ها
خدا را شکر...
منم بودم کنجکاو می شدم ببینم چه خبره
بعدا خودتون می فهمین .
سلام آنی

چه خبرا؟
راستی از هر 1000 نفر یکی قلبش سمت راستشه!
ملت چرا انقد تو کف اول شدن هستن؟
سلام علی
خبر خاصی نیست
آره میدونستم
حالا بده لااقل یه جا اول بشیم
سلام آنی جون
اینم آدرس جدیدمه البته تغییری نکرده فقط صاحبخونه ام تغییر کرده
اومدم بگم در حاله اسباب کشی به پرشین بلاگم
سلام خانمی
به سلامتی
منزل نو مبارک
اویییی حالا قسمت شد و ما زود میایم ها آنی پیداش نیست.
راستی سلام
عیدت مبارک.عید قشنگیه و من خیلی دوسش دارم.
برام تو این شب و روز عزیز یه عالمه دعاهای خوب خوب کن.
اویی راست میگی یه وبلاگ بزن
پیدا شدیم
عید شما هم مبارک
عزیزممممم
چشم ..حتما
آدرسمو ابشتاهی وارد کرده بودم ببخشید
نه که خیلی هم اومدین
سلام
آره متوجه شدم
اما باور کن آمدم